۵۱ مطلب با موضوع «حرف های دل تنگی» ثبت شده است

فوق العاده جذاب !


تنها بودم ! 

از چهارشنبه بعدازظهر و کل پنجشنبه ، جمعه ، شنبه ، یکشنبه ، حتی نرفتم پشت پنجره بیرون رو ببینم که روزه یا شب ؛ این جور وقت ها ساعت کامپیوتر هم میریزم به هم که کلا دربند زمان نباشم ، پرده ها رو می کشم ! و لامپ ها رو روشن میکنم ، که شب و روز رو احساس نکنم و در اخر coup de grce ، گوشی رو خاموش میکنم !

و کلا غرق میشم ، فکر کنید چقدر موضوع باید جذاب باشه که سه روز قید سر کار رفتن رو بزنم ، و اینطوری خودم رو زندانی کنم :|

و کلا اکوسیستم حیاتم تغییر می کنه ، از اونجایی که تنهام کسی برام غذا درست نمی کنه ، از اونجایی که جذابیت موضوع اونقدر بالاست که اینتراپت گرسنگی توی مغز ازش پایین تره ، معمولا روز ها یا نهار و شام رو یکی میکنم یا صبحانه و نهار رو ، فقط به خوردن بیسکویت و کیک و شیر اکتفا میکنم برای اون یک وعده ها ، که خوب البته مزایایی هم از جمله عدم نگرانی برای کالری مصرف شده.

خیلی کم پیش میآد یک موضوعی این چنین برام جذاب بشه ، که حاظر باشم اینطور قید همه چی رو بزنم ، به نظرم خوبی دنیای آدم های تکنولوژیک همینه که گاهی اینچنین سرخوشی هایی توش پیدا میشه. البته متاسفانه خیلی وقت ها افراد این احساسات را سرکوب می کنند و فراموش ! 

قبل تر ها این چنین موارد خیلی بیشتر بود یا شاید براشون وقت بیشتری میذاشتم ، حیف ، اینقدر زندگی دچار فراز و نشیب شده که آدم فراموش میکنه علایقش رو ، اصلا زندگی بدون علاقه واقعا چه معنی ای میتونه داشته باشه به جز تداوم بی هوده حیات ؟


اما موضوع در واقع یک چالش بود ، مسابقه ساخت یک دوربین تحت شبکه ! ، شاید چیز مهم مهمی نباشه ، این روزها اینقدر تکنولوژی پیشرفت کرده که شاید سر هم کردن یک دوربین  به سادگی سرهم کردن چند ماژول آماده باشه ! ، اما من عادت دارم مسائل رو برای خودم سخت کنم ، و به این شکل تغییر دادم 

ساخت یک دوربین تحت شبکه ، بدون استفاده از ماژول های سخت افزاری و نرم افزاری آماده :|

و این طور شد که تمام لایه های TCP/IP و MQTT و کتابخانه های انکدر Jpeg و  الگوریتم فشرده سازی هافمن و حتی فایل سیستم FAT را از صفر برنامه نویسی کردم .

همه این کارها شاید به نظر اختراع دوباره چرخ باشد ولی واقعیت این است که اینطور نیست ! این کار باعث درک بهتر سیستم و حتی کشف موانع و نقاط ضعف یک سیستم می شود.


+ تا حالا شده مساله ای در حوزه علایقتون اینقدر براتون مهم بشه که بخواید اینطور بهش بپردازید ؟

۹۶/۱۲/۱۴ ۲۰ نظر ۶
یک آشنا

Tango to evora


تقریبا یک سال بعد از این که اولین بلاگ ام ساختم (حدود 1385)، دوست های خیلی خیلی خوبی پیدا کردم ، اینقدر خوب که هنوز گاهی به یادشون می افتم و غمگین می شم که دیگه ازشون خبر ندارم!

خوب چکار میشه کرد ، رسم روزگار جدایی است و هیچ راه چاره ای نیست.

یکی از این بهترین دوستام ، مرجان بود ! بهش میگفتم مرجان دریایی چون بلاگش آبی بود ، مثل دریا ؛ اسم بلاگش اُناش زمینی بود.

