۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک جفت چشم!


چرا نباید هر زنی

       زیباترین زن جهان باشد؟


دست کم برای یک بار

 دست کم برای مدتی

  دست کم برای یک جفت چشم !


۹۵/۰۴/۲۸ ۱۶ نظر ۷
یک آشنا

خودشون رو کشتن ^_^

آهنگ Sway از بازیگر و خواننده ایتالیایی Dean Martin هست ، فقط سر در نمی آورم که سیگار کشیدن و خواندن اینقدر غش و ضعف داره آخه ^_^ ، حجمش 3 مگابایت هست ، از دستش ندید.




دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 41 ثانیه 



Sway


When Marimba Rhythms start to play

Dance with me, make me sway

Like a lazy ocean hugs the shore

Hold me close, sway me more

Like a flower bending in the breeze

Bend with me, sway with ease

When we dance you have a way with me

Stay with me, sway with me

Other dancers may be on the floor

Dear, but my eyes will see only you

Only you have the magic technique

When we sway I go weak

I can hear the sounds of violins

Long before it begins

Make me thrill as only you know how

Sway me smooth, sway me now

Other dancers may be on the floor

Dear, but my eyes will see only you

Only you have the magic technique

When we sway I go weak

I can hear the sounds of violins

Long before it begins

Make me thrill as only you know how

Sway me smooth, sway me now

You know how

Sway me smooth, sway me now

۹۵/۰۴/۲۲ ۱۱ نظر ۲
یک آشنا

Nietzsche

دوباره رفتم سراغش !

انگار هیچوقت قرار نیست خیلی ازش دور بشم !

آیا اگر نیچه زاده نمی شد ، جهان امروز ما چنین می بود که هست ؟ ، به احتمال زیاد خیر !

سخت در خود فرو می روم که اگر یک آشنا نبود ، قطعا جهان همان می بود که هست شاید کمی با شاد تر !

حس می کنم برای کاری مهم تر از بودن آمده ام ، اما چه کاری ، باید پیدایش کنم!

۹۵/۰۴/۲۱ ۷ نظر ۲
یک آشنا

ایرانسل هک نشد ، بدتر شد!

این خبر 

تو یکی دو هفته اخیر ، یه بات تلگرامی اومده بود که شماره ایرانسل رو می دادی کل مشخصات صاحب خط رو می داد ، خوب تا اونجایی که من چک کردم اطلاعات درست بود !

این بات بعد از یکی دو روز کلا رفت رو هوا و دیگه جواب نمیداد و بعد از چند روز در سکوت خبری اعلام کردند که هکر جوان رو گرفتن و ایرانسل هم هیچ به روی مبارک خودش نیاورد و هنوزم نیاورده و روابط عمومی این شرکت نیمه محترم فقط گفتن که : ایرانسل هنوز برای پاسخگویی به خبر لو رفتن اطلاعات خصوصی مشترکان خود به نتیجه ای نرسیده است.

با کمی فکر می توان متوجه شد که هیچ هکری اینقدر احمق نیست که به این سادگی خودش رو توی تله بندازه ، اونقدر نادان نیست که اطلاعات اینچنین مهم رو به این صورت منتشر کند.

خوب پس اگر هک نشده ، چی شده که از هک شدن هم بدتره ؟!

ایرانسل دقیقا این اطلاعات رو فروخته ؛ تا حالا شده شماره تبلیغاتی به شما زنگ بزنه و اسم شما رو بدونه ؟! ، برای من پیش آمده ، و واقعا برام سوال شده بود که این شخص اسم و فامیل من رو از کجا می دونه ؟ ، چرا هرچی میپرسم از کجا داری اطلاعات منو طفره میره از جواب دادن ؟

شرکت های اپراتور تلفن همراه ، اطلاعات مشترکین خود را به شرکت های بازرگانی می فروشند!

به همین سادگی و خوشمزگی.

۹۵/۰۴/۱۹ ۲۶ نظر ۸
یک آشنا

بسه دیگه شور شد !!!!

