۲۰۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یک آشنا» ثبت شده است

روز جهانی یک آشنا

امروز یعنی 13 اوت یا 22 مرداد ، روز چپ دست ها نام گذاری شده است. پس این روز رو به همه چپ دست های دنیا تبریک میگم. از اونجایی که یک آشنام چپ دسته ، پس روز جهانی یک آشنا هم هست ! 

قبلا گفتم که جهان رو به کام راست دست ها ساختن ، برای توضیحات بیشتر اینجا رو بخونید.


+ پست بعدی اولین پست پسورد دار این بلاگ خواهد بود ! 

+ سورد هم فقط بلاگرهای آشنا داده خواهد شد.


۹۷/۰۵/۲۲ ۲۱ نظر ۲
یک آشنا

Like 52Hz whale


وقتی طرحی ، ایده ای ، محصولی ، مقاله ای یا هر چیزی که نیاز به حمایت داره ، دارید و می خواید ارائه کنید ، دو تا عامل وجود داره که میتونه باعث شکست اون طرح بشه، البته عوامل حیلی زیادی دخیل هستن ولی خوب اینجا تجربه ای رو بیان میکنم مروبط به یکی از اون عوامل هست.

اول این که طرح شما عقب افتاده باشه ، یعنی قدیمی باشه ، خوب سرمایه گذاری و وقت گذاشتن براش کمتر توجبه پذیر است و کمتر کسی است که در این خصوص شک داشته باشد. اما حالتی هم وجود دارد و آن هم این است که طرح شما از زمان جلو تر باشد ! 

بله تعجب نکید ، اگر طرح شما از زمان ارائه خودش جلوتر باشد ، با مغز به زمین میخورد ، شک نکنید ، نمونه های عملی های زیادی وجود دارد! دقیقا خلاف چیزی که به نظر می رسد ، طرح برای موفقیت نباید از زمان خودش جلوتر باشه ، چون کسی نمی فهمدش ، کسی که درک نکند و یا نداند که شما در خصوص چه حرف می زنید چطور می توانند کمک کنند که طرح شما موفق بشود ؟

تجربه تلخ زیادی دارم ، حدود 9 سال پیش، توی اتوبوس نشسته بودم و مشغول خوندن کتاب اشعار هوشنگ ابتهاج (ه ا سایه) بودم و گه گاهی به فکر می برد ، از بلیط اتوبوس واحد برای نگه داشتن صفحه کتاب استفاده می کردم ، یعنی بلیط رو میذاشتم لای صفحه های کتاب که یعنی بدونم تا کجا رو خوندم (هنوز کتاب و همون بلیط رو دارم :) ، همینطور که داشتم فکر می کردم چشمم به کیسه ای افتاد بغل دست راننده که بلیط های دریافت شده رو پاره می کرد و میریخت توی اون کیسه!

اول فکر کردم چرا پاره می کنه بلیط ها رو  ، خوب نگه داره دوباره استفاده شه ، بعد فکر کردم چرا بلیط کاغذی باشه اصلا ! یه چیز تکنولوژیک باشه ، مثل کارت های RFID

چیزی که برام اهمیت داشت طبیعت بود و کاری که میشه راحت تر باشه چرا اینقدر پیچیده اش باید بکنیم ، هیچی ایده رو با سه چهار نفر مطرح کردم ، یکی گفت مافیای کاغذ نمیذاره!؛ یکی گفت برو بابا این سیستم ها مال جهان اوله نه اینجا ، یکی گفت دلت خوشه کی به حرف تو گوش میکنه و ....

هیچی رفتم اتوبوس رانی ، اینو ببین و اونو ببین و خلاصه فرد مسئول محترم رو پیدا کردم و طرح رو توضیح دادم ، اول که مثل جغد نگاهم می کرد بعد مثل کسی که متوجه نشده چی شده چندتا سوال پرسید وقتی رسید به اینجا که هرکسی باید یه کارت بخره ، خوشحال شد و مثل کسی راه فراری پیدا کرده ، گفت فکر کردی کسی پول میده کارت رو بخره ؟ ، من رو میگی از این اندازه حجم حماقت مونده بودم چی بگم ! 

