۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنهایی» ثبت شده است

عشق و تنهایی


هیچ رابطه ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. 

هر یک از ما در هستی تنهاییم.

عشق تنها مسکنی است که درد تنهایی را در وجودمان حل می کند ، 

اما قادر نخواهد بود که آن را از بین ببرد.

یک آشنا

۹۵/۰۲/۱۲ ۲۰ نظر ۱۵
یک آشنا

عاشقانه های غربت


زندگی شاید

       یک خیابان دراز است که هر روز زنی از آن می‌گذرد

زندگی شاید

       ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه‌ای می‌آویزد

زندگی شاید

       طفلی است که از مدرسه بر می‌گردد.

یا عبور گیج رهگذری که کلاه از سر بر می‌دارد

زندگی شاید آن لحظه است

که نگاه من، در چشمان تو خود را ویران می‌سازد

و این حسی است که من آن را با ادراک ماه در هم خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است

دل من

         که به اندازه یک عشق است

به بهانه ساده خوشبختی خود می‌نگرد.

به زوال زیبایی گل‌ها در گلدان

و به آواز قناری‌ها، که در حسرت یک پنجره می‌خوانند

سهم من این است


سهم من

آسمانی است که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از پله‌ای متروک است

سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهد شد

میدانم ...

و پرستوها در گودی دستانم

تخم خواهند گذاشت


کوچه‌ای هست که

 قلب من آن را

از محله‌های کودکیم دزدیده است

من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم

که در اقیانوس نگاهت خانه دارد

و دلش را در نی‌لبکی چوبین

می‌نوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که هر شب در حسرت یک بوسه می می‌میرد


+شعر از فروغ فرخ زاد

+ هفته های تنهایی ، فرانسه - پاریس 1390/3/24

۹۴/۱۲/۰۱ ۱۲ نظر ۵
یک آشنا

نبودنت مثل ....


نبودنت مثل تمام کردن ....

سیگارى است 

دریک نیمه شبى برفى ...

وقتى تمام دَکِه هاى ....


شهر بسته اند

۹۴/۰۸/۲۳ ۱ نظر ۱
یک آشنا

خیال نکن

خیال نکن

اگر برای کسی تمام شدی

امیدی هست

خورشید 

از آنجا که غروب میکند

طلوع نمیکند.

افشین یداللهی


۹۴/۰۸/۲۳ ۱ نظر ۲
یک آشنا

تنهایی برفی

آدم برفی

به شانه ام زده ای

که تنهائی ام را تکانده باشی !

به چه دلخوش کرده ای ؟!

تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟!


گروس عبدالملکیان 


۹۴/۰۸/۲۳ ۰ نظر ۲
یک آشنا