۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فلسفه» ثبت شده است

خداوند چه شکلی دارد؟

بندیکت دِ اسپینوزا ( ۱۶۳۲ - ۱۶۷۷ )  فیلسوف مشهور هلندی:

اینکه می‌گویید اگر خدا را سمیع و بصیر و شاهد و مرید ندانم...، پس خدایی که به آن معتقدم چگونه است، با این سوال شما مرا به خودتان بد گمان می‌سازید زیرا من فکر می‌کنم که شما کمالاتی بالاتر از صفات فوق نمی‌توانید تصور کنید. من از این فکر شما تعجبی نمی‌کنم؛ زیرا اگر «مثلث» را زبان می‌بود خدا را کامل ترین مثلث‌ها می گفت و «دایره» نیز ذات خدا را اکمل دایره‌ها می خواند؛ همینطور هر موجودی صفات خاص خود را به خدا نسبت می‌دهد.

متن فوق از میان نامه های اسپینوزا انتخاب شده است
۹۷/۰۶/۲۹ ۶ نظر ۲
یک آشنا

ایمان

اصولا مفهوم ایمان خیلی مفهوم پیچیده است و درک نحوه کارکرد آن کار ساده ای نیست ! ولی باور دارم واقعا ایمان خطر ناک است ! ایمان داشتن به یک مقوله یعنی فکر کردن و سوال پرسیدن در خصوص آن مقوله را کنار بگذاریم و فقط باور داشته باشیم ! خیلی ساده بخوام مفهوم حرفم رو برسونم باید بگم که :

شما نمی توانید با کسی که ایمان دارد با کشتن شما به بهشت میرود ، منطقی بحث کنید ! 


آیا سرچشمه های داعش ، نازی ، و... ایمان نبوده است ؟

شما چه فکر می کنید ؟

۹۷/۰۶/۱۵ ۱۷ نظر ۶
یک آشنا

بنی آدم نه اعضای یکدیگرند!


و نه در آفرینش از یک گوهرند ! 

بله حضرت سعدی اگر امروز زنده بود و انسان امروز را می شناخت، شاید این شعر را اینگونه بیان می کرد یا اصلا بیان نمی کرد ، جون آزادی بیان فراوان هست و نیازی به بیان نبود.

ببین زیگموند ، همه چی به غریزه جنسی بر نمیگرده ، مثلا بدیهی ترین مساله روی زمین ، تداوم حیات رو مثال می کنم ، برای تو  احتمالا باید خیلی بدیهی باشه که تداوم حیات در گرو همین غریزه جنسی و تولید مثل باشه ، شمایی که محبت دختر به پدر و پسر به مادر رو در همین مساله می دونی و کلی هم مقاله در خصوصش داری و حتی خدا رو هم زاده همین مساله می دونی (توتم و تابو - زیگموند فروید)، قطعا در این مورد که تداوم حیات بسته به غریزه جنسی هست ، حقیقتش از شما چه پنهان دیروز با نیچه همنشین بودم و الان فکر می‌کنم خیر ، قبل از هرچیزی و هر رکنی ، ادامه حیات مستلزم وجود فیلسوف و فلسفه و فکر است.

خیلی ساده است ، انسان های امروز از بی فلسفگی رنج می برند و هیچ نمی دانند که این کسالت و مرارت را از کجا دارد، هر جنبش فکری منحرف و بی مایه ای، دسته ای از انسان ها رو به خود جذب می‌کنه و باعث جدل و بحث و جنجال می‌شود، اگر فلسفه نباشه و انسان ها فکر نکند ، کتاب نخوانند و نداند ، چه در قرن 21 باشند و چه در قرن 18 ، همان هیچند که هستند! بر هم می تازند و می کشند و نسل بشریت را به خطر می‌اندازند.

انسان‌ 60 سال پیش ، نه قرن ها قبل ، فقط 60 سال پیش ، باغ وحش انسانی درست می کند و انسان معاصر به انسان 60 سال قبل می خندد و تبعیض جنسیتی و ملیتی و ... ایجاد می کند. انسان در 60 سال هیچ پیشرفتی نداشته و تنها لباس های شیک تری می پوشد، حرف های قشنگ می زند و مثل 60 سال پیش یا حتی قبل تر از آن رفتار می کند.


+ عکس دختر افریقایی در باغ وحش انسانی - بلژیک 1958

۹۶/۰۶/۰۳ ۱۲ نظر ۵
یک آشنا

بیا برگردیم نیچه !