هیچی میخوام بگم اون طرح برای اون زمان خیلی جلو بود ، 4 سال بعدش سیستم رو پیاده سازی کردن به همون شکلی که من اون موقع توصیف کرده بودم ، البته با مقداری تغییر ؛ نمیشه گفت ناراحت بودم! حوشحالم بودم که ایده ام عملی شده بود حالا توسط یکی دیگه چه فرقی میکنه :/

حالام گاهی اشتباهم رو تکرار میکنم و ایده های جلوتر از زمانم رو مطرح میکنم ، شما این اشتباه رو نکنید ، وقت شناس باشید.


+ وال 52 هرتزی ، شاید تنها ترین وال جهان باشه ، وال ها معمولا با اصوات 10 تا 39 هرتز با هم حرف می زنند ، این وال خاص با 52 هرتز صحبت میکنه ، پس کسی نه می شنودش نه می بیندش پس تنهاست ، خیلی هم تنهاست

۹۷/۰۴/۳۰ ۱۶ نظر ۱۰
یک آشنا

غمگینم !

غمگینم مثل کسی که یک ساله داره پول جمع میکنه یه سفر خارجی بره ؛

الان حتی با اون پول تا سر کوچه هم نمی تونه بره !

دل خوش به چی باشیم ؟

اصلا دل خوشیی میمونه ؟!

وقتی زنگ میزنی ، مگه صبر کنید امروز قیمت دلار اعلام نشده ؟؛ یادمون نرفته دوره رئیس جمهور قبل هم همین بود ؛ سر و ته یک کرباسن

یه چرا موندم بزرگ تو ذهنم هست ، و این روزا هر ساعت با خودم تکرار میکنم

چون بی عرضه ام ، چون دل خوش به اینم که شاید بشه کاری کرد !

#خواهم_رفت_بی_بازگشت

#خاموش_میمانم_تا_دم_رفتن

۹۷/۰۴/۰۴ ۲۴ نظر ۱۲
یک آشنا

آتئیست

مهم نیست چقدر دم از آتئیست بودن میزنی 

مهم نیست چقدر ادای روشنفکرای غربی و شرقی در می آری

باور تو همونه که وقتی داریم تصادف می کنی فریاد میرنی

یا پنج تن !


+لطفا توی زندگی خودتون باشید

۹۷/۰۳/۳۱ ۹ نظر ۶
یک آشنا

شما بگو پراید چنده !


امروز بحثی با یه بنده خدایی داشتم که می گفت پراید رو عراق دارن عرضه میکنن به 3 میلیون تومان ! یه عکس هم از شبکه های اجتماعی هی نشون میداد می گفت اینو ببین ! 

خوب اصلا با مصادیق عقلی جور در نمی آد ، حتی اگر قیمت آهن کیلوییش رو بخوایم حساب کنیم باز گرون تر می شه ! ؛ اصلا قابل باور نیست

از اونجایی که چیزی بی تحقیق و مدرک تو کَت ما نمیره ، گفتیم بریم اینترنت ، نه سایت های فارسی ، بلکه سایت های عراقی :/ گشتیم و گشتیم تا دیوار عراقی رو پیدا کردم. 

عکس های فوق هم از همونجا برداشتم ، هر طور حساب میکنم ، دینار ، هزار دینار ، میلیون دینار ! ، همش غیر منطقیه !

دوستانی که با عربی آشنایی دارند ، برید توی لینک بالا ببینید سر در میآرد ، آخرش پراید چنده اونجا ؟


+ مطابق صحبت ها نظر دوستان ، فکر میکنم منظور از اعداد ورقه بوده یعنی صد دلاری که قیمت پراید مثلا میشه 6300 دلار که منطقی هم به نظر میرسه

۹۷/۰۳/۱۸ ۲۰ نظر ۳
یک آشنا

دیگه چکار کنم ؟!

از اول ماه به صورت مستمر تا وقتی که پای کامپیوترم دارم از یوتوب یا فیلم می بینم یا مستند ، یا کلیپ ، هر فیلمی هم به نظرم خوب بوده ، دانلود کردم 

وقتی که پای سیستم نیستم از اسپاتیفای دارم آنلاین موزیک گوش می کنم ! 