اون موقع ها که بچه سال بودیم و عاشق قرتی بازی ، از این کدای جاوا می‌ذاشتم تو بلاگ که برف بباره یا کلی نوشته دنبال موس حرکت میکرد و .... البته نه خیلی جلف ولی خوب دیگه الان بهش میگم جنگولک بازی ، ممکنه یادتون نیاد ولی به اون دوره این کارا مد بود و ته باکلاس حساب می شد.

مرجان هم یه آهنگ بک گراند بلاگش بود که هر وقت می شنوم ناخودآگاه به یادش می افتم ، خیلی دلم براش تنگ شده !

امیدوارم که هرکجا هست حالش خوب باشه و ایام به کامش باشه.


اون آهنگ :


+ آره دیگه همه یه زمانی جوون بودن و اهل قرتی بازی ، عیب نداره بخند خودمم می خندم.
۹۶/۰۹/۰۷ ۳۳ نظر ۸
یک آشنا

زلزله مهربان تر بود !



فکر میکنم سال 82 یا 83 بود ، هوا سرد بود ، دی ماه بود ، خبرش همه رو توی شوک فرو برده بود ، کسی باور نمی کرد چنین فاجعه ای اتفاق افتاده باشه !

همه می خواستن کمک کنن هر کسی به طریقی ، اون سالها توی جمعیت هلال احمر فعال بودم و داوطلب کمک شدم ، حدود 100 نفر بودیم که حرکت کردیم ، هوا سرد بود و شب های کویر بدتر ، سردتر ، وقتی رسیدیم دم غروب بود ، اولین واکنش ما خیره شدن به تل خاک بود و نا خوداگاه اشک ریختن ! 

دیدن آدم هایی که مات و مبهوت ساعت ها کنار پیکر عزیزی نشسته بودند یا کنار خرابه ای ایستاده بودند با هزار امید ، نا امید منتظر امداد و نجات بودند بسیار درد آور بود. امکانات از دارو تا غذا تا پتو و ... همه چیز کم بود ، حتی آب. درد آور تر از همه کودکان بودند ، کودکانی که هم پدر و هم مادر را از دست داده بودند ، به هیچ زبانی نمی شود توصیف کرد حجم درد و سرگردانی آن روز ها را !

اما با این همه زلزله مهربان تر بود ، از حیوانات درنده ای که انسانیت را آنجا سلاخی می کردند ! حیواناتی که ویرانه ها را زیر و رو می کردند تا بدرند تن نیمه جان انسانیت را !

طلاهایی که از جسد مرده ها دزدیده شد ، دارو و کمک هایی که هیچوقت به مقصد نرسید و ....


این بار 1396 ، باز هوا سرد است و باز زلزله مهربان تر است !

 و تو چه می دانی که چه دردیســـــــــت ، وقتی که مادری بر پیکر کودکش لالایی می خواند.


+ دیگر طاقت این همه رنج و درد را ندارم ، اخبار را دنیال نمی کنم! ولی بدانید هر کسی قابل اعتماد نیست برای کمک کردن

+ مگر این سال ها سال های جنگ است ، که انبار های هلال احمر و وزارت کشور خالی است و برای انجام وظیفه دست گدایی به سمت ملت دراز می کنند ؟

+ مگر 1 درصد از تعرفه گمرکی کشور به حساب هلال احمر واریز نمی شود که حتی برای تامین اقلام ضروری اینگونه درمانده است ؟

+ زلزله فقط در شهر های بزرگ نیامده روستا ها بیشتر آسیب دیده اند آنها را فراموش نکنید :(

+ و هزاران درد دیگر که در درونم خفته اند.

۹۶/۰۸/۲۵ ۱۰ نظر ۹
یک آشنا

یخ خواهم زد


یه جایی ، یه روزی ، جلو یه کسی ،  وقتی به خودت میآیی و چشماتو باز میکنی و شوکه میشی از این که آدم نیستی ! اینقدر منطقی شدی که حرفات همه رو میرنجونه!