ما ایرانی ها تا شور چیزی رو در نیاریم ول کن قضیه نیستیم ، وب فارسی در حال حاضر صرفا مجموعه ای از تبلیغات گوناگون هست که گه گاهی چند مطلب کپی شده هم در آن پیدا می شود. سایت های خبری هم که فقط به دنبال جذب کلیک کاربر ها هستن و هر چرت و پرتی رو به عنوان خبر منتشر می کنن ، اصلا وضع به حدی وخیم شده که ترجیح میدم خبر های ایران را از خبرگذاری های خارجی دنبال کنم یا اگر دنبال مطلبی می گردم ترجیه میدم انگلیسی سرچ کنم تا به دام سایت های فارسی بیفتم که هر آن چیزی که فکرش را بکنید تگ کرده اند تا در تمام جستجو های حاضر شوند و با تک کلیک شما شونصد تا پاپ آپ با محتوای هرزنگاری و تبلیغ باز شود.

آهای کارگروه مصادیق مجرمانه آیا نباید این ها را فیلتر کرد ؟ ، آهای پلیس محترم فتا کار این سایت ها قانونی است که حتی به حریم خصوصی ما دست اندازی می کنند؟

در انتها تا میتوانید از وب فارسی فاصله بگیرید با اگر مجبور به استفاده هستید حداقل جاوا اسکریپت و بارگذاری عکس را غیرفعال کنید !

۹۵/۰۴/۱۸ ۱۴ نظر ۴
یک آشنا

کشتن دبیر فیزیک

این خاطره برمیگرده به سال دوم بیرستان ، اون موقه ها تو شهرستان زندگی می کردیدم (شغل پدر) ، و از اونجایی که قائدتا باید یه شهرستان محروم می بوده باشه خوب به طبع امکانات آموزشی در سطح پایینی بود و البته فکر میکنم همچنان باید باشه ، و مدارس تجهیزات لازم جهت انجام آزمایش های عملی رو نداشتن ، یکی از معدود دانش آموز هایی بودم که به فیزیک علاقه داشتم و از معمولا از کلاس جلوتر بودم و گاهی که آزمایش ساده ای بوده باشه ، وسایل آزمایش رو یا دستی درست میکردم یا از پدر قرض میکردم و سر کلاس می بردم ، که همه بچه ها تجربه این جور آزمایش ها رو داشته باشن ! خوب به خاطر همین کارا بود که بچه ها بهم لقب ... رو داده بودن ("..." منظور انسان وارسته ای است که خبره علم فیزیک هم بوده است) ، و خوب دبیر فیزیک هم ازم بدش نمی آد و گاهی هم ازم فراری بود ، چرا که گاهی آنچنان سوال هایی سختی می پرسیدم {گاها خودم جواش رو می دونستم} که دوست نداشت باهام مواجه بشه.

از قضا زد و یه مسابقه مهارت سنجی عملی توی سطح استانی و کشوری قرار بود که برگذار بشه ، از اونجایی که هیچکس مثال بنده ید طولایی در انجام آزمایش های فیزیک نداشت و خیلی محتمل بود که باعث افتخار مدرسه و خانواده بشم ، من رو به عنوان نماینده مدرسه معرفی کردند. خوب خودمم خیلی بدم نمی نمی ادم که مایه این افتخارات باشم ، پس همین شد که شروع کردم کتاب دستور کار آزمایشگاه فیزیک پدر رو خوندن ، به تمام آزمایشات تا سطح دانشگاه هم تسلط کامل پیدا کرده بودم !!

مرحله استانی برگذار شده و با چند آزمایش ساده اندازه گیری چگالی و ظرفیت گرمایی و کار با چند دستگاه ساده ، رتبه اول شدم ، از این به بعد انگار مساله خیلی مهم تر شده بود و قرار شد که ما رو (سه نفر اول) رو ببرن آزمایشگاه مرکزی و اونجا آزمایش های بیشتری کار کنن ، روز اول که رفتم  ، با خودم گفتم من و این همه خوشبختی محاله ، کلی شوق و ذوق زدگی داشتم ، چه آزمایش هایی که انجام ندادم ، بعد یهو چشمم افتاد به دستگاه واندوگراف . این مولد اصلا یه دستگاه افسانه ای هست ، کارشم اینه که مقدار خیلی زیادی در حد چند صد کیلو ولت بار الکتریکی ایجاد میکنه. یکی از آزمایش های معرف واندگراف سیخ کردن مو هست ، مثل عکس زیر