وب گردی هم به جای خودش ، آپدیت لینوکس و سیستم هام به جای خودش ، الان فقط 25 گیگ ترافیک مصرف کردم :|

هنوز 225 گیگ دیگه مونده ، نمی دونم چکارش کنم ! 

شما نظری ندارید ؟


+ شما از اون دسته اید که نتتون تمام میشد ؟ یادتونه یه زمانی دایال آپ بود ، فکر نمی کنم مصرفمون به 200 مگ هم می رسید !×

۹۷/۰۳/۱۵ ۳۰ نظر ۹
یک آشنا

بعد از هزار و اندی سال...


هزار و چهارصد و اندی سال پیش ، اعراب عقب افتاده دختران رو زنده به گور می کردند

تا این که خورشید اسلام طلوع کرد و این جهل و نادانی را نکوهش کرد

بعد از هزار و چهارصد و اندی سال ، اینجا ، توی ایران ، به اسم اسلام باز دارند دختران رو زنده به گور می کنند.

#دورباطل


+ درباره عکس نقل از صفحه مهدی یزدانی خرم: 

محمود اسکویی عکاس این عکس است و عکس هایی چنین از خانواده اش. یک ویژه گی عجیب در تمام تصاویری که او برداشته وجود دارد و آن سیاه کردن تصویر همسرش است در عکس ها و این واقعیت سال ها بعد ظهور این شیشه ها به دست نوه اش آشکار شد که خودش قصه ی دیگری ست...حذف زن در عکس عجیب است و اجرای آن ویژه، او برای بودن مقابل دوربین دعوت شده، آمده و بعد سیاه...غیاب او کاملن بر تمام عناصر حاضر و روشن تصویر سایه انداخته و همین امر است که هویت او را بر تصویر کوبیده است...نمی شود از مرد آن روزگار، هرچند متجدد، دوربین دار و نوگرا توقع تفکری پیش روتر داشت، هرچند او در ابتدا این حضور را پذیرفته، همسرش را دعوت کرده و بعد در تردید میان سنت و عرف و تجدد به سمت اولی چرخیده و زن را سیاه کرده تا کسی او را نبیند

+

وضعیتی که این زن دچارش شده در عکس در نگاهی دقیق تر بسیار چندسویه است... ناپیدا اما پیدا، حفره ای سیاه در قلب یک تاریخ... حفره ای که بافت زمان مرده ی عکس را می شکافد و اتفاقن پیش می رود و راهرویی می شود برای رسیدن به زمانه ی ما!... سیاه شدن هیبت و هیات او در گوشه ی تصویر به نحوی جان اش را دوچندان کرده است... من از دل این حفره به آن سوی زمان می نگرم و بی هیچ بیان شعاری و هشتگ خوری درمی یابم که چگونه می شود تاریخ مونث را در این فرایند بازبینی کرد و دید

۹۷/۰۳/۰۵ ۲۱ نظر ۴
یک آشنا

از امنیتی که داریم !

هر حرفی که بزنی ،آخرش تهش اینه که از خدات باشه توی ایرانی ، امیتنی که اینجا هست ، هیچ کجا نیست ! ، کشورهای اروپایی رو ببین ، هی عملیات انتحاری میشه توشون ! اون که اروپاست ، باقیه جهان هم دست کمی ندارن توی بی امنیتی ! و مدام یک سواله که توی ذهنم تداعی میشه ، مرز امنیت و آزادی کجاست ؟ تا کجای امنیت معنی میده وقتی ورود میشه به حریم شخصی !

خوب البته راست میگه دمشون گرم، ما امنیت داریم ، ولی نه همه امنیت رو بلکه بخشی از امنیت رو داریم ! اگه توسط افراد خودفروخته تررور نمی شم ولی با خودرو های داخلی که میشم ؟ ، با جاده های داخلی که میشیم ، با سیستم هواپیمایی که میشیم ، با آلودگی ریزگرد ها ؛ نه نه ببخشید گرد و غبار(جدیدا مشکل رو حل کردن و اسمش رو گذاشتن گرد و غبار) که مبشبم ؛ حالا فرض کن زنده بمونی و به این شکل کشته نشی، بازم امنیت داری ! 