نیچه ؛ بیا برگریدم ، به قبل از 1900 !

همیشه فکر می‌کردم که چقدر احمقی ، چرا اینقدر چرت به هم می‌بافی ، وقتی در «تبارشناسی اخلاق» خواندم که گفتی "برای یک زندگی فیلسوفانه ضروری است شخص فیلسوف از ازدواج و هرچه که کار را به وسوسه های ازدواج بکشاند بیزار باشد." همه این حرف ها را برای این گفتی چون لو آندره آس سالومه ترکت گفت !


- اصلا اینگونه نبوده است ، اصلا کدام فیلسوف بزرگی را می شناسی که ازدواج کرده باشد ؟ نه هراکلیوس ، نه افلاطون ، نه دکارت نه کانت نه شوپنهاور هیچکدام ازدواج نکرده اند.


نیچه ، خوب می‌دانی که داری فرار می کنی، چه کسی بود که وقتی سالومه را دید گفت «ما از کدامین ستاره فرو افتادیم تا اینجا همدیگر را ملاقات کنیم ؟» یا بهتر بگویم برگرد و کتاب «اینک انسان» خودت را بخوان ، فکر کرده ای من احمقم !، یا اصلا سقراط مگر فیلسوف نبود ، مگر ازدواج نکرد ؟


- آنچه شما عشق می نامید ، دیوانگی هایی است کوتاه وزناشویی هم حماقتی است دراز ، که پایان دیوانگی های کوتاه است ، ازدواج سقراط نیز است سر مسخره بازی بوده


نیچه تو دیوانه شده ای ، خود نمی دانی چه می گویی ، بحثی ندارم! ، خود خوب می دانی که چگونه دیوانه زنی شدی که هیچ وقت کاملا به دستش نیاوردی! زن ها به راحتی فیلسوف و شاعر می سازند ، شما مردها جز ویرانه چی می سازید ؟

یخ کرد ، شیر با شکر ؟


- هیچ ، تلخ می‌نوشم حقایق را ! تو نیز خوب میدانی که واقعیت آن چیزی که می گویی نیست !


کاش بود.

۹۶/۰۶/۰۱ ۶ نظر ۳
یک آشنا

وحشی


همه از اونجا شروع شد که نوع بشر تصمیم گرفت اجتماعی زندگی کند.

۹۶/۰۲/۳۱ ۱۳ نظر ۹
یک آشنا

واقعیت پنهان


دچار یه تضاد فکری شدم ، عقایدی که یک عمر در گوشم ، نه گوش من همه ما دیکته شده و بی هیچ تفکری فقط قبولشان کرده ایم ، و فکرهایی که درستی این عقاید بعضا واقعا مسخره رو به چالش می کشه ، ترجیح میدم عقیده ای که در خصوص هر مساله دارم ، حداقل فکر شده باشه ، نه توسط دیگری ، بلکه توسط خودم ، بعد مردد میشم ، از کجا معلوم این تفکرات درست باشه ، از کجا معلوم اونچه بر پایه آن نتیجه گیری می کنم کلا اشتباه نباشه ، و همین شک و تردید هاست که خوره مغزم شده اند و در یک جور بلاتکلیفی فکری به سر می برم. بعد از پست قبلی ، دارم فکر می کنم که واقعا هر فکر و ایدئولوژیی میتونه درست باشه (در شرایطی خاص) ، مثل گفته ادیسون که یک ساعت خراب دو بار در طول روز ساعت را درست نشان می دهد!
همه چیز به ظاهر فریبنده می آید ، به یاد پست جولیک می افتم که میگفت واقعیت ورژن ، ورژن است ؛ اگر برای من واقعیت آسمان آبی است و ابری، حتما برای یک اختر شناس واقعیت آسمان تاریک است و پر ستاره ! اما واقعا این واقعیت چیست ، همان چیزی است که می شناسیم ، یا می شناسند یا آن چیزی است که نمی شناسند و نمی شناسیم.
قبل ترها ، خیلی قبل ترها ، روی عقایدم حساس بودم و اجازه هیچ حمله ای و یا مخالفتی را با افکارم و عقایدم نمی دادم ، اما کم کم ، وقتی به این نتیجه رسیدم که هیچ کس کاملا درست نمی گوید و وقتی هیچ کس در خصوص هیچ چیز صد در صد نمی تواند مطمئن باشد ، این تعصب را خشک مغزی محض دریافتم و از آن دست برداشتم. و از آن پس برای داشته هایم فکر کردم نه تکرار خزعبلات ذهنی دیگران.
وقتی که در چشم من خیره می شوی و میگویی "حق ستاندنی است و نه دادنی" ، باید به این واقعیت جهان سومی بخندم که واقعیت آن است که "حق دادنی است نه ستاندنی"
 و تو با چشمان گرد به من خیره شوی و نفهمی که چه می گویم ! باید اضافه کنم که آری واقعیت اینگونه هنرمندانه پنهان شده آنجایی که نه تو بینی و نه من !

