انصافانه است ...

وقتی سرده و دم غروبه
وقتی دلت گرفته و میخوای با کسی حرف بزنی
انصافانه است پرت کردن از رادیواکتیویته
            تشعشع داری و باید تنها باشی

وقتی داغونی و حالت خوب نیست
            انصافانه است که باید بگی سرماخوردم و واگیر داره

وقتی تو اتاق لامپا رو خاموش میکنی که مثلا میخوابی
            انصافانه است که نتونی بلند گریه کنی

وقتی صدا می زنن؛ بیا سوپ بخور ، برات خوبه
            انصافانه است که بگی قرص خوردم و خوابم می آد
انصافانه است که بغض کنی و صدات در نیاد
اصافانه  است که که هیچی نگی و سرماخورده بمونی تا دل کسی نلزه
انصافانه است که اشکات به جای آغوش گرم ، رو کیبرد سرد بچکه !!!
انصافانه است ...
۹۴/۰۹/۱۴ ۰
یک آشنا

سنگینی نگاه

در کل عالم کائنات

      بدتر از ناخوشی احوال

          نگاه ترحم انگیز مردم شهر است.

یک آشنا



+ شاید به اندازه من هیچکس این مهم را نفهمد.

۹۴/۰۹/۱۴ ۸ نظر ۰
یک آشنا

مرد محتضر و کشیش

گاهی فلسفه میخونم ، فکر میکنم هرکسی باید گاهی فلسفه بخونه ، دید آدم رو نسبت به خیلی چیزا باز میکنه {البته بماند که خیلی هاش رو متوجه نمیشم} . 

داشتم یکی از آثار مارکی دوساد {اصلا سادیسم از فامیل این یارو اومده ، یه فیلسوف قرن 18 هست اهل فرانسه} می خوندم ، به تکه جالبی برخورد کردم ، که اینجا دقیقا بدون دخل و تصرف قرارش میدم ؛ این که اینو قبول داشته باشم یا نه ، بماند!! - مهم اینه که شما چه برداشتی داشته باشید.

ماجرا از این قراره که یه نفر در حال مرگ هست ، کشیشی بر سر بالیت اون حاضر میشه و سعی میکنه ... {سه نقطه یعنی بخونی متوجه میشی }

ولی مرد جواب هایی میده که کشیش جوابی براش نداره.



کشیش : پس اینطوری ھمه چیز در جهان ضروری است؟

مرد محتضر : البته

کشیش : اما اگر ھمه چیز ضروری است پس باید در ھمه چیز نظم وجود داشته باشد ؟

مرد محتضر : کی گفته که نیست؟

کشیش : اما چه کسی یا چه چیزی قادر به ایجاد چنین نظمی است اگر دست ی قادر، متعال وفوق طبیعی نداشته باشد؟

مرد محتضر : آیا باروت وقتی با یک کبریت روشن شود ، به ضرورت منفجر می شود؟

کشیش : بله

مرد محتضر : در این امر دانایی و ھوش کجاست؟

کشیش : جایی نیست.

مرد محتضر : پس می بینی امکان دارد چیزھایی ضرور ی باشند اما آگاھانه ساخته نشده باشند. پس ممکن است که ھمه چیز از یک علت اولیه ناشی شده باشد اما در آن علت ھیچ عقل یا خردی نباشد. 

کشیش : چه نتیجه ای می خواھی بگیری؟

مرد محتضر:می خواھم به تو ثابت کنم که ھمه چیز می تواند به ھمان سادگی که ھست و می بینی باشد ، بدون آنکه وجود آن معلول علتی معقول و خردمند باشد. علل طبیعت می بایست علل طبیعی داشته باشند ، بدون آنکه ھستی نیازی به خاستگاه غیرطبیعی مانند خدای تو داشته باشد و ھمانطور که دیده ام کسی که وجود خودش نیاز به توضیح داشته باشد نمی تواند توضیح دھنده ی بقیه ی چیزھا باشد ، بنابراین معلوم می شود که خدا ھیچ ھدف مفیدی نداشته و وجودش اقتضا یی ندارد. ھر امر محتملی که وجودش اقتضا یی ندارد بی دلیل است و آنچه بی دلیل باشد مانند عدم و نیستی است . پس برا ی اینکه خود را متقاعد سازم که خدا یک توھّم است ، جز اینکه برای شناخت مشخص من ھیچ ھدف مفیدی ندارد نیاز به استدلال دیگری نیست. 

.....

کشیش : اما تو آزادی که انتخاب کنی.