امنیت داریم وقتی آگهی استخدامی میدی و از 15 رزومه ارسالی ، 4 تاش ؛ دو برابر سن خودت رو دارن و اصلا بازنشسته فلان جا هستن ولی باز دنبال کار می گردن چون دخل ها هیچ ربطی به خرج ها ندارد.

یک عمر کار کردی و خورده پس اندازی که تو بانک داری ، یک شبه نصف میشه :| ، نه این که بخوام بگم کاری به اختلاس دارم نه ، منظورم گران شدن دلاره ، عملا سرمایه ماست که داره بی ارزش میشه نه این که دلار گرون میشه ! 

چقدر باید بی ارزش باشیم ، که یکی اون ور اقیانوس آرام یه حرفی بزنه ، ما فقیر تر بشیم ، بعد طرف برگرده بگه من به فکر شمام(ملت ایران) :|

میگن حمایت از تولید داخل ، ولی دوست عزیز ، بدون مواد اولیه داری از چی حمایت میکنی ؟ کدوم تولید داخلی مستقل وجود داره ؟ ، من الان نه می تونم نفروشم نه می تونم بفروشم :/

اگه بفروشم که بعد باید دو برابرش رو بدم مواد اولیه تهیه کنم تازه با این وضعی که گمراکت رو بستید و هیچ کالایی رو اجازه ترخیص نمی دید؛ اگرم نفروشم حقوق رو از کجا باید بپردازم ؟! 

اون اندک تولید داخلی که وجود داشت رو هم دارید از ریشه میزنید :( ، بعد حمایت بکنید از کالای داخلی ! 

لعنتی آمریکا برجام رو بی جام کرد ، یوان چین چرا دوبرابر شد پس ؟ ، یعنی چین و آمریکا دستشون تو دست همه ؟

نمی دونم دیگه ، خسته شدم

از این همه بودن خسته شدم

۹۷/۰۲/۲۵ ۱۵ نظر ۱۰
یک آشنا

یک آشنا یک هفته اخراج شد

خوب حتما از مسابقه شیطنت یک آشنا آگاه هستید دیگه ! ، بیشتر توضیح نمیدم ، آقا یه شرکت کننده پیدا شده که مرز های شیطنت رو جابجا کرده ، بله شرکت کننده هشتم رفیعه جان ، حالا برای این که بتونم همچنان توی اوج بمونم ، مجبور آخرین خاطره دوره دبیرستانم رو تعریف کنم ، یعنی شیطنتی که باعث شد یک هفته از مدرسه اخراج بشم ، و بر خلاف دیگر رویداد ها دیگه اتفاق ناخواسته نبود و اتفاقا کلی برنامه ریزی پشتش بود.

همونطور که حدس می زنید ، خاطره مربوط به دوران پیش دانشگاه است (دوره ما بهش میگفتن پیش دانشگاهی الان رو نمی دونم ظاهرا قرار بود برش دارن ) خوب این دوره ما به یک آزادی عمل زیادی رسیده بودیم و به دلیل خاک بر سر بودن (شاگرد اول) برو بیایی داشتیم توی دفتر و هی با این معلم هی با اون معلم تو دفتر حرف میزدیم . دم کنکوری هم بودیم کسی زیاد کاری باهامون نداشت ، سه تا بودیم ، معروف به مثلث برمودا

به نظرم اگه قرار باشه به آدم انگ درس خون بودن بخوره بهتره که پخمه نباشه چون دیگه خیلی ضایع و زشت میشه ، برای همین سه نفری عملا کل کلاس رو اداره می کردیم .

به عنوان نمونه مسئولیت لغو امتحانات کلاسی (ظاهرا الان بهش میگن کوییز) توی درس های ریاضی ، هندسه ، جبر ، فیزیک ، یه درس دیگه هم بود که الان یادم  نیست با من بود. عملیات اینطور بود که اول دبیر/معلم مربوطه میگفت خوب بچه ها خوندنین دیگه ، همین کافی بود که من پاشم و انچنان سوال های یک پا در هوا از معلم/دیبر بیچاره بپرسم نصف بیشتر زنگ طی بشه و کلا بی خیال امتحان بشن :)

البته همراهی بچه های کلاس هم بود ، یادم میاد  توی این بحث ها اینقدر بحث بالا گرفت که من اثبات کردم قطر و وتر دایره با هم برابر هستن (البته زرنگی خاصی به خرج دادم و اینقدر معلم گیج شد که نتونست مچم رو بگیره) البته نه رو هوا اثبات کرده باشم ها ، با فرمول و عدد و معادلات ولی خوب به جای اشتباهی تکیه کرده بودم که معلم متوجه اش نبود ، در اخر موی کنان معلم از کلاس خارج شد

یکی دیگه از اضلاع مثلث مسئول امتحانات دینی و قرآن و از این دست بود و دیگری هم ادبیات.

