۱۴۳ مطلب با موضوع «روزمرگی ها» ثبت شده است

روز دوم : از خارگو تا خارگ

پ.د: ببخشید باتری خیلی مهمه ، برای همین باید تو مصرف اینترنت صرف جویی کنم ، برای همینه که کامنت ها رو احتمالا دو روز یک بار جواب بدم.

شب موندن تو جزیره خیلی خوب بود ، نه هوا سرد بود و نه گرم بود ! خیلی عالی بود ، رطوبت هم به اندازه ای نبود که چادر شبنم بزنه و سرمام بشه ، توی چادر مشغول نوشتم پست بودم که نور خیره کننده ای از دریا به ساحل تابید و اول فکر کردم قایق ماهی گیریه ، ولی چند بار با ریتم مشخصی این نور خاموش و روشن شد و بعد به کلی خاموش شد ، همه جا تاریک شد و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای برخورد امواج دریا به ساحل بود ، و چقدر هم که این صدا آرامش بخشه ، حدود ساعت ۱۲ بود که خوابیدم به امید این که صبح زود بیرون اومدن خورشید رو از پشت آب های نیلگون خلیج فارس تماشا کنم.

صبح حدود ساعت ۶ بیدار شدم و با اشتیاق از کیسه خواب بیرون اومدم و از چادر پریدم بیرون ، وای که منظره قشنگی ، خورشید داشت از پشت آب های خلیج خودش رو بالا می کشید ، رنگ آسمان سرخ شده بود دقیقا مثل وقتی که خورشید داره غروب میکنه .

بغد از تماشای طلوع خورشید، وقتی که به خودم اومدم ، داشتم لز سرما به خودم می لرزیدم ، باد ملایم از سمت دریا به جزیره می وزید و من از فرط هیجان بی هیچ پوششی برای تماشای طلوع از چادر بیرون اومده بودم ، برگشتم و بادگیرم رو پوشیدم و با اشتیاق رهسپار کشف جزیره شدم.

اول خط ساحلی رو در پی گرفتم به امید این که بتونم دور جزیره بچرخم ، بعد از حدود یک کیلومتر که رفتم به لاشه کشتی بزرگی رسیدم که تقریبا چیزی از بدنه اون نمونده بود و تنها اجزایی که به خوبی ازش مشخص بود ، موتور و گیربکس و پرگانه اش بود ، با توجه به این که تقریبا تمام قسمت های فلزیش خورده شده بود حدس میزنم کشتی مربوط به زمان جنگ و حتی شاید پیش تر از اون باشه ، چند قدمی که جلو تر رفتم ساختمان سنگر مانندی حواسم رو پرت خودش کرد ، نزدیک که شدم ، متوجه شدم احتمالا این ها باید سنگر های دیدبانی باشند ، چراکه در امتداد ساحل ، با فاصله های مشخصی این سازه ها تکرار شده بودند ، از ساحل دور شدم و به سمت ساختمان های مرکز جزیره حرکت کردم ، واقعا شگفت انگیز بود ، در دل جزیره ای متروک ساختمان هایی بود که مربوط به زمان جنگ تحمیلی بودند ، این را درست از روی یادگارهایی که سربازان با ذکر تاریخ اعزام روی دیوار های ساختمان ها نوشته بودند فهمیدم ، انگار که زمان در این جزیره متوقف شده باشد ، تمام دیوار نوشته ها ، ساختمان های متروک و خمپاره خورده ، همه و همه گواه این مهم بودند (عکس های مربوطه رو احتمالا بعدا بگذارم ) حدود ساعت ۱۰ بود که برای خوردن صبحانه برگشتم به چادر و در حال آماده شدن برای رفتن از جزیره بودم که ، به ناگاه سروکله دو مرد با اسلحه و لباس نظامی پیدا شد ، بعد از کلی باز خواست در مورد چگونگی سفر و این که تنها هستم یا نه ، گفتند که این جزیره نظامی است و نباید به آن می آمدم ، توضیح دادم که مجوز گرفته ام ، و مجوز را نشان دادم ، اما مجوز رو گرفتند و گفتند این مجوز برای حظور در خارگ است و نه خارگو ، خلاصه سرتون رو درد نیارم ، من و وسایلم رو جمع کردند و به اطلاعات سپاه واگذار کردند ، آنجا با مرد خوش برخوردی حرف زدم و توضیح دادم که مسافرم و برای گردش آمده ام و .... که مسئول محترم گفت دیروز در جزیره خارگو رزمایش بوده و شانسم گفته که مورد برخورد گلوله قرار نگرفته ام 😨