مرد محتضر : ھستم اما مطابق تصور تو که این اختیار را توسط خرد بررسی نکرده است آموزه ی اراده ی آزاد تنھا برای این ابداع شده تا بتواند اصل مرحمت خداوندی را تعبیه کند تا پیش فرضیات دروغین شما را معتبر سازد . آیا انسان زنده ای وجود دارد که چوب دار را کنار جرمش ببیند و با اراده مرتکب جرمی شود که آزاد بود مرتکب آن نشود. ما توسط قدرت ی مقاومت ناپذ یر وادار می شویم وھرگز برای یک لحظه مشخص در موقعیتی نیستیم که در مسیر دیگری به جزسراشیبی که پای ما در آن نھاده شده حرکت کنیم. ھیچ عمل نیکی نیست تا کسانی را که محکوم به پایان طبیعت اند نجات دھد و ھیچ جرمی نیست که برا ی اھداف طبیعی لازم نباشد.

سلطه ی طبیعت دقیقا در توازن کامل بین نیکی و گناه نھفته است. اما آیا می توانی گناھکارباشی وقتی در جھتی که او تو را ھل می دھد حرکت می کنی؟ نه گناھکارتر از زنبوری که پوست تو را نیش می زند.

۹۴/۰۹/۱۳ ۸ نظر ۰
یک آشنا

درباره یک آشنا

نویسنده خوبی نیستم ، ولی در عوض خواننده خوبی هستم ، مطالب زیبایی که چیزی رو یاد بگیرم ، فکر جدیدی رو برام تداعی کنه رو دوست دارم ، سعی میکنم ناشناس بمونم ، هرچه کمتر بشناسی و کمتر شناخته بشی ، کمتر قضاوت میشی ! {ولی این یارو که دامنه رو ازش خریدم ، گیر داده که دامنه رو باید به نام خودت کنی... ، تا حالا که به نام خودم نکردم! ، ببیننم تا کی دووم می آرم}
قبل از اینکه بیام بیان ، تو وردپرس می نوشتم ، چند سالی هست که بستنش و قابل مشاهد نیست ، صبر کردم تا یه سرویس در خور بیاد مثل همین بیان. که اومدم بیان ! 
با این که تازه اومدم ، دوستان خیلی خوبی پیدا کردم ، دوستانی که شاید نشناسمشون ، اما میفهممشون! ، فکر میکنم مهم ترین قضیه همینه!
این چند روز تو بلاگ های زیادی چرخیدم ، ولی خیلی هاشون جفنگ بودن ، ارزش حتی یه بار خوندنم نداشتن متاسفانه ، از آدمایی خوشم میاد که می نویسن ، رو کاغد فکر میکنن ، چند تایی پیدا کردم ، دنبالشون میکنم ، دوستشون دارم ، اسم نمی آرم ، ولی خودشون میدونن ، همه رو عمومی دنبال میکنم.
هرچند که اونقدرا خوب نمی نویسم که لینک بشم ، دنبال بشم ، راستش زیاد اهمیت نمیدم ، چون اگر مینویسم ، برای خاموش کردن دغده های درونیم هست نه تایید شدن و تحصین شدن ، هرچند این دو باعث انگیزه بیشتری میشن.
و از همینجا ، از همه دوستان خوبم تشکر میکنم ! {همه اونایی که دنبالشون میکنم ، همه اونایی که دنبالم میکنن }.
۹۴/۰۹/۱۲ ۱۲ نظر ۰
یک آشنا

کلاغی که رفت


من از نگاه کلاغی که رفت 

           فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است


سید مهدی موسوی

۹۴/۰۹/۱۲ ۵ نظر ۰
یک آشنا

اشک مادر

{داستان نیست ، قصه ام نیست ، واقعیته}


تازه هوا تاریک شده بود ، چتر نداشتم ، برای این که کمتر خیس بشم ، سعی میکردم از گوشه پیاده رو حرکت کنم ، با چند نفری برخورد کردم ، بلاخره رسیدم 

با عجله پله ها رو بالا رفتم و درب شیشه ای رو باز کردم ، شلوغ بود ، مثل همیشه تو فصل های پاییزی داروخانه ها پر میشن از آدمای جور واجور - فقیر ، پولدار ، زن ، مرد ؛ خوبی پاییز اینه که با همه مثل هم رفتار میکنه ، براش فرق نمی کنه پول داری یا نه ، سرما میخوری !!!