به درجه ای از عرفان رسیده بودیم که اخر کلاس می نشستیم و معلم ها هم راضی بودند از این وضع ! 

ماجرا از جایی شروع شد که کرم جشنواره خارزمی به تنمون افتاد ، دانشگاه بدون کنکور ، خواب رو از چشمامون گرفته بود ، هر ضلع از این مثلث اشتیاق وصف ناپذیری برای سعود به این قله داشت ، برای همین هر یک به عنوانی شروع کرد در زمینه تخصص خودش به شرکت در مسابقه :/

من که یه دستگاه الکترونیکی درست میکردم مثلا ، اون یکی (ضلع سمت راست) تاثیر مدرنیسم و پست مدرن را در ادبیات معاصر مقاله می کرد و این یکی هم (ضلع سمت چپ) خودشو کرده بود وبال گردنمون و مثلا مدیریت میکرد ، البته الانم مدیریت میکنه بعد از این همه سال ، خوب وقت کم بود و کار زیاد زنگ های اخر و می پیچوندیم و از در و دیوار فرار میکردیم می رفتیم دنبال کارا.

پنج شش هفته کارمون این بود و کسی شکش نمی برد اینقدری که تاثیر ما زیاد بود توی مدرسه همه از نبودمون خوشحال بودن ، تا این که یه روز موقع فرار لو رفتیم :/

فکر کن اون یکی پای دیوار خارج از مدرسه واستاده من رو دیوار ، این یکی هم این ور دیوار داد میزنه د زود باش ، مدیر مدرسه هم بیاد پای دیوار ماشینش رو پارک کنه :| ، یعنی ضایع تر از من نبود که رو دیوار آویزون بودم و اون دوتام فرار ! 

خلاصش این شد که ده دقیقه بعد سه تایی تو دفتر بودیم و تلفن داشت زنگ میزد به خونه هامون ، خدا رو شکر کسی خونه ما نبود :دی ، از فردا ناظم و مدیر سایه به سایه دنبال ما بودن و کوچکترین حرکت ما مساوی بود با توبیخ ، خوب ما هم اصلا این رفتار رو بر نمی تابیدیم و به شدت بهمون برخورده بود. یه معلم داشتیم که معلم ریاضی گسسته و جبر بود ، از راه دوری می اومد که برامون تدریس کنه ، طبق نقشه ای جانانه ، بچه های کلاس رو به جونش انداختیم(داستانش طولانیه) طوری که قهر کرد و رفت و دیگه نیومد سر کلاس ، مدیر هم ناچار شد وسط سال دنبال معلم بگرده و حواسش از ما پرت شده بود، و ما باز این بار با احتباط بیشتر فرار می کردیم.

حالا فکر نکنید فرار می کردیم میرفتیم ول گردی تو خیابون ها نه ، میرفتیم کتابخونه عمومی دنبال منابع و مطلب و کوفت و زهرمار ، ولی خوب دیگه اسمش فراره دیگه ! تقریبا ایده های اولیه کامل شده بود و معلم جدید هم اصلا خوب درس نمی داد ، اونم درس هایی که بچه ها در حالت عادی با معلم خوب هیچی حالیشون نمیشه ، با این معلم که دیگه جای خودش رو داشت ! امتحانای اول ، برای این درس و یه درس دیگه ظاهرا سراسری شد و همه دستشون توی سرشون بود و مدیر هم می فهمید از کلاس هیچی قبولی نخواهد داد با این اوضاع :/