- فلانی گفته که کارم خیلی خوبه 

+ هه ، فلانی به فکر خودشه و میخواد از دستت نده 

- یعنی میخوای بگی کارم اینقدر بده ؟

+ نه نه ....


احساست رو خاموش کردی و داری تو این سرمای منطق یخ میزنی ! آخرین کبریت احساس رو می کشی بارون میشه و تمام هیزم ها رو خیس میکنه ! اینقدر کبریت رو تو دستت نگه میداری تا دیگه نتونی تحملش کنی و خاموش میشه!

هاج و واج می مونی که از این حجم حماقت چکار کنم ! از خودت میپرسی واقعا کجای زندگیش هستم ، اصلا تو زندگیش هستم ؟

حرفایی که میزنه مثل تیر خلاص می مونه ! کم کم باور میکنی که مردی و سنگینی لحد رو سینت حس میکنی ، دمت رو باز دم نمیکنی به امید این که تمام بشه!

ولی هیچوقت تمام نمیشه ، هر وقت چشمام رو باز میکنم همون احمقیم که هستم !

مدام از خودم می پرسم ، 

 کجای زندگیشم ؟

 معنی حرفش همین بود ، بود و نبودم ...

 کجای زندگیمم !


+ در این سرما یخ خواهم زد مثل دخترک کبریت فروشی که کبریت هایش خیس شده است :|

۹۶/۰۲/۱۴ ۷ نظر ۴
یک آشنا

Empty


بعد از مدت ها احساس خاصی دارم ، احساس از نوع آزادی !

آزادی از خودم ، مسئولیت و هر کوفت دیگه ای که میخواد اسمش باشه ، با وجود تمام کار هایی که هوار شدن سرم ، ولی خسته شدم ، همه رو رها کردم ، از صبح دارم با خودم تکرار میکنم گور بابای همشون ، آخرش که چی ، نتونستم همین شرایط حفظ کنم و ساعت 12 رفتم سر کارا ولی 4 دوباره دست کشیم ، مثل این که بخوام یک هفته آینده رو خودم رو زندانی کنم توی خونه جوری که حتی نور آفتاب رو هم نبینم چه برسه که بخوام با آدما سر و کله بزنم یا حتی ریختشون رو ببینم ، نه این که مشکل از اونا باشه ، قطعا مشکل از منه ! آدم باید گاهی وا بده ، رها کنه ، فرار کنه :/

بگذریم ، فعلا در حال فرار از خود واقعیم هستم و بهترین جایی که میشناسم برای مدتی خودم نبودن ، همین جاست کنار شما دوستان عزیزم.

حرف برای گفتن زیاد دارم و نمیدونم اصلا باید بگم یا نه ! ، ولی چیزی که مسلمه ، اینه که دوست دارم شدیدا حرف بزنم به اندازه یک سال نوری حرف بزنم حالا اگر نوری هم نشد ، صوتی لااقل یا حتی یک سال یه مورچه ، یه زمانی که بتونم حرف بزنم خوب میشم ، معمولا آدم پر حرفی نیستم ولی همیشه برای هر چیزی یک اولین باری وجود داره.


 رانندگی :

دیدین چقدر آقایون رانندگی خانوما رو دست میندازند ؟ ، یه راننده خانوم چقدر باید صدای نا هنجار بوق کوفتی ماشین های پشت سرش رو بشنوه ؟ ، یکی نیست بگه خوب روانی با این صدای بود مایکل شوماخر هم هنگ میکنه و ریست میشه و از نو میخواد بیاد بالا ، یا این که آیا واقعا یکی نیست بگه آقایون محترم شاید اون خانوم به هزار و یک دلیل که بر شما پوشیده است کفش پاشنه بلند پوشیده باشه ، لطفا یک بار با کفش پاشنه بلند رانندگی کنید تا بفهمید چی میگم ، به اندازه دو ثانیه صبر کردن و بوق نزدن مشکل خود به خود حل میشه !