دفترچه رو تحویل دادم ، و از اونجایی که میدونستم ، تا آماده شدن دارو ها یه مقدار معطل میشم ، نگاهی به صندلی های موجود انداختم ، تقریبا همه پر بودن ، رفتم گوشه ای که کمتر در مسیر رفت و آمد باشم ایستادم ، مبهوت آدمایی شده بودم که می آمدند و می رفتند ، به ناگاه صدایی توجه ام رو جلب کرد :

- خانم ؛ تورو خدا - خواهش میکنم 

+ گفتم که باید مسوول داروخانه باشه - من نمیتونم کاری کنم

- خانم طفلی گناه داره ، الانشم داره بی قرار میکنه 

برگشتم ، خانمی رو دیدم که بچه ای رو بغل کرده بود و مدار زیر چادرش قایمش می کرد ، مدام تکنوش میداد که بچه ساکت بمونه ، داشت با یکی از متصدی های داروخانه حرف میزد .

نمیدونم چرا ناخداگاه ، توجه ام به حرفاشون جلب شده بود ، خانم چادی ادامه داد که 

- به خدا فردا می آیم با متصدی صحبت میکنم 

+{با لحن سرد} گفتم که خانوم خواهش نکنید ، من نمیتونم کاری کنم ، من فقط یه فروشنده ام

- به خدا از صب چیزی نخورده ، خانوم جان عزیزانت ، من گدا نیستم .....

+گفتم که از من کاری بر نمی آد - اینجا که خیریه نیست {و رفت}

اشک تو چشمش حلقه زد - صداش بغض کرد - صدای گریه بچه بلند شد.

تازه متوجه شده بودم ، شیر خشک میخواست ، پول نداشت ، داشت به متصدی التماس می کرد!!

پاهام شل شد ، منم بغض گرفت ؛ کیه که حال یه مادر رو نفهمه ....

کمی تردید داشتم ، نمی خواستم شرمگین بشه ، ولی طاقت نیاوردم ، رفتم به سمتش ، گفتم خانوم ، چیزی شده ؟

برگشت سمت من ، داشت گریه میکرد !

- نه چیزی نشده !

صدای گریه بچه بلند تر شده بود ، داشت تند تر تکونش می داد ، گفتم من یه شیر خشک دارم که زیادیه ، میدمش یه شما {قبلا از اینکه برم سمتش گرفته بودم}

یه نگاهی به من انداخت ، یه نگاه به شیر خشک ، خشکش زده بود ، مات مونده بود ، سرخ شد.

گفت :

- خدا خیرت بده ، اجرت با علی اصغر!!! شماره کارتتون رو بدید فردا پول دستم می آد

گفتم لازم نیست ، دعام کنید. شیر خشک رو گرفت زیر چادرش مخفی کرد ، با عجله مجددا تشکر کرد و رفت !!!!

کارت همراهم نبود ، تقریبا پولی هم نداشتم ، دفترچه ام رو پس گرفتم ، پیاده تا خونه رفتم ، و با خودم فکر می کردم - چطور اون خانوم متصدی داروخانه ، حاضر نشد کمکش کنه ؟!


+ خدایا هیچ مادری ، دردکشیدن بچه هاشو نبینه ؛ هیچی سخت تر از این نیست.

+ اعصابم داغونه ، من احمق چرا فراموش کردم شماره تلفنی چیزی ازش بگیرم !!

+ عصبانی ام از اون متصدی چرا اینطور برخورد کرد!

+عصبانی ام از آدما که کمک کردن به هم رو فراموش کردن.


۹۴/۰۹/۱۱ ۸ نظر ۰
یک آشنا

باز طراحی

قالب تقریبا قبلی وبلاگ یه سری مشکلات داشت ، مثلا این که تو مرورگر فایرفاکس نوشته ها خوانا نبود ، این که آواتار دوستان توی کامنت ها نمایش داده نمی شد.

پلاک هفت هم هی پست های خوب و قشنگ در مورد دیزاین و مسایل مروبطه می گذاره ، خلاصه امروز ترغیب شدم این کار رو هم یه امتحانی بکنم ، اولین کاری که باید بکنید اینه که یاد بگیرد معنی این خط های درهم و برهم تو قسمت قالب بلاگ چی هست و چکار میکنه !