معامله کردیم ، بله دقیقا اینقدر برش داشتیم که معامله کردیم ، ما گفتیم با کلاس کار می کنیم ، همه قبول بشن ، شمام کار به کار ما نداشته باش O_o ، قبول کرد خخخ ، کی حوصله درس خوندن داشت ، گفتیم بچه ها میخوایم تقلب کنیم ، همه هم که از خدا خواسته ، پایه اساسی ، کتاب رو دو بخش کردیم ، نصف من ، نصف اون یکی ، این یکی هم مدیریت کنه خخخخ ، تقلب ننوشتیم ، درس خونیدم ما دوتا ، قرار بود تقلب برسونیم ، رفتیم جلسه امتحان ، دو ردیف صندلی بود رفتیم اخر نشستیم و سوالا رو دادن ، با شروع امتحان تیم جلویی معلم و مراقب ها رو سرگرم کرده بود ، مام مثل مرغ پر کنده اون پست جوابا رو می نوشتیم و دست به دست می کردیم ، وسط امتحان بود که دیدم پاسخنامه من نیست :| ، یعنی کجا رفته :/ ، همه پاسخنامه ها هم مهر داشت و نمیشد برگه معمولی داد :| ، یادم میاد ده تا برگه پاسخ نامه اومده بود زیر دستم ، یعنی تو بازه زمانی کوتاهی ده تا پاسخ نامه دستم بود بعد که همه پاسخ نامه ها رو دادم ، پاسخ نامه من نبود ، دیگه نوبت ما بود که معلم و مراقب رو سرگرم کنیم تا جلویی ها جواب ها رو بنویسند :/

چاره ای نبود ، شروع کردیم سوال پرسیدن ، به این امید که برگه من پیدا بشه ، ده دقیقه مونده به امتحان برگه من جلوترین صندلی پیدا شده بود ، داشتن می نوشتن از روش ، برگه دست من نبود ، خاک به سرم بود یعنی اگه لو میرفیم 

همین که گفت وقت تمام برگه ها بالا ، بلند شدم و به صورت خود جوش شروع کردم برکه ها رو از اخر جمع کردن که یعنی میخوام کمک کنم ، چهار تا برگه رو گرفته بودم که مراقب صداش در اومد شما نه ، اومد و برگه ها رو گرفت ، خوب بخیر گذشته بود ، فکر کرد برگه ی منم تو اوناست :/

همه قبول شدن ، همه تقریبا یه نمره گرفته بودن ، به جز اونایی که فرصت نکرده بودن جواب کامل کپی کنن ، یعنی این پیروز مندانه ترین عملیات تقلب رسانی کل تاریخ است، این طور هماهنگ ، اینطور اصولی خخخخخ

اما لو رفتم؟! ، از اونجایی که دوتا پاسخ نامه یک آشنا وجود داشت و یکی هم پاسخ نامه نداشت ، احمق از استرس حتی اسم منم ورداشته بود نوشته بود تو پاسخ نامه :| ، البته شباهت جواب ها و نمره ها هم که دیگه گفتن نداره ؛ میشه گفت خیت شدیم ، ضایع ، زشت ، خجالت زده ، اصلا داغون شدم ، سر صبحگاه که همه رو به صف می کردن ، منو به عنوان الگوی ناشایست معرفی کردن :( ، بد جوری خجالت زدم کردن ، یعنی تلافی کردن ! 

آشنا موجودی نیست که اینطور تحقیر بشه و ساکت بمونه ، انتقامی سخت در راه بود ، یه چیزی تو مایه های هایزنبرگ(والتر وایت) بریکن بد :| ، با مشاوره مثلث برمودا ، قرار شد ، شیشه های دفتر رو بشکنیم خخخ (شرارت رو ببین شما ) از این ترقه های کبریتی اومده بود بهش می گفتن سیگارت ، زرد رنگ بود ، یه مدل خفن تر داشت سبز بود ، بزرگتر بود و خیلی قویتر بود ، اون یکی قرار شد داداشش بره سه چهار تا بخره ، منم کار برقیش رو میکردم ، این یکی هم مدیریت میکرد :| ، 

نقشه از این قرار بود که لیوان فلزی (استیل کوچیکا) رو بذاریم رو ترقه ، وقتی که ترقه ترکید گاز آزاد شده لیوان رو پرت کنه ، قبلا تست کردیم تا حدود ده متر پرت میکرد بالا لیوان رو ، سه تا چالش داشتیم ، 