فقط عادت کردیم که بگیم خانوما راننده های خوبی نیستن ، آیا خود شما با عنوان یک آقا ، شاهد رانندگی ناشیانه یک آقا نبوده اید ؟ ، چرا اونا اشکالی نداره ؟ اما وای به روزی که راننده ماشین جلویی خانوم باشه ، حتی اگر خانوم شوماخر باشه ، بازم یه مزخرفی داری که بگی آره :|

یه پیشنهاد دارم ، خودم فرصت و وقتش رو ندارم ولی اگر ساخته شد ، اولیش رو خودم میخرم ، پیشنهادم اینه که یه چیزی مثل تابلو led همینایی که جلو درب مغازه ها میزنن و کلی تبلیغ توش رد میشه ، یکی کوچیکش رو بزنه و متن های درخور شخصیت های مختلف توش بزنه ، که راننده بتونه با یه دکمه متن مورد نظرش رو انتخاب کنه ، بعد اینو نصب کنیم شیشه عقب ماشین ، گاهی خیلی لازم میشه آدم بخواد یه حرفی به راننده ماشین پشتی بزنه 

یه پیشنهاد دیگه هم دارم که اونم خیلی کاربردی هست ، مخصوصا برای وقتی که راننده پشتی نور بالا میزنه ، مثل بیشعور ها و هی نزدیک میشه و شما جلوتو نمیتونی ببینی ! پیشنهادم اینه که یه لامپ هایی مثل فلاش های عکاسی هست ، ولی خیلی قویتر آدم بتونه عقب ماشین نصب کنه ، در واقعی خیلی بدرد میخوره ، همین که 10 میلی ثانیه هم باشه کفایت میکنه !

اینو یادم رفت بگم ، خوب لامصب ، ماشین خراب میشه ، چه ربطی به راننده خانوم داره ؟ آیا اصلا امکان داره ساله رو جنسیتی نکنید ؟ تو هر زمینه ای ؟


جزیره های بی درخت

اگر علم در دو صفحه اول کتابی باشد ، و ان کتاب در دست مردمان باشد ، تنها قومی که به آن دست نمی یابند ، اقوام ایرانی هستند ! 

تعجب نکنید ، فکر میکنم اصل روایت باید اینچنین بوده باشد؛ و بعد ها در تاریخ دست برده اند و تحرفش کرده اند ؛ خوشبختانه در جامعه ای زندگی میکنم که به لحاظ وجود مهندس و دکتر ، چیزی کم نداریم ، و تنها چیزی که جامعه را تهدید میکند ، مساله بی کاری است ، همه دانا و همه چیز دان هستند و مشکل از ارگان های دولتی است که توان ایجاد اشتغال مفید را ندارد. شغلی که آدم صبح برود تا ظهر چرت بزند و اخر سر هم یک آب باریکه ای باشد کفاف زندگی را نمی دهد. زندگی ما مثل آدم می ماند که در جزیره ای دور افتاده و خالی از سکنه گیر افتاده و تنها درخت موجود را قطع کرده که تا با آن آتشی سازد و ماهی مرده ای که به ساحل رسیده است را کباب کند. و بعد از آن روز ها در ساحل به انتظار ماهی مرده ای دیگر باشد که اگر کباب هم شده باشد دیگه چه بهتر.


بیکاری و بیگاری

چند وقتی هست که به همراه دوستان یک کسب و کار اینترنتی رو پایه ریزی کردیم و شروع به کار کردیم ، خوب اولین مساله توی شروع یه کسب و کار تامین نیروی انسانی مجرب است ، خیلی جاها آگهی کردیم و از خیلی ها پرسو جو کردیم ، بعد به نتیجه حیرت آوری رسیدم که واقعا دیدگاهم رو عوض کرد ، 

بیکاری ریشه کن شده است و هیچ بیکاری وجود ندارد ! چرا که با کلی تلاش هنوز موفق به جذب نیروی انسانی کافی نشده ایم ! کیه که میگه کار نیست ، ؟

از چند همکار دیگه سراغ گرفتم همه همین مشکل رو داشتن و همه میگن که نیروی کار به سختی گیر میآد ، پس دیگه نگید بیکاری هست ، چون واقعا نیست ! ، فکر کنید یک نفر پایتون کار آماتور که خودش هم به آماتور بودنش واقف بود به همین دلیل قیمت پایین میداد ، برای همکاری 3.5 طلب میکرد ! خود این مساله به تنهایی نشون میده که چقدر همه در موقعیت های شغلی خوبی قرار دارند و اصلا توی جامعه بی کار ندارم 

