۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

چند میکرو پست

1 - در این عید و چند روز دوری از کار خوش گذشته ، شکی نیست ، ولی این روزای اول کار آدم کلافه است ، آدم هی از خودش می پرسه از کجا شروع کنم ، کدوم کار رو اول شروع کنم ، خلاصه همش برای پریدن تو دل حادثه هی این پا و اون پا میکنی ، کلی طول می کشه تا بخوای به وضعیت جدید اونم توی سال 1396 عادت کنی.

آخرش که چی ، باید پرید ، زندگی صبر نمیکنه.




2 - یه جوری با اعتماد به نفس امکانات سایت رو تمدید کردم که انگار با نوستراداموس ملاقات داشتم و یا این که تا حالا وسوسه نشدم همه چی رو نابود کنم :| ؛ البته وقتش که برسه ، هیچی جلوی آدم رو نمی تونه بگیره . خلاصه این که اگه مردیم وبمون حداقل تا 1400 هست :/




3 - قبل از این که بگی "عاشقتم" ، اونقدری بزرگ شو که بفهمی عشق چیه بعد بگو ؛ تستوسترون که اسمش عشق نمیشه. این روزا مردم به جای این که سعی کنن خود واقعیشون باشن ، سعی میکنن خودشون نباشن.


4 - یه خیالاتی در سر دارم ، شاید که خوب بشه ، به زودی صداش در می آد ؛ به بلاگ و بیان و ربات هم مربوطه :)

۹۶/۰۱/۱۵ ۱۱ نظر ۶
یک آشنا

عشق و تنهایی


هیچ رابطه ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. 

هر یک از ما در هستی تنهاییم.

عشق تنها مسکنی است که درد تنهایی را در وجودمان حل می کند ، 

اما قادر نخواهد بود که آن را از بین ببرد.

یک آشنا

۹۵/۰۲/۱۲ ۲۰ نظر ۱۵
یک آشنا

سردرگمی عشق


...

- چرا ؟

+ میخوام ببینم کجا میره و با کی میره !

- میشه یه سوال بپرسم ؟

+ بله !

- چرا رابطه ات رو باکسی به بهش اطمینان نداری ادامه میدی ؟!

+ .....

- امروز اینطور نگرانیت رفع شد ، فردا دوباره دلیلی برای عدم اطمینان باز خواهی یافت .


هر چند که این چند جمله ، جملات فلسفی نیست و فقط قسمتی از مکالمه من و دوستم هست ، اما در بر دارنده مشکل خیلی از آدم ها هست.

آدم هایی که نمی توانند به شخصی که دوستش دارند اطمینان کنند یا برعکس نمی توانند از شخصی که اطمینانی نسبت بهش ندارد دل بکنند و اینگونه فقط خود را آزار می دهند.


۹۵/۰۲/۰۸ ۱۲ نظر ۹
یک آشنا

عشیزیک

۹۵/۰۱/۲۴ ۶ نظر ۶
یک آشنا

برداشت آزاد

۹۴/۱۰/۱۲ ۱۱ نظر ۶
یک آشنا

داستان عاشقی - قسمت سوم

{فقط تلاشی است برای نوشتن داستان کوتاه}
+برای مشاهده دیگر قسمت ها بر روی {این لینک کلیک} کنید.