حالم به شدت بد شده بود و دل درد عجیبی داشتم که با سردرد همراه بود، فکر میکردم که از استرس باشد ولی بعد از تمام شدن سوال جوتب ها حالم بدتر شد به نحوی که حالت تهوع شدید داشتم ، حدس زدم مساله برای خوردن قارچی باشد که در جزیره پیدا کرده بودم ، از بومی ها شنیده بودم که در جزیره قارچ هایی می روید که خوردنی هستند ، به صورت اتفاقی یکی از آنها را پیدا کرده بوده م و خوردم ، حالم هر لحظه بدتر و بدتر میشد به نحوی که هر آنچه تا آن لحظه خورده بودم را بالا آوردم و سوزش شدیدی در معده ام احساس میکردم !

اما چاره ای نبود باید هرچه زودتر خودم را آخرین کشتی که از خارگ به بوشهر حرکت میکرد میرساندم اگر نه از برنامه عقب میماندم، هرطور بود خودم را به کشتی رساندم و سوار شد ، از شدت خستگی و بی حالی به محض نشسن در کشتی ، از هوش رفتم.

وقتی که هوش آمدم تقریبا نزدیک بوشهر بودیم و کابوس خارگو و نیروهای سپاه تمام شده بود و از آن جز ضعف شدید چیزی نمانده بود.

۹۷/۱۱/۱۹ ۳ نظر ۸
یک آشنا

یک آشنا شریک تنهایی خارگو

حس و حال عجیبیه تاریکی مطلق و طدای جیر جی ک و باد و آب که توی هم میپیچه آدم رو وهم بر میداره و مو به تن آدم سیخ میشه ! الان که دارم این پست مینویسم تنهای تنها تنها توی جزیره خارگو از سکوت زیبایی بی وصف ستاره های بیشمار آسمون لذت می برم.

آب دریا به شدت تمیزه و البته توی این فصل خنک ، جوری خنک که برای مدت سی ثانیه هم نمیتومید پاتون رو توی آب نگه دارید، قایقرانی که منو به جزیره آورد هشدار داد که وارد آب نشم چون جریان آب به شدت زیاده و مثل رودخونه میمونه ، اما در مورد جزیره خارگو باید بگم که خارگو جزیره ای است غیر مسکونی توی خلیج فارس چسبیده به جزیره خارگ ، خارگو البته بکر نیست چون سالهای جنگ میزبان نیروهای دفاعی بوده است و همین الان آثار جنگ به خوبی در آن مشهود است،  به جزیره که میرسید با تابلوی "منطقه نظامی وارد نشوید" مواجه میشید و اسکله ای که به کلی خراب شده و انگار که زمان متوقف شده باشه ! درست مثل فیلم های جنگی که از تلویزیون پخش میشد، جوری که انگار آن فیلم ها در این جزیره فیلم برداری شده باشد.

جزیره خارگو سر سبزه و سطح جزیره پره از پوشش گیاهی که باعث تعجبتون میشه ! اما حیف که جزیره پره از سنگرها و ساختمان های متروکه نظامی که به حال خودشون رها شدن ، اگر از توی گوگل ارث جزیره خارگو رو پیدا کنید ساختمان ها و سنگر ها به خوبی قابل مشاهده است! هنوز فرصت نشده که جزیره رو به خوبی بگردم چون وقتی که رسیدم تقریبا هوا تاریک شده بود 

ممکنه براتون سوال بشه مگه. چقدر از خارگو از خارگ دوره ، باید بگم از جزیره خارگ ، خارگو با چشم غیر مسلح به خوبی پیداشت، و با قایق موتوری حدود ۱۰ دقیقه راه بیشتر نیست ، اما برای این که بتونید بیاید به خارگو اولین چیزی که لازم دارید ، مجوز ورود به خارگ هست که گرفتن مجوزش کار ساده ای هم نیست و برای هر کسی مقدور نیست (احتمالا خوشبختانه چون ما یاد نگرفتیم اکوسیستم رو همونطور که هست حفظ کنیم) بعد از اون ، لازمه که برای سفر به خارگو از سپاه مجوز بگیرد چون کنترل جزیره و تردد به اون زیر نظر سپاه است !