+ روی تفکرات دیگران که فقط شنیده اید و پذیرفته اید هیچ تعصبی نداشته باشید که خنده دار ترین کار جهان این است.
+ اگر حق دادنی بود چرا خوردن حق افراد ، گناه است - غیر قانونی است ، و از طرفی شخصی که هیچ اطلاعی از حقوق خود ندارد چگونه میتواند آن را طلب کند ؟ - پس چگونه است که حق ستاندنی است ؟
۹۵/۱۲/۰۲ ۱۵ نظر ۵
یک آشنا

خولیا


چند وقته سخت مغزم درگیر فکر کردن به یک مساله اجتماعی است ، شاید شخصی ، و با وجود تفکر بسیار در این خصوص هیچ نتیجه ای قابل جمع بندیی به دست نیامده ، در پست قصد دارم افکارم رو بنویسم شاید که نتیجه ای برای آن پیدا کنم ، هیچ قابل باور نیست که مساله ای تا این اندازه نسبی باشد. مساله مذگور بحث خودکشی شرافت مندانه یا به عبارتی اوتانازی است . نمیدونم ترکیب فارسی معادلی که ساختم چقدر تضاد موجود در این بحث رو منتقل میکنه ، خودکشی و شرافت.

بذارید قبل از هرچیزی به توضیح ویکی در خصوص این عبارت بپردازیم : کسانی که در شرایط این نوع از مرگ قرار دارند بیشتر بیماران لاعلاج هستند و یا کسانی‌که از یک بیماری شدید روحی (افسردگی اساسی و...) رنج می‌برند و با رضایت خود، از افرادی مثل پزشکان معالج یا پرستاران یا افراد خانواده خود، بخواهند که به آن‌ها در مردن کمک و یاری کنند.

در واقع می توان گفت شخصی که ادامه زندگی برایش دردناک شده باشد و غیر قابل تحمل و هیچ راه حلی برای کاهش درد و رنجش وجود نداشته باشد ، برای رهایی از این عذاب جسمی و روحی ، از اطرافیان خود درخواست اوتانازی یا هومرگ می کند ، سوال اصلی اینجا مطرح می شود که آیا اجابت کردن این درخواست کار صحیحی است یا نه.

پر واضح است ، فردی که درخواست هومرگ دارد ، خود قادر نخواهد بود که به زندگی پر از درد و رنج خود خاتمه دهد و برای این کار نیاز به کمک اطرافیان دارد. مساله هومرگ از ابعاد مختلفی قابل بررسی است ، دین ، تمام ادیان ابراهیمی معتقدند که درد و رنج باعث تزکیه نفس انسان می شود و انسان باید در مقابل آن به صبر و بردباری بپردازد. بنابراین دین موضع قطعی خود را در این خصوص اعلام داشته است. حالا بماند که خود پاپ ژان پل دوم ، چرا درخواست اتانازی نمود. انسان تا در موقعیتی قرار نگیرد ، هیچ آگاهی از دشوار بودن آن ندارد.

با مشخص شدن موضع دیدن ، موضع تمام دولت های دینی مشخص می شود ، اما در دولت های غیر دینی ، بحث اتانازی میتواند یه مساله قانونی شود ؟ ، یعنی قانون این چنین اجازه ای به افراد بدهد ؟ ، به صراحت نمی توان جواب این پرسش را داد چرا که با قانونی شدن اتانازی ، راه های سوء استفاده بسیاری باز خواهد شد ، همانطور که در خلال جنگ جهانی دوم آلمان نازی ، عملیات T4 را برای حذف معمولین ذهنی یا قطع عضو شروع کرد. پس باید شرایط انقدر سخت گیرانه و دقیق باشند که مانع از چنین سوء استفاده هایی شوند.