  1. زاویه مناسب رو پیدا کنیم که پرتابه ما به شیشه دفتر بخوره
  2. درزگیری زیر لیوان که گاز فشرده هدر نره 
  3. و مهم ترین عمل کردن وقتی که ما اونجا نباشیم و خارج از وقت مدرسه
اولی رو دومی با کمی تلاش و تدبیر به نتیجه رسید و موقعیت مناسب با متر و تحمیق قدرت به دست اومد (خندم میگیره که ما واقعا این کارا رو کردیم) ، و سومی رو هم من با نبوغ خاص خودم حل کردم
اول یه تایمر از تو خونه کش رفتم (مال لباس شویی بود یا نمی دوم گاز ) همینا که میچرخونی تیک تیک میکنه تا برسه به اخرش زنگ میزنه ، به جای زنگش یه کلید وصل کرده بودم ، این زمان سنجش بود ، مهم بعدی روشن کردن ترقه بود ، عملا باید چاشنی می ساختم ، لامپ رشته ای از این کوچولو ها رو شکستم طوری که رشته اش(تنگستن) قطع نشه ، کنار تنگستن مقداری گوگرد کبریت گذاشتم و با چسب رازی ، چسبوندم ، اینطور عمل می کرد که با وصل شدن باطری رشته تنگستن داغ میشد و با هوا واکنش میداد و شروع میکنه به سوختن ، این سوختن باعث روشن شدن گوگرد کبریت می شد و روشن شدن گوگرد کبریت ، ترقه رو روشن میکرد :دی ،؛ سه چهار بار آزمایش کردیم ، خیلی خوب کار میکرد 
زنگ آخر ، مدار رو و لیوان و ترقه ها رو گذاشتیم و فعال کردیم و تنظیم کردیم و رفتیم بیرون ، قائدتا نیم ساعت بعد عمل میکرد ، دل تو دلمون نبود که چطور میشه الان البته تو مدرسه نبودیم ، معلم ها و ناظم و مدیر هم اومده بودن بیرون و ما تو حیاط بودیم ، مثلا کار داریم و سوال داریم ، داشتیم حرف میزدیم با معلم ها :/

چشمتون روز بد نبینه ، ترکید ؛ از صداش که همه حول کردن و جیغ زدن ، بعد که صدای شکستن شیشه اومد فکر کردن خمپاره بوده ، همه پخش زمین شدن ، مام مثل دیونه ها ، دور حیاط می دویدیم 
اصلا یه حالی میداد ها ، نه این ترکوندن باحال باشه نه ، این که علمی عمل کرده بودیم و جواب داده بود ، حال میداد ؛ ولی دیری نپایید ، لو رفتیم :|
نبوغ این یکی باعث شد ، اول این که به جای جیغ و وحشت داشت می خندید :| ، بعد نابغه لیوان خودش رو گذاشته بود ، این که اون تایم هم تو حیاط بودیم مزید بر علت شد 
تهش این شد که اخراجون کردن به مدت یک هفته از مدرسه :/ ، و ما خوشحال هم بودیم ، جشنواره خارزمی هم مقام آوریدم ، مدیون همون یک هفته ایم :)

+ اگر علمی و محاسبه شده کار کنید حتما جواب میده ، اینو تجربه ثابت کرده :دی


۹۷/۰۲/۱۵ ۲۰ نظر ۱۱
یک آشنا

از نوشیدنی گازدار تا انفجار آزمایشگاه

خوب همونطور که میدونید ، یک آشنا مسابقه خاطر نویسی برگزار کرده ، اگر از جزییاتش خبر نداری مطلب "یک آشنا برگزار می کند (مسابقات شیطنت)" رو مطالعه کنید و شمام حتما شرکت کنید.

بله میدونم ، یک آشنا خودمم ، برای این که یخ دوستان باز بشه خودم یه خاطره رو میکنم ، ولی پر واضحه که این خاطره من توی مسابقه شرکت داده نمی شه که فکر نکنید خودم با خودم تبانی کردم  ، بریم سر وقت خاطره 

ادامه مطلب

۹۷/۰۲/۱۲ ۱۴ نظر ۴
یک آشنا