باور ندارید از کار آفرین ها جویا بشید قضیه رو 


چرا ما را خرید و فروش میکنند ؟

این کانال های تلگرام ، سایت های خبری ، 98 درصد سایت های فارسی زبان همه و همه کاربر رو به چشم یک منبع دآرمد یا راهی برای رسیدن به هدف خودشون می بینن ، باور نمی کنید! ، افرادی هستن که در حال خرید و فروش شما  و من هستن ! ، اونم به چه قیمت اندکی ، شاید شما تا حالا بار ها و بارها به قیمت ناچیز 1 ریال خرید و فروش شده باشید ، اون کسی که میفروشه ، همونیه که تبلیغ میذاره تو کانال یا گروهش توی تلگرام یا سایتش ، و اون کسی که میخره همونی هست که تبلیغ رو سفارش میده یا کانال جدید زده داره دنیال عضو میگرده یا برای اکانت اینستاش داره دنبال فالوور میگرده ، به همین راحتی ! 

ندیدی خیلی راحت تو یه گروه عضوت میکنن یا با هزار ترفند و کلک میکشوننت به یه کانال ؟

همچین موجودات کم ارزشی هستیم از دید عده ای :/

جای بسی تامل داره و اسفناکه وضع موجود


و....

میدونم خیلی زیاد حرف زدم ، باید ببخشید دیگه خوب به هر حال تو 20 روز آدم کلی حرف میمونه تو دلش !

۹۶/۰۲/۰۸ ۹ نظر ۳
یک آشنا

The Story Never Ends





دریافت


+

;

۹۵/۱۲/۱۰ ۱۰ نظر ۳
یک آشنا

Your Eyes


جهانی در تاریکی فرو می رود 

          وقتی که چشمانت را می بندی

۹۵/۱۲/۰۷ ۱۰ نظر ۸
یک آشنا

Dyslexia و یک سرگذشت


+ نمیدونم این نوشته چقدر قراره طولانی باشه ، چراکه هنوز نوشته نشده ، ولی احتمالا طولانی خواهد بود چون یک سرگذشت است. سرگذشتی برای یک آشنا ، پس اگر حوصله ندارید و نخوندید چیز مهمی رو از دست نمی دهید.


اول بذارید کمی در مورد Dyslexia توضیح بدم ، Dyslexia که خودم تقریبا کمتر از 6 ماه هست که میشناسمش ، یک معلولیت هست ، معلولیتی که شاید اصلا دیده نشده ، تشخیص داده نشه و حتی فرد هیچ وقت ازش آگاهی پیدا نکنه ، مخصوصا توی ایران ، که چنین چیز هایی اصلا و کلا و اساسا بی معنی و مورد است ، این معلولیت که من ترجیه میدم بهش بگم اختلال ، باعث میشه که فرد در روانخوانی و درک مطلب دچار مشکل بشه ، خوب که به طبع اختلال در روان خوانی ، باعث میشه که شما دیکته ضعیفی داشته باشید ، مفاهیم کلمات رو درست درک نکنید ، مخصوصا وقتی میخواید واژه ای رو بخونید که واقعا معنیی نداره ، میشه یک غذاب.

به قول از ویکی پدیا ، دسیلکسیا یک اصطلاح عام برای تشریح معلولیت آموزشی است.این ناتوانی، می‌تواند خود را به عنوان یک مشکل در رابطه با واج‌خوانی، و رمزگشایی، دیکته، مهارت شنوایی، حافظه‌کوتاه‌مدت، و یا نامگذاری‌سریع آشکار کند.