سکوت و تنهایی حسی وصف ناشدنی بهتون میده مخصگصا که صدای آب هی خیالاتتون رو پاره کنه ! خلسه ای که ارزش تمام این سختی ها رو داشت ، شاید باورتون نشه آسمان چنان پر از ستاره است که فکرش رو هم نمیتونید بکنید ! ستاره هایی کم نور و پر نور درست همانطوری که میلیون ها سال پیش نیز بوده است.

۹۷/۱۱/۱۷ ۹ نظر ۱۳
یک آشنا

چطور دوربین گوشیم رو درست کردم

نزدیک به سه ساعت تو تمام قطعه فروشی های موبایل دنبال این لنز دوربین برای گوشیم میگردم .به این امید که دوربین رو درستش کنم ، اما تا میگم قطعات HTC دارید ؟، به سوال دووم نمیرسه دیگه  :|

هیچی انگار اصلا قطعات HTC گیر نمیآد ، این هیچی اصلا مگه کسی قبول میکرد گوشی رو باز کنه ؟ به قول یکی تعمیرکارا ، باز کردن HTC پایه یک میخواد خخ ، این شد که خودم دست کار شدم و دل و روده گوشی رو ریختم بیرون و اینو از توش کشیدم بیرون ! 

هیچی از خرید دوربین از قطعاتی های موبایل ناامید داشتم برمیگشتم که یکی رو دیدم اونم HTC داشت که LCD شکسته بود تعمیر کاره میگفت ۶۰۰ میگریم درستش کنم خرابشم ۱۰۰ بر میدارم :/، پریدم تو معامله گوشی رو ۱۵۰ خریدم 😁

دوربینش رو انداختم رو گوشیم ، باقیشم گذاشتم برای روز مبادا !

این شد که الان دوربین گوشیم درست شد

+ تو باز کردن گوشی یکی از خار های قابش شکست حالا درست چفت نمیشه ، ولی مهم نیست ، االان دوربینش درست شد

۹۷/۱۱/۱۶ ۱۱ نظر ۶
یک آشنا

دم رفتی به فنا رفت :|


خوب فردا حرکت میکنم ! این که هیچی ؛ قصد کرده بودم از سفرم عکس و فیلم برای اینستاگرامم تهیه کنم ! 

که دوربین گوشی نامحترم بعد از گرفتن عکس از چادری که قصد داشتم ببرم با خودم دیگه کار نکرد و به کل از کار افتاد ! :|

الان فقط دوربین سلفی گوشی کار میکنه ! که عمرا ازش استفاده کنم :/ ؛ هیچی دیگه ؛ لعنتی لوازم یدکی HTC انگار تحریمه و اصلا گیر نمیآد خخخخ


+ انگار قراره این سفر در سکوت خبری کامل طی بشه :/ 

۹۷/۱۱/۱۵ ۷ نظر ۵
یک آشنا

شیدور دیگر خالی از سکنه نیست!

جزیره شیدور یا به قول محلی ها مارو ؛ یکی از جزایر خالی از سکنه و کوچک خیلج فارس است که قصد داشتم و البته هنوز دارم که بهش سفر کنم و اگر اجازه بدن هم شب بمونم

این جزیره محل تخم گذاری لاکپشت ها هم چند گونه پرنده دیگه هم هست ؛ خلاصه این که اهمیت اکوسیستمی بالایی داره ! داشتم در مورد سفر بهش تحقیق می کردم که چطور میشه رفت ؛ با کلی مکافات شماره محلی پیدا کردم و .... 

بعد فهمیدم جزیره رو شخم زدن از بس گردشگر بردن اونجا و با دیدن عکس زیر از اینستاگرام یه شرکت گردشگری دیگه تیر خلاص خورد به تمام باورهام ! 