 خیره میشم تو چشماش ، یه مقدار گیج شدم نمیدونم الان داره شوخی میکنه یا جدی میگه  هیچ وقت قابل پیش بینی نیست ، ولی از تو چشماش نمیتونم حدس بزنم به ناچار مبهوت میگم 
- مسیر دوست داشتن ؟!
چشماش رو ازم میگره و به پنجره خیره میشه ، اهی میکشه و میگه :
- بله ، مسیر دوست داشتن ، نکنه فکر کردی که دوست داشتن و عاشق شدن مثل تو داستان ها و قصه ها یهو اتفاق می افته ؟!
حالت خوبه آرش ؟ این حرفا چیه داری میزنی ، نکنه دوباره داری منو دست میندازی ، پس این همه میگن عشق در نگاه اول ، همش کشک !!!
- برای عاشق شدن و عاشق موندن ، باید یکی اهلیت کرده باشه ، اگر نه عشق در نگاه اول که از حیوون درون ناشی میشه ! توام که خدا رو شکر حیوان درونت خر که نه ، گورخره!!
ببین دوباره داری لودگی میکنی ! ، اولا که هر کی با تو دوست باشه هم مازوخیسته هم خره که نه گورخره مثل من !!
ثانیا ، یعنی چی اهلی کردن ؛ میدونم داری با ادبیات خودت حرف میزنی ، اما باور کن بقیه مثل تو حیوون نیستن !
چشماش برقی زد و با شیطنت خاصی گفت 
- یعنی تو حیوون نیستی ؟! ، هرکی تو رو نشناسه ، من خودم تو رو بزرگ کردم و میدونم چه حیوون خطرناکی هستی ، ولی از این حرفا گذشته ، تا حالا با خودت فکر کردی که عشق در نگاه اول یعنی چی ؟!
خوب وقتی یکی رو میبینی و حس میکنی خیلی وقت هست که می شناسیش و میخوای بیشتر وقتت رو باش بگذرونی ، این میشه عشق 
- خاک بر سرت کنن ، اصلا من نمیدونم چرا با آدمی نفهمی مثل تو دوست شدم ! 
عشق در نگاه اول ، همون بیدار شدن گورخر درونت هست ، وقتی از رو ظاهر آدما قضاوت کردی یا عاشق شدی یعنی جسمت عاشق شده نه روحت ، یعنی این گورخر درونت داری جفتک میندازه نه روحت ! منشا عشق اصلی روحه نه جسم. 
دو روز بعد باز یه جسم بهتر پیدا میکنی و عشق در نگاه اول می آد سراغت ، و میشی از اون مردهای ، نامردی که میگن : "مرد تنوع طلب است". نمیخوای بگی که همچین چرندیاتی رو باور داری که ؟
مبهوت مونده بودم که چی داره میگه ، حرفاش به نظر درست می اومد ، ولی از این متعجب شده بودم که این حرفا رو داشتم از آرش می شنیدم ! عشق در نگاه اول ، خودمم هم زیاد بهش معتقد نبودم ولی خوب تا حالا از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم ؛ در اومدم که حالا این حرفایی که میزنی درست ، با توجه به حرفای تو من تا حالا کار اشتباهی انجام ندادم که میگی مسیر دوست داشتن رو داری اشتباه میری ! 
من فقط میخوام کسی رو داشته باشم که عاشق باشم ، که دوستش بدارم ، کسی رو که اگه از صبح تا شب کنارش باشم از بودن باهاش خسته نشم.
این بار خنده تلخی میکنه و میگه:
- اگه به جای این همه حرف زدن با تو گل لگد کرده بودن الان می تونستم کوزه درست کنم باهاش.
چطور مگه ؟
- آخه از این الان داری خراب میکنی ، "یه کسی رو داشته باشم" یعنی چی؟، مگه همسر آدم مثل ماشین و خونه می مونه که از الان حس مالکیت نسبت بهش داری ؟!!!
در ضمن معلومه که کتاب های عاشقانه زیاد خودی ! ، تا حالا کسی رو دیدی اینطور که توصیف کردی زندگی کرده باشه ؟! یکم واقع بین باش ، حقیقت واقعا این چیزی که فکر میکنی نیست!
ببین وقتی دارم میگم مسیر دوست داشتن رو داری اشتباه میری واسه همین چیزاست!


+مختصری از داستان : آرش سعی میکنه باور های اشتباه دوستش در خصوص ازدواج و مسایل مروبطه رو که از قضا باورهای غالب جامعه کنونی ما هم هست رو اصلاح کنه ، توی مکالمات این دو ، دوست آرش باور هایی داره که ممکنه از دید اجتماع درست باشه ، ولی از نظر آرش درست نیست و سعی در اصلاح اون داره !

۹۴/۰۹/۱۰ ۷ نظر ۱
یک آشنا

داستان عاشقی

{فقط تلاشی است برای نوشتن داستان کوتاه}


آره آرش نمیدونم دیگه چکار کنم ، واقعا کلافه شدیم؛ من و مامان که دیگه راهی به ذهنمون نمی رسه!

از بس رفتیم خونه مردم و سوالای جور و واجور جواب دادم ، دیگه به خودم هم شک کردم ، نکنه واقعا مشکلی دارم که هرجا میرم و هر دری رو میزنم به روم بسته میشه والا دیگه نمی دونم چکار کنم ، درمورنده شدم !

مگه تو نمی گفتی کار ساده ای است ، فقط باید بخوای ، خوب من که الان میخوام ، نه من کل خانوادم می خوان ولی چرا نمی شه ، آرش به خدا اگر این بار هم سر کارم گذاشته باشی ، خودت میدونی که سر و کلت با خودمه و نقشه شماره دو صفر هشته!


آرش - دو صفر هشت چه سبکی هست دیگه تا من یادم می آد دو صفر هفت جیمزباند بود


- میخوام قشنگ حساب کار دستت بیاد ، یعنی این که من یه پله از اونم جولو ترم


آرش - آره  خنگ خدا ، اگر از اون جولو تر بودی که الان اینجا نبودی و کاسه چه کنم و چه کنم دستت نگرفته بودی


ببین دوباره داری مسخره بازی در می آری ، من الان 25 سالمه و مامان هی داره سرکوفت توء نکبت رو به من میزنه ، میگه این دوستت آرش با این قیافه اش رفته 20 سالگی زن گرفته ، الانم بچش هم سنه و سال تو هست ....