برای من همه چی با پیدا کردن دفتر اول ابتدایی شروع شد ، دفتری که می تواند برای شما پر از خاطره باشه ، مادرم لطف کرده و این دفتر رو برای من نگه داشته بود ، شروع اتفاق و تحقیقم شد ، نمیدونم یادتون هست اول ایتدایی وقتی که هنوز با هیچ واژه ای آشنایی ندارد ، یه سری الگوی خط اول کتاب هست که از شما می خواهد اونا رو مشق کنید ، مثلا یه سری خط عمود از بالا به پایین بکشید یا پایین به بالا ، یا خط کج از چپ به راست و راست به چپ ، این تمرینات برای اینه که شما عادت کنید و شکل نوشتاری حروف رو بتونید تقلید کنید ، توی دفتر من فارغ از این مشق ها ، دست خط معلم اول ابتدایی بود که توضیح داده بود ، از راست به چپ نه چپ به راست ، از بالا به پایین نه پایین به بالا ، بله من خط ها رو دقیقا قرینه اونچه باید باشه کشیده بودم ، اول خنده ام گرفت ، گفتم از همون اول هم بازیگوش بودم ، واژه ای که بار ها و بار ها هم از خانواده و هم از معلم ها شنیده بودم چون املاء خوبی نداشتم ، تو کل دوران دبستان بالا ترین نمره املاء ی که گرفتم 16 بود ، معمولا املاء رو نمره ای بین 12 تا 15 می گرفتم ، رو خوانی سر کلاس برام مثل عذاب بود ، تپق زدن ، اشتباه خواندن ، گم کردن سطر بعدی برای خواندن ، نگاه خیره معلم و خنده های ریز بچه های کلاس ، برام غذاب آور بود ، همیشه یک استرس پنهان داشتم مخصوصا زنگ فارسی ، سر املاء ، برای روخوانی و....

این فراینده تحصیلی تا کلاس چهارم ابتدایی ادامه داشت ، تقریبا دوستی نداشتم ، بیشتر از اونچه فکر کنید منزوی شده بودم و در خودم فرو رفته بودم ، ریاضیات برام خیلی خوب بود ، دیگه با 32 تا حرف و حدود 100 شکل نوشتاری روبرو نبودم ، با 14 شکل نوشتاری روبرو بودم و برام قابل درک تر بود ، بنا بر همین مساله ریاضی و علوم از درست های مود علاقه من بود و فارسی و عربی و املاء و انشاء و.... از درس های منفور بودند.

هنوزم توی درک املاء درست برخی از کلمات مشکل دارم ، تا شش ماه پیش بابتش خجالت می کشیدم ، اما الان که میدونم قضیه از چه قراره دارم ازش می نویسم ، دیدن دفتر اول ابتدایی و این خاطرات از دوران ابتدایی و مشکل حال حاضرم برای املاء باعث شد فکر کنم قطعا یک جای کار می لنگه ، چرا باقیه این مشکلات رو نداشتن ، چرا هیچکس برای املاء ضعیفش مثل من سرزنش نشده ، اول فکر کردم مربوط میشه به چپ دست بودن و فعالیت نیمکره راست مغزم ، که خوب البته بی ربط هم نبود ، از چپ دستی به واژه ی اختلال یادگیری و خوانش پریشی رسیدم ، و به صفحه ویکی پدیا که علائم و نشانه های یک خوانش پریش رو اینطور توصیف می کرد:

نوشتنِ آیینه‌ای کودک که در آن نوشتن واژه‌ها بر عکس و مانند آیینه است. از نشانه‌های سنین بالاتر، می‌توان به ناتوانی و یا مشکل در هجا کردن واژه، یافتن هم‌قافیه برای واژه و یا مشکل در تلفظِ صدا یا ترکیب واژه‌ها و صداها اشاره کرد. عمومی‌ترین نشانه آن دیکته‌ی بسیارضعیف کودک و تمایل به نوشتن حروف بیشتر و یا کمتر در هنگام نوشتن واژه‌ها است. از دیگر نشانه‌های عمومی خوانش‌پریشی این است که یک فرد خوانش‌پریش واژه را زودتر یا دیرتر از جایی که باید قرار گیرد در جمله می‌گذارد و همچنین در هنگام خواندن، واژه‌ها را جابه‌جا می‌خواند. معمولاً فرد خوانش‌پریش سطح نوشتاری‌اش بسیار پایین‌تر از سطح معلومات و هوش عمومی‌اش است و از همین طریق می‌توان به خوانش‌پریشی وی، پی برد.