آزمایش به این صورت هست که شما روی سطح عایقی می ایستید و هنگامی که دستگاه خاموش هست ، دستتون رو روی اون میگذارید و دستگاه رو روشن میکنید ، با روشن شدن دستگاه بدن شما شروع می کند به شارژ شدن (هم پتانسیل شدن با واندوگراف) و از اونجایی که بارهای همنام هم دیگر رو دفع میکنن ، مو ها به حالت سیخ در می آد.

خوب صبح ما زود تر رسیده بودیم و با همکاری یکی از دوستان قصد انجام این آزمایش رو داشتیم ، من دستم رو گذاشته بودم رو واندوگراف و داشتم شارژ میشدم که دبیر محترم سر رسید ، همکار بنده دستگاه رو خاموش کرد و منم  دستم رو برداشتم خوب تو این حالت من حدود چند کیلو ولت پتانسیل الکتریکی داشتم چرا که هنوز رو عایق ایستاده بودم و واندوگراف هم خاموش بود و همه چی در طبیعی ترین حالت خودش قرار داشت. دبیر محترم با دو نفر اول سلام و حال و احوال کرد بعد به سمت من حرکت کرد.

به فاصله چند سانتی متری از من که رسید ؛ تمام بار الکتریکی ذخیره شده در من به صورت جرقه و صاعقه به ایشون منتقل شد و دبیر محترم نقش بر زمین شد و از هوش رفت.

متصدی آزمایشگاه سر رسید که چی شده چرا دبیر غش کرده ، منم مونده بودم گریه کنم یا بخندم ، حسابی ترسیده بودم !!!

و اینگونه بود که لقب دبیر کش هم پیدا کردم ^_^


+ دبیر به هوش اومد ، فقط شکه شده بود

+ من از مسابقات کنار گذاشته شدم و فرصت افتخار آفرینی رو از دست دادم

+ برای حضور مجدد در آزمایشگاه نیاز به اجازه نامه کتبی والدین پیدا کردم :/

۹۵/۰۴/۱۳ ۲۷ نظر ۶
یک آشنا

رنج های ورتر جوان

نام رمانی است از یوهان ولفگانگ گوته که در سال 1774 و در سن 25 سالگی منتشر کرده ، این کتاب ، کتابی است که باعث معروفیت یک شبه گوته شد.

گوته تا پایان عمر خود به این اثر دوران جوانی خود مباهات میکرد و بعد از فاوست بیش از همه به آن می بالید و حتی در پیری خود میگفت کسی که در 25 سالگی ورتر را نوشته باشد ، برگ چغندر نیست. یکی از مهمترین لحظه های زندگی او ، ملاقاتش با ناپلئون و پیوندش با داستان ورتر است.

ناپلئون این رمان را نه کمتر از هفت بار خوانده و حتی در لشگر کشی به مصر همراه داشته است.

تواماس مان در خصوص این رمان چنین می نویسد: کتاب کوچک ورتر یا اگر کامل بگویم رنج های ورتر جوان رمانی در قالب مجموعه ای از نامه ، بزرگترین و پردامنه ترین و جنجالی ترین موفقیتی بود که گوته نویسنده در سراسر عمر به خود دید. این حقوق دان فرانکفورتی بیست و پنج سال بیشتر نداشت که این اثر کم حجم ، جوانانه و تا به حد انفجار پر احساس را نوشت.

ورتر داستان جوان عاشق پیشه و نقاشی است که برای پیدا کردن جایی امن و آرام برای حرفه اش به روستایی نقل مکان میکند ، و از قضا در باخه لوته میشود که نامزد آلبرت است. لوته و آلبرت هم دیگر را دوست دارند اما لوته با ورتر نیز مهربان است ، و همین مهربانی شعله عشق ورتر را فروزان تر می کند و احساست وی را بر می انگیزد. عشق و شوریدگی ورتر او را وادار به گریز از آبادی می کند ولی دلش تاب دوری نمی آورد و باز می گردد. لوته که حالا شوهر کرده ، او را پس میزند و ورتر تنها راه نجات خود را از این سرگشتی مرگ می پندارد. و در نهایت خودکشی می کند.