با خودم گفتم شاید عکس اشتباه باشه یا هر چیز دیگه ای که آگهی یه شرکت دیگه رو دیدم با عکس زیر


 :| قشنگ جزیره رو برداشتن مسکونی کردن با این کارشون :/ ؛ واقعا آیا نباید نظارتی باشه روی این جور برنامه ها ؟ تازه یکی از محلی ها میگفت همین تور ها شب تو جزیره مورد منکراتی پیش آورده بود که دیگه اجازه نمیدن کسی شب بمونه و گشت میآد و همه رو میبره :/

+ واقعا از طبیعت ایران چیزی مونده ؟ ؛ باید لعنت فرستاد به مسئولین فرهنگی که هیچ کاری برای فرهنگ سازی این مملکت نکردن :(

۹۷/۱۱/۱۴ ۱۱ نظر ۷
یک آشنا

از نخ دندان تا نخ دادن

یه تیکه غذا بین دندانم گیر کرده بود ؛ هر کاری میکردم بیرون نمی‌اومد ؛ با خودم گفتم شاید نخ کشیدن بلد نیستم و بذار سرچ کنم ! 

از پیشنهاد گوگل و سرچ و ملت همیشه در صحنه نیم ساعته دارم میخندم !!

۹۷/۱۱/۱۱ ۱۵ نظر ۸
یک آشنا

رفتن به کانادا ساده تر است تا خارگ !

قبلا گفته بودم که دارم برنامه ریزی میکنم برای سفر به بوشهر :) ؛ یکی جاهایی که دوست دارم ببینم جزیره خارگ هست و البته خارگو ! ؛ اما از شما چه پنهون ؛ اقدام برای مهاجرت به کانادا ساده تره تا گرفتن مجوز ورود به جزیره خارگ ! 

از اول هفته دارم هی زنگ میزنم فرماداری بوشهر ؛ میراث فرهنگی و ... که بابا من گردشگرم مجوز بدید میگن نه نمیشه یا باید ماموریت داشته باشی یا بومی اونجا باشی :/ یا یک نفر بومی دعوتت کنه و برات دعوت نامه بفرسته :/

منم کارم این شده که تو نیازمندی ها دنبال شماره های خارگ بگردم و زنگ بزنم ببینم میتونم کسی رو پیدا کنم که برام دعوت نامه بفرسته ؛ تا حالا که موفق نبودم ! 


+ باور کنید ساده تر میشه رفت کانادا ؛ کمتر بهتون گیر میدن خخخخ

ب.ن : هرکسی هم زنگ میزنم میگه خارگو هیچی نداره ؛ میخوای بری اونجا چکار کنی ؛ میگم همین که هیچی نداره و آدمی نرفته من دوست دارم برم ؛ براشون قابل درک نیست

۹۷/۱۱/۰۹ ۱۴ نظر ۷
یک آشنا

سخت در اشتباه





همیشه فکر میکردم معلمی راحت تر از استاد دانشگاه بودنه ! سخت در اشتباه بودم.

+ اگر فکر میکنید کرور کرور از این برگه ها ندارم شمام سخت اشتباه می کنید :دی

۹۷/۱۱/۰۱ ۱۹ نظر ۸
یک آشنا

کمک برای حل مساله

از اول دبیرستان یه سوال تو ذهنم هی تکرار میشده و میشده  وهیچ وقت هم واقعا نتونستم جوابش رو پیدا کنم ؛ امیدوارم که با مطرح کردنش اینجا دوستان بتونن کمک کنم که جوابی منطقی براش پیدا کنم ، مخصوصا که میدونم دوستان فرهیخته ای اینجا رو می خونن

البته ممکنه مقداری خنده دار باشه سوالم ؛ شما بذارش به پای یه بچه دبیرستانی ! ولی تا وقتی جوابی برای مساله ای پیدا نکنم ذهنم ول کنش نیست اینم یه جور مرض‌ه دیگه

سوال از این قراره که چرا حیوانات خال خالی داریم ؛ مثل گاو و سگ و ... که ممکنه پوست یک دست نداشته باشند یعنی لکه های گنده از رنگ دیگه ای روی پوستشون داشته باشند ولی این موضوع برای یه سری موجودات دیگه صادق نباشه مثل انسان ؟ 

۹۷/۱۰/۰۴ ۱۸ نظر ۵
یک آشنا

در هم و بر هم !