بیشتر علائمش منطبق تجربیاتم بود.، لبخند رضایت روی لبم بود ، یه شادی خاص ، یه حس آزادی ، مثل کسی که دکترا بیماریش رو سرطان تشخیص دادن و خودش متوجه شده که یه سرماخوردگی ساده است. شاید براتون قابل درک نباشه وقتی موقع نوشتن هی به خودتون سرکوفت بزنید که چه احمقی هستم ، هنوز تو املاء برخی از کلمات مشکل دارم ، توی کاری که شاید بیشتر افراد به صورت غریزی انجامش میدن باید فکر کنم. و چقدر آدم تحت فشار قرار می گیره ، هم از سمت اطرافیان هم از سمت خود ادم ، واقعا ادم با خودش احساس میکنه که مشکل کند ذهنی داره.

مساله ای که اگر معلم های محترم کمی در خصوصش مطالعه داشتن یا ازش آگاهی داشتن یا بهشون آموزش داده می شد ، من دوران دبستانم اینقدر برام تلخ نبود ! 

الان دیگه برام سخت نیست وقتی اسم کسی خاطرم نمی مونه ، چهره اش رو فراموش میکنم ، همش زیر سر این Dyslexia است .

لازم می بینم که گوشزد کنم ، اونایی که Dyslexia دارن ، کودن نیستن ، اتفاقا خیلی برعکس باهوش هستن ، نمونش ، آقای آلبرت اینشتین که همه میدونید از مدرسه اخراجش کردن ، چون مشکل خوانش پریشی داشت ، چون مثل بقیه معمولی نبود ، اما بعد مرز های علم رو تکان داد. یا آقای توماس ادیسون ، که بخاطر کودن بودن از مدرسه اخراجش کردن ، ولی ادیسون یک کودن نبود ، یک نابغه بود که دسیلکسا داشت ، افراد زیادی دیسلکسیا داشتن ف مثل آگاتا کریستی(نویسنده پوارو ) یا پابلو دیه‌گو خوسه فرَنسیسکو د پائولا خوان رمدیوس ترینیداد روییس پیکاسو (همون پیکاسو) یا لئوناردو دی سر پیرو دا وینچی (دا وینچی) و......

از کلاس چهارم به بعد زندگی من جور دیگری رقم خورد ، و همه چی با یه کاردستی شروع شد ، کاردستی اون موقه خونه های مقوایی با نقاشی بودن ، اما کاردستی من رطوبت سنجی بود که با اندازه گیری مقاومت الکتریکی هوا و روشن کردن یه بار گراف LED میزان رطوبت رو مشخص می کرد ، اول معلم فکر کرد که کار دستی خودم نیست و کسی توی ساختش بهم کمک کرده ، ولی واقعا اینطور نبود ، کاردستی رو خودم ساخته بودم ، بعد از صحبت با خانواده و حصول اطمینان از عدم دخالت کسی توی ساخت این کاردستی ، منو برای تست هوش معرفی کردن به مدرسه مغز طلایی ها :(

اونجا پذیرش شدم برای سال پنجم باید توی اون مدرسه درس میخوندم ، وچقدر احساس نگون بختی میکردم ، منی که خودم رو یه احمق میدونستم ، توی روخونی و املاء مشکل داشت ، حالا توسط معلم و تنبیه میشد و توسط همکلاسی ها مسخره ، دو سه ماه اینطور گذشت ، تا این که برای رفع مشکل که خودمم هم باور کرده بودم از بازی گوشی و حواس پرتی است رو آوردم به کتاب خوندن ، خوب این مساله کتاب خوندن خیلی کمک کرد ، هم برای روخونی و هم برای املا درست کلمات  و از اون پس خوندم و خوندم و خوندم ، و از اون به بعد همه چی برای من تغییر کرد ، دیگه دانش آموز خلاق و خلاف کاری بودم که به همه تقلب می رسوند، دانش آموزی که تمام همکلاسی های مغز طلاییش اونو نابغه ، پروفسور و از این دست کلمات صدا میزدن ، ولی تا قبل از اون واقعا اوضاع برام سخت و تحقیر کننده بود :|