اما همچنان سوال اول به قوت خود باقی است ، از منظر انسانی ، و احترام به خواست فرد ، اجابت کردن چنین درخواستی کاری صحیح می باشد ؟ 

آیا خواست یک فرد در خصوص خودش اینقدر قابل احترام هست که بتوان آن را اجابت کرد ؟، هومرگ مساله ای است که خود فرد برای مرگش تصمیم گرفته است ، آیا باید به خواست شخص احترام بگذاریم ؟، یا باید فکر کنیم تصمیمی است که از سر ناچاری و رنج گرفته شده است و فاقد خواست واقعی فرد است.

وقتی فردی بیماری لاعلاجی دارد و علم پزشکی با دانش روز نمی تواند هیچ کمکی به بهبود فرد بکند ، و فرد هر روز زندگی نباتی را تجربه کند ، به گونه ای که قادر به انجام شخصی ترین امور خود نباشد و خود را سربار جامعه و خانواده و اطرافیان بداند و بخواد این رنج جسمی که نه روحی را خاتمه دهد ، تنها راه پیش پا اتانازی است. ایا می توان گفت که فرد تصمیم درستی گرفته است و باید به خواست او احترام گذاشت ؟

از طرفی اگر در هومرگ فرد به او یاری رساندیم و در سال های بعد ، علاج بیماری کشف شد ، احساس گناه نخواهیم کرد ؟

از منظر فلسفی و انسانی این مساله بسیار چالش بر انگیز است و به نظر من هیچ جواب قطعی و درستی نمی توان به آن داد و همچنان مساله ای است نسبی!!


+ خولیا به چیزی گویند که مانع تصرف نداشته باشد ، این افکار پریشان میتوانند ذهن شما رو برای مدتی نا آسوده کنند و شما را وادار به فکر ، پس مانع آن نشوید.


۹۵/۱۰/۰۸ ۸ نظر ۵
یک آشنا

مغز های کوچک!

اینستا ندارم ، زیاد هم اینستا نمی رم ! 

امروز اتفاقی طی یک مقاله به صفحه از اینستا روانه شدم ، چند لحظه بعد صفحه بعد و بعد و بعد .... تا این که به یه صفحه ای رسیدم که مربوط بود به یکی از بازیگر های از ایران رفته بود ؛ کامنتا واقعا +18 بود و شرم آور !

به فکر فرو رفتم چرا چنین چیزی ممکن میشه ؟، چرا یکی باید به خودش این اجازه رو بده در مورد پوشش و عقاید دیگری اینگونه بی شرم و حیا نظر بده ، حرفی که شاید لایق خودش باشه رو به دیگری نسبت بده ، اگر نوع فکر کسی برای ما قابل درک نیست ، حداقل کاری که میشه انجام داد احترام گذاشتن هست ، احترام متقابل ، افرادی که توهین میکنن ، قطعا دارای مغز کوچکی هستن که درک کردن موضوع های خارج از باورشون براشون غیر ممکنه و چون توان دیدن نظر های مخالف خودشون رو ندارن با هر ابزاری ، سعی در سرکوب فکر یا طرف مقابل را دارند.

در یکی از قبایل آفریقایی ، انسان های بور را شکار میکنند و بر این باورند که اعضای بدن افراد مو بور خوشبختی می آورد. الان حتما با خودتون فکر می کنید که چقدر وحشی و عقب افتاده هستن این افراد که دست به چنین حرکت ضد انسانیی میزنند ! حالا فکر میکنید که خود افراد این قبایل چنین دیدی نسبت به رفتار خودشون دارند ؟

توحش درجه بندی داره ، هر مکتب فکریی ، در درجه ای از این مفهوم قرار داره ، قبایل تانزانیایی ممکنه خیلی پایین باشن ، افرادی که در مقابل اعتقادات دیگران آنها را سرکوب میکنند در درجه ای دیگر و همینطور این سلسله ادامه داره ، چه خوبه سعی کنیم که هرچه بیشتر خودمون را از این بربریت دور کنیم.

قائدتا هیچ عقل سالمی نمیگه که اگر سگ گازت گرفت شما هم گازش بگیر ، بلکه میگه کنترلش کن. انسان هایی که سعی میکنند از فکر خودشون استفاده کنن به راه هایی میرن که ممکنه اشتباهه باشه ، چرا که لازمه تکامل فکری اشتباه کردن هست ، اما افرادی که مغز های کوچکی دارند و فقط از آن دیگران تقلید می کنند ؛ فقط اشتباهات دیگران را تکرار می کنند.


+ دارم فکر می کنم داروین در خصوص نظریه تکامل اشتباه می کرده ، این انسانه که کم کم داره به میمون تبدیل می شه.