مام که کلا از مرحله پرت ، پس برای یادگیری یه سایت عالی نیاز بود که پیداش کردم :



بعد از یاد گیری این خطوط در هم و برهم ، باید اون تغییراتی رو که میخواستم تو بلاگم بدم ، قبل از اعمال نهایی تست کنم ، از اونجایی که مبتدی هستم ، هی باید با سعی و خطا به نتیجه مطلوب می رسیدم ؛ برای همین به پیشنهاد دوستان از فایرفاکس نسخه توصعه دهنده استفاده کردم:



بعد از ساعت ها مطالعه و ممارست ، بلاخره موفق شدم مشکلات زیر رو برطرف کنم :
  1. عدم نمایش صحیح نوشته ها در مرورگر فایرفاکس
  2. رفع مشکل عدم نمایش آواتار در قسمت نظرات
  3. اضافه کردن لینک نظر دهنده به آواتار مربوطه
  4. تغییر رنگ نظر پاسخ برای خوانا تر شدن آن
  5. اضافه کردن جلوه نمایشی به آواتار نظر دهندگان

خلاصه قسمت نظرات رو کلا متحول کردم - باید که همین بلا رو به سر دیگر قسمت ها بیارم :-)

نظرات همچین چیزی بود :


که به همچین چیزی تبدیل شد :


۹۴/۰۹/۱۱ ۸ نظر ۰
یک آشنا

داستان عاشقی - قسمت سوم

{فقط تلاشی است برای نوشتن داستان کوتاه}
+برای مشاهده دیگر قسمت ها بر روی {این لینک کلیک} کنید.


 خیره میشم تو چشماش ، یه مقدار گیج شدم نمیدونم الان داره شوخی میکنه یا جدی میگه  هیچ وقت قابل پیش بینی نیست ، ولی از تو چشماش نمیتونم حدس بزنم به ناچار مبهوت میگم 
- مسیر دوست داشتن ؟!
چشماش رو ازم میگره و به پنجره خیره میشه ، اهی میکشه و میگه :
- بله ، مسیر دوست داشتن ، نکنه فکر کردی که دوست داشتن و عاشق شدن مثل تو داستان ها و قصه ها یهو اتفاق می افته ؟!
حالت خوبه آرش ؟ این حرفا چیه داری میزنی ، نکنه دوباره داری منو دست میندازی ، پس این همه میگن عشق در نگاه اول ، همش کشک !!!
- برای عاشق شدن و عاشق موندن ، باید یکی اهلیت کرده باشه ، اگر نه عشق در نگاه اول که از حیوون درون ناشی میشه ! توام که خدا رو شکر حیوان درونت خر که نه ، گورخره!!
ببین دوباره داری لودگی میکنی ! ، اولا که هر کی با تو دوست باشه هم مازوخیسته هم خره که نه گورخره مثل من !!
ثانیا ، یعنی چی اهلی کردن ؛ میدونم داری با ادبیات خودت حرف میزنی ، اما باور کن بقیه مثل تو حیوون نیستن !
چشماش برقی زد و با شیطنت خاصی گفت 
- یعنی تو حیوون نیستی ؟! ، هرکی تو رو نشناسه ، من خودم تو رو بزرگ کردم و میدونم چه حیوون خطرناکی هستی ، ولی از این حرفا گذشته ، تا حالا با خودت فکر کردی که عشق در نگاه اول یعنی چی ؟!
خوب وقتی یکی رو میبینی و حس میکنی خیلی وقت هست که می شناسیش و میخوای بیشتر وقتت رو باش بگذرونی ، این میشه عشق 
- خاک بر سرت کنن ، اصلا من نمیدونم چرا با آدمی نفهمی مثل تو دوست شدم ! 
عشق در نگاه اول ، همون بیدار شدن گورخر درونت هست ، وقتی از رو ظاهر آدما قضاوت کردی یا عاشق شدی یعنی جسمت عاشق شده نه روحت ، یعنی این گورخر درونت داری جفتک میندازه نه روحت ! منشا عشق اصلی روحه نه جسم. 
دو روز بعد باز یه جسم بهتر پیدا میکنی و عشق در نگاه اول می آد سراغت ، و میشی از اون مردهای ، نامردی که میگن : "مرد تنوع طلب است". نمیخوای بگی که همچین چرندیاتی رو باور داری که ؟
مبهوت مونده بودم که چی داره میگه ، حرفاش به نظر درست می اومد ، ولی از این متعجب شده بودم که این حرفا رو داشتم از آرش می شنیدم ! عشق در نگاه اول ، خودمم هم زیاد بهش معتقد نبودم ولی خوب تا حالا از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم ؛ در اومدم که حالا این حرفایی که میزنی درست ، با توجه به حرفای تو من تا حالا کار اشتباهی انجام ندادم که میگی مسیر دوست داشتن رو داری اشتباه میری ! 
من فقط میخوام کسی رو داشته باشم که عاشق باشم ، که دوستش بدارم ، کسی رو که اگه از صبح تا شب کنارش باشم از بودن باهاش خسته نشم.
این بار خنده تلخی میکنه و میگه:
- اگه به جای این همه حرف زدن با تو گل لگد کرده بودن الان می تونستم کوزه درست کنم باهاش.
چطور مگه ؟
- آخه از این الان داری خراب میکنی ، "یه کسی رو داشته باشم" یعنی چی؟، مگه همسر آدم مثل ماشین و خونه می مونه که از الان حس مالکیت نسبت بهش داری ؟!!!
در ضمن معلومه که کتاب های عاشقانه زیاد خودی ! ، تا حالا کسی رو دیدی اینطور که توصیف کردی زندگی کرده باشه ؟! یکم واقع بین باش ، حقیقت واقعا این چیزی که فکر میکنی نیست!
ببین وقتی دارم میگم مسیر دوست داشتن رو داری اشتباه میری واسه همین چیزاست!