چندین بار مطلب رو نوشتن و پاک کردم ، انقدر در هم برهم شد که بی سر و ته از آب در اومد ! 
همیشه همینطوره بعد از یه مدت که ننویسی ؛ همین بلا سرت می آد - موضوعاتی که توی مغزت رژه میرن و میخوای یه اشاره ای به هر کدوم داشته باشی ، باعث میشه هم نوشته مشوش بشه مغزت بدتر نتونه دسته بندی کنه مباحث رو ! 

فاز اول:
برجسته ترین چیزی که توی مغزم رژه میره ؛ اینه که آینده همین الانه ! نه از این جهت که آینده ای وجود نداشته باشه بلکه از اون نظری که الان علم به جایی رسیده که تقریبا هر آنچه از آینده متصور بودم امکان فراهم شدنش هست ! 
الان آدم هایی مثل ژول ورن واقعا کم داریم ؛ آدم هایی که تصوری دور از ذهن ارائه کنه ؛ تصوری که هممون در حد یک داستان تخیلی قبولش کنن نه یک امکان برای آینده ! 
فکر کنید چقدر خسته کننده میشه جهان وقتی آینده ای تخیلی براش نداشته باشیم !

فاز دوم
بعد از اون دارم فکر میکنم مرض هایی لاکشری هم به لطف دانش مندان با تفکر سرمایه داری ؛ داره به وجود میآد ؛ جایی خوندم که مهم تر از کسب علم ؛ کسب معرفت است ! اگر نه علم سلاحی ویرانگر است!
فرض کند دانشمند کاشف واکسن فلج اطفال حق امتیاز این کشف رو رایگان در اخنیار شرکت های دارو سازی قرار نمی داد ؛ چند کودک از این فلج جان خود را از دست می دادند ؟ حالا همین مورد برای چندین بیماری برعکس داره اتفاق می افته ؛ بیماری هایی که فقط برای قشر بی دارمد بیماری هستند و برای قشر پر دامد شاید یک تفریح بیش نباشد ! 
آدم و آدم چه فرقی می کنند ؟ چه کسی قدرت تصمیم گیری داره که کدوم انسان محکوم به مرگ پیش بینی پذیره و کدوم نیست ؟

فاز سوم
هر چه بیشتر می گذره آ احتمال این که ماشین ها وارثان زمین بعد از انسان باشند بیشتر میشه ! همین الان هوش مصنوعی داره یاد میگره که در مورد کشن انسان تصمیم بگیره ! نه این یک فیلم تخیلی نیست ، بلکه واقعیتی است که داره اتفاق می افته ! البته فکر میکنم در خصوص ربات های سرباز هم چیزی شنیده باشید ؛ ربات هایی که قراره تروریست ها (بلاخره آدم ها) رو بکشن ! تا ارتش تلفات انسانی کمتری داشته باشه (چه استدلال مسخره ای) 
هوش مصنوعی پیاده شده درون ماشین های خود راننده باید تصمیم بگیره آدم بکشه (الانشم میگرده) :| ؛ فرض کنید یک ماشین خود راننده که مثلا سرنسین هم داره ، داره توی جاده حرکت میکنه ؛ بعد میرسه به یه دسته آدم که اومدن وسط خیابون دارن فوتبال بازی می کنند با فرض این که نتونه ماشین رو نگه داره که به کسی صدمه نزنه ؛ آیا باید ماشین رو بکوبه به دیوار و سرنشین درون ماشین رو بکشه یا آدم هایی که در جای نادرستی دارند فوتبال بازی میکنند ؟
باید تصمیم بگیره یه آدم سرنشین ماشین و بی گناه رو بکشه یا 6 آدم متخلف رو ؟ شاید بگید تلفات کمتر بهتر ولی اگر خودتون سرنشین ماشین بودید چطور ؟
۹۷/۰۹/۲۱ ۱۰ نظر ۵
یک آشنا