رمان از پر است از توصیفات عاشقانه و زیبا که گاهی با تمام وجود می توانید خودتان را جای ورتر فرض نمایید و برای رنج های او اشک بریزید. پیشنهاد میکنم این رمان را از دست ندهید.

فراز هایی از رمان :

امان از دست شما جماعت عاقل.احساس زدگی!مستی!جنون!شما ادم های منزه و پاک خونسردید و بی اعتنا.و با همین خونسردی و بی اعتنایی مست را سرزنش میکنید و دیوانه را تحقیر.و مثل زاهد دامن میکشید و رد میشوید و مثل واعظ شکر میکنید که خداوند شما را مثل انها نیافریده است.من بیشتر از یکبار مست بوده ام و شوریدگی ام با جنون خیلی فاصله نداشته است و از هیچ کدام از این حالات هم پشیمان نبوده ام و با معیارهایی که دارم عمیقا فهمیده ام که مردم هر ادم فوق معمولی را که به کاری بزرگ و یا در ظاهر ناممکن دست زده از قدیم و ندیم با انگ مستی یا دیوانگی بدنام کرده اند.

و اما در زندگی عادی هم تحمل میخواهد که در واکنش به هر ازادمنشانه و نجیبانه و نامنتظری بشنوی این بابا مست است!دیوانه است!ای شما هوشیاران شرم کنید!شرم کنید ای شما فرزانگان!


اینها چه آدمهایی هستند که همه جانشان به تشریفات بند است و تمام فکر و ذکرشان در طول سال به اینکه از چه راه می توانند حتی شده یک صندلی به شاه نزدیک تر بنشینند! و تو نه خیال کنی که هیچ کار و باری ندارند. نه برعکس، دارند......


خل اند که نمی بینند جا و مقام خیلی هم تعیین کننده نیست ، و اویی که در صدر می نشیند ، اغلب اوقات نقش اول را ندارد ، چه بسا شاه که وزیرش، و چه بسیار وزیر که منشی اش او را اداره می کند! پس صدر نشینی حق کیست؟


هیچ نه انگار صدبار تصمیم گرفته ام به گردنش بیاویزم! خدا میداند چه دردی دارد ین همه دل فریبی را در دسترس ببینی و دستت بسته باشد. آن هم جایی که دست یازیدن طبیعی ترین کشش بشری است. مگر بچه ها به هوای هر آنچه دلشان طلبید ، دست دراز نمی کنند؟.... و من؟


خدا میداند که با این آرزو ؛ و گاه حتی با این امید به بستر رفته ام که دیگر بیدار نشوم و باز صبح چشم باز میکنم و آفتاب را می بینم و حالی فلاکت بار به من دست میدهد، کاش دمدمی بودم. در آن صورت گناه را به گردن ....



۹۵/۰۴/۱۱ ۸ نظر ۳
یک آشنا

Golf Ball

۹۵/۰۴/۰۷ ۷ نظر ۶
یک آشنا

باز هم نبودی...

باز هم نبودی و در تنهایی نفسم را حبس کردم و چشمانم را بستم ....

میدانی ؛

وقتی نفس حبس می شود بند می آید...

۹۵/۰۴/۰۷ ۹ نظر ۴
یک آشنا

خدای هر روزه


ای کاش پرستویی بودم و کوچ می کردم به نگاه پر امید دخترکی گریان که باور کرده خدا فقط برای امشب به حرف های گوش می کند ، یا قطره رنگی بودم که به آرزو های کوچک و پر از مهربانی اش کمی رنگ می دادم ، یا گل قاصدکی بودم به دستان کوچکش تا آرزوهایش را بر دوش کشم و به تو برسانم. باشد که لبخندی نشانم بر لبانش.

دخترک باور داشته باش که خدا ، همان خدای هر روزه است ، همان مهربان همیشگی ، و تنها فرق امشب باور ماست ، که خدا را نیز جیره بندی کرده ایم !!


۹۵/۰۴/۰۶ ۸ نظر ۲
یک آشنا