+ سعی کنید از مغز در تصمیماتی که میگیریم بیشتر استفاده کنیم ، قطعا نتیجه بهتری خواهد داشت.

۹۵/۰۸/۲۴ ۹ نظر ۷
یک آشنا

نیچه دیوانه ام کرد3

نیچه تو کتاب می خوانی ؟


- خیر ، نمی خوانم 


برای همین است که ابلهی ، مگر نشنیده ای که  شارل دو مونتسکیو گفته است "باید زیاد مطالعه کنید تا بدانید که هیچ نمی دانید"


- انسان ها سخت در اشتباه بوده اند ، آن جام کجاست ، تا سر کشم یک باره تمام تلخی وجودم را ؟


آنجاست روی میز ، کنار پنجره ، جوابم را ندادی ، چگونه چگونه احمقی بی مطالعه فیلسوف می شود ؟


- خیلی ساده است ، من فقط به شوپنهاور گوش دادم که می گفت "هوش واستعداد خود را پرورش ده ولی نه از راه مطالعه صرف بلکه به وسیله تفکر توام با عمل تمایل اکثر فضلا به مطالعه شبیه تلمبه است خالی بودن مغزها ی خودشان موجب می شود که افکارمردم دیگر را به سوی خود بکشند هر کس زیاد مطالعه کند بتدریج قدرت تفکر را از دست می دهد." و من نیز زیاد مطالعه نکردم؛ تازه دم است ؟


آری - ولی این شوپنهاور دیوانه است ، چگونه به او گوش سپرده ای ، مگر خود او نگفته است که "کتابخانه تنها یادبود مطمئن و ماندگار نوع بشر است." ، پس چطور مطالفه را اینگونه سخیف می نمایاند؟


- او نیز مثل من دشمن خویش است ، آه کتابی را چه سود اگر ما را فراسوی همه کتاب ها نبرد ؟ ، این چه بود ! چه تلخ است


از کدام ظرف نوشیدی ؟


- همان که تلخ است 


احمق تو همان دیوانه ای، 


No Habrá Nadie en el Mundo

۹۵/۰۸/۱۳ ۱۰ نظر ۳
یک آشنا

مطمئنی که هستی ؟


تا حالا فکر کردی که آیا واقعا وجود داری ؟ ، یا خیال میکنی که وجود داری ! ، سوالی که جوابش خیلی بدیهی به نظر می رسد ولی وقتی که سعی می کنی بهش جواب بدی میبینی که واقعا  سوال سختی است ! ، چی باعث میشه که فکر کنی واقعا وجود داری و تمام تجربه هات فقط یک خواب مصنوعی یا یک رویا نباشه ، جهانی رو مثل ماتریکس تصور کنید که ما فقط در حال رویا دیدن در اون هستیم و واقعیت چیز دیگریست؟

ما جهان اطرافمون رو توسط حواس پنچ گانه خودمون ، حس و شناسایی می کنیم ، حواسی که مطمئنیم ما رو فریب نمیدن ، مثل بینایی ، لامسه ، شنوایی  و ... ، 

اما آیا واقعا می تونیم به این حواس خودمون اطمینان داشته باشیم ، با کمی ریز بینی متوجه می شویم که نه ، سینما بر اساس فریب بینایی به وجود اومده !! 

از طرفی هم میدونید که این دست ها مال شما هستند و به واسطه اراده شما حرکت میکنن ! مگر این که در حال رویا دیدن باشید ، تو رویا همه چیز واقعی به نظر میرسه ، شما میتونی در حال پرواز کردن باشید یا در حال سقوط از ارتفاع و این تصاویر اونقدر واقعی هستند که مغزتون همه رو باور داشته باشه و بهشون عکس العمل نشون بده !!!

اما از کجا بدونیم که رویا نمی بینیم ، تو بیداری میدونیم که بیداریم ولی تو خواب و رویا نمی تونیم متوجه بشم که خواب هستیم و داریم خواب می بینیم !

حالا با این اوصاف میتونی مطمئن باشی که اون چیزی که به عنوان حقیقت باور داری واقعا وجود داشته باشه ، مثل وجود خودت ! 

تنها یک جواب برای این همه پرسش هست و اون هم به نقل از دکارت که میگه : می اندیشم پس هستم


+ شما ! آیا واقعا وجود داری ؟ 

۹۵/۰۳/۲۵ ۱۹ نظر ۸
یک آشنا