آرش - آخ نره غول چرا می زنی !!! معلومه که عقلت که ناقصه هیچی ، تنتم می خاره ها....

نه نه غلط کردم ، شما اون صندلی رو بزار سر جاش ؛ من توضیح میدم ، ببین خوب من هرچی میکشم از دست تویه دیگه ، اگه تو زود ازدواج نمی کردی که من اینقدر بدبختی رو نکت نداشتم ، هر روز صبح اینقدر جر و بحث نداشتم که ! تاحالا حساب کردم یه 20 جایی رفتم خواستگاری ، دیگه این گل فروشه حسن آقا هست ، متلک میگه بهم ، میگه اینقدر گلی که تو بردی ، میشد کل تهرون رو گل باررون کرد.


آرش - خوب راست میگه بنده خدا ، خدایا روزیش رو قطع نکن...


آخه - من نمیدونم تو رفیق منی یا دشمن من، ببین این اخرین باری که رفتیم خواستگاری ، دختره دو ساعت داشت در مورد شعید مورد علاقش و باید و نباید های مذهبی حرف می زد ، آخرم برگشته میگه فکر نکنی ما از اون خانواده های خشک مذهبی هستیم ها ، منم گفته نه بابا اختیار دارید این چه حرفیه ، شما از اون خشکه مذهبی ها نیستید که شما ، مسلمانی تون مرطوبه ، منعطفه !

آقا این حرف و که زدیم یه بلوایی به پا شد که بیا و ببین ، کم مونده بود که ار خونه بیرونمون کنن ، اگه مامان درایت به خرج نداده بود الان معلوم نمی شد سرنوشتمون چی می شد. اینجا رو می بینی ، جا پاشنه کفشه مامانه !!! میگه تو این حرفا رو از آرش یاد گرفتی اگر نه خودت که اینطوری نبودی


آرش - ببینم مامانت این دخترا رو از کجا پیدا میکنه ؟ ؛ فکر کنم می خواد به زور هم که شده به راه راست هدایتت کنه ، نمی دونه که باید راه راست رو به سمت تو کج کنه ، تو اگه اصلاح بشو بودی الان وضعیت من این نبود. خاک بر سرت ؛ چقدر گفتم هرجا رفتی خواستگاری اصلا حرف نزن ، فقط بگو بله - همینطوره که می فرمایید.


حالا مامان هم قهر کرده میگه: چش بود دختر به این خوبی ، نماز خون ، چادر ، اهل ایمان تقوا ، اصلا من دیگه برای تو خواستگاری نمی رم .

بهش میگم مادر من چرا قهر میکنی ، هرکی که چادری بود که خوب نیست ، یعنی میخوای بگی این همه خانومای مانتویی .... ،

می پره تو حرفم که دوباره نمیخواد فلسفه ببافی که چه و چه و چه ..... ، اصلا اون دختره که معلم ادبیات بود ، چرا اونطوری سنگ رو یخمون کردی ؟!

آخه مادر من برگشته میگه ، این کتابایی که تو کتابخونه است ، نشان دهنده علایق من هست ، تو باید بهشون توجه کنی ، آخه مگه من رفتم خواستگاری کتاباش ؟!

تازه هرچی میگم هی یه خطای نحوی و صرفی و ... می گیره از من ، تازه من که حرف بدی بهش نزدم ، گفتم من هنوز نه شما و نه خدای شمای رو میشناسم ، چه برسه به کتابای کتابخونه شما !!! اصلا خوب شد که نشد.

برگشته میگه اصلا من دیگه واسه تو خواستگاری نمی آم ، تا وقتی که با این آرش می گردی ، تو آدم بشو نیستی ، مگر این که دستم به آرش نرسه - مگه ما عاشق نشدیم و ازدواج نکردیم ، اصلا هروقت خودت کسی رو پیدا کردی ، بگو من بیام خواستگاری ، من که دیگه خسته شدم.


یک آشنا

ادامه دارد....

۹۴/۰۹/۰۵ ۸ نظر ۰
یک آشنا

آنچه هستید


آنچه هستید را دوست بدارید

نه

آنچه دیگران می خواهند.


یک آشنا

۹۴/۰۸/۲۹ ۰ نظر ۰
یک آشنا

خیال تو


به هر کجا که نشینم کمال بی ادبی است 

که ایستاده خیال تو در مقابل من


یک آشنا

۹۴/۰۸/۲۵ ۰ نظر ۰
یک آشنا

مومن عشق

مومنم کردی به عشق و جازدی ،

تکلیف چیست؟!

بر مسلمانی که کافر می شود پیغمبرش


جواد_منفرد 


۹۴/۰۸/۲۵ ۰ نظر ۰
یک آشنا