دیشب فیلم Taare Zameen Par رو به توصیه یکی از دوستان خوب بلاگی دیدم ، یه فیلم هندی است با رنک 8.5 با کارگردانی و تهیه کنندگی امیر خان ، داستان یک دانش آموز هندی است که دچار Dyslexia است و همیشه مورد تحقیر همکلاسی ها و معلم ها است ، البته به نظرم می آد به مقداری بزرگ نمایی شده شایدم واقعا نشده باشه ، ولی اگر علاقه دارید در مورد این اختلال بیشتر بدونید ، این فیلم رو ببینید.


هیچکس کامل نیست ، هیچ شخصی بی عیب نیست ؛ مشکل درست از جای شروع میشه که خلاف این فکر کنیم ! تنها ناراحتی من این است که چقدر به خودم سخت گرفتم ، برای مساله ای که توش هیچ تقصیری نداشتم ، چقدر سرزنش شدم ، چقدر دست انداخته شدم :(


۹۵/۰۹/۱۹ ۲۳ نظر ۱۶
یک آشنا

مخابره از جهانی دگر

سردرگمم !

  مثل آخرین بازمانده حیات در سیاره ای متروک

   بی اتمسفر

۹۵/۰۸/۰۹ ۱۶ نظر ۱۰
یک آشنا

عاشقانه های کوچک

وب خانه من ، یک پیشنهاد خیلی خوب داده که من اسمش رو میذارم عاشقانه های کوچک ، البته خودش میگه "سه تا چیز که خیلی دوستش داریم" .

قراره که بین چیزامون (تعبیر خود فاطمه جان چیز هست ولی من برداشت میکنم وسایلمون) سه تا رو که خیلی دوست داریم جدا کنیم ، اولش خیلی ساده به نظر می آد ولی وقتی پای انتخاب فقط سه تا مطرح میشه ، خوب خیلی انتخاب سخت میشه ؛ من خیلی چیزا هست دوستشون داشته باشم و نمیتونم اصلا اصلا یکیشون رو بی خیال بشم ، مثل باران ، مثل بوی نم خاک بعد از اولین قطرات باران ، یا یک بعد از ظهر پاییزی تو پارک با صدای کلاغ ، برای همینه که میگم تعبیر "چیز" خیلی کار رو پیچیده میکند ، برای همین تمرکز می کنم روی وسایل ، ولی بازم سخته ، آخه وسایل کار یه سریا رو دوست دارم ، تفریح یه سریا رو لباسا یه سری ها رو ، ولی خوب چاره ای نیست ، باید فقط 3 تا رو انتخاب کنم ، به طوری که اگر همه وسایلم رو از دست دادم :( ، باز از داشتن این سه تا خوشحال باشم :) ، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم ، اخر این سه تا به ترتیب اولویت انتخاب کردم:


Black Dragon 

اگه اتفاقی که منجر به بلک دراگون رو نخوندید میتونید از اینجا بخونید. از اونجایی که به صورت صد درصد بلک دراگون اون چیزی بود که میخواستم ، حتی قید خیلی چیزا رو برای داشتنش زدم ، خیلی دوستش دارم .


خرموشی

خرموشی ، در واقع یک عروسک خرگوشه که خیلی خوشکل نیست ، ولی خیلی نوستالوژی و عشقه :)) ، با نگاه کردن بهش پر میشم از حس های خوب و نوستالوژی های گرمسیری ، دقیقا قابل وصف نیست ، ولی مثل نوازش های نسیم بهاری لابلای موها می مونه ^_^


شاعران مرده


اصولا کتاب رو خیلی دوست دارم ، ولی این که کتاب یه چیز دیگه اس ، برمیگرده به حدود 10 سال پیش ، میتونم بگم این کتاب و جان کتینگ باعث شد که بلاگ نویسی رو شروع کنم ، حالا بماند که خود این کتاب هم یک هدیه دوست داشتنی از طرف یک دوست عزیز هست .

۹۵/۰۷/۲۴ ۱۷ نظر ۵
یک آشنا