+مختصری از داستان : آرش سعی میکنه باور های اشتباه دوستش در خصوص ازدواج و مسایل مروبطه رو که از قضا باورهای غالب جامعه کنونی ما هم هست رو اصلاح کنه ، توی مکالمات این دو ، دوست آرش باور هایی داره که ممکنه از دید اجتماع درست باشه ، ولی از نظر آرش درست نیست و سعی در اصلاح اون داره !

۹۴/۰۹/۱۰ ۷ نظر ۱
یک آشنا

بی حوصلگی

امروز داشتم سعی میکرم ، دنباله "داستان عاشقی" رو بنویسم ، چند پاراگراف هم جلو رفتم ، ولی خوشم نیومد ، پاکش کردم !!!

امروز نمیدونم چرا اینقدر بی حوصله و عصبانی ام ؛ نمی دونم براتون پیش اومده که عصبانی باشید از آدمای اطرافتون ؛ از آدم هایی که شما رو فقط بر اساس تصورات خودشون قضاوت می کنند ، و اصلا به این فکر نمی کنن که شرایط شما چی هست ! ، هرچند برام مهم نیست ولی نمی تونم جلو عصانیتم رو در این خصوص بگیرم.

گاهی فکر می کنم ، بر حلاف اونچه فکر میکنم ، آدمای اطرافم رو نمی شناسم

+دیدم بی حوصلم ، طنز داستان اصلا خوب نمیشه ، ادامه داستان رو گذاشتم برای وقتی که حوصلم سرجاش بود.

۹۴/۰۹/۰۹ ۴ نظر ۰
یک آشنا

حق مالکیت معنوی

چند روزه تو وبلاگ هایی که تحت تعقیب قرارشون دادم ، نقض مالکیت معنوی رو زیاد مورد توجه قرار دادن!!!! ، که هستند آدم هایی که از حاصل تخیل و دست رنج مغز ما به نفع خود سوء استفاده می کنند !

واقعا حق دارند ، شاید فکر می کنید نوشتن یه بلاگ کار ساده ای است ! ، ولی باید به سمع و نظرتون برسونم که اصلا اینطور نیست ، برای نوشتن به مطلب تو بلاگتون اول باید دنبال یه ایده باشید ، بعد فکر کنید که چطور میخواید مطلب مذکور رو شرح بدید و بعد رنج تایپ و ویراستاری اون ایده رو به خودتون بدید ، خوب قطعا کار ساده ای نیست ! بعد یکی بیاد و با چند دکمه ناقابل کل زحمات شما رو به چشم بر هم زدنی ؛ تازه اونم بدون بردن نامی از شما به اسم خودش جای دیگری منتشر کنه ! 

خوب این مساله دقیقا معادل دزدی هست. و واقعا افرادی که این کار رو میکنن قطعا از روی جهل و نادانی دست به این کار می زنند و شاید خیلی محدود باشند افرادی که از روی غرض دست به این کار می زنند.

اینجا جا داره یه نکته ای رو عرض کنم ، اونایی که قربانی این حرکت ناجوان مردانه شده اند ، قطعا تلخی بی حد این کار رو درک کردن و میدونن که دست رنج کار چند ساعته رو به سادگی به یغما بردن چقدر دردناکه ، حالا فکر کنید خود ما وقتی دست رنج چند ماهه و چند ساله ی یک نفر که نه یک تیم رو به همین صورت به یغما می بریم اونها چه حسی پیدا میکنن !

وقتی که آلبوم فلان خواننده رو از اینترنت دانلود می کنیم یا از دوستمون می گیریم ، وقتی فلان سریال یا فلان فیلم رو از اینترنت ، دوست یا فامیل (هر راهی یه جز خرید قانونی اثر) می گیریم ، کار ما هم مثل همین هایی است که ازشون ضربه خوردیم !!

پس ای کاش ما هم کمی رفتارمون رو اصلاح کنیم !


۹۴/۰۹/۰۸ ۱۳ نظر ۰
یک آشنا