۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان عاشقی» ثبت شده است

داستان عاشقی - قسمت سوم

{فقط تلاشی است برای نوشتن داستان کوتاه}
+برای مشاهده دیگر قسمت ها بر روی {این لینک کلیک} کنید.


 خیره میشم تو چشماش ، یه مقدار گیج شدم نمیدونم الان داره شوخی میکنه یا جدی میگه  هیچ وقت قابل پیش بینی نیست ، ولی از تو چشماش نمیتونم حدس بزنم به ناچار مبهوت میگم 
- مسیر دوست داشتن ؟!
چشماش رو ازم میگره و به پنجره خیره میشه ، اهی میکشه و میگه :
- بله ، مسیر دوست داشتن ، نکنه فکر کردی که دوست داشتن و عاشق شدن مثل تو داستان ها و قصه ها یهو اتفاق می افته ؟!
حالت خوبه آرش ؟ این حرفا چیه داری میزنی ، نکنه دوباره داری منو دست میندازی ، پس این همه میگن عشق در نگاه اول ، همش کشک !!!
- برای عاشق شدن و عاشق موندن ، باید یکی اهلیت کرده باشه ، اگر نه عشق در نگاه اول که از حیوون درون ناشی میشه ! توام که خدا رو شکر حیوان درونت خر که نه ، گورخره!!
ببین دوباره داری لودگی میکنی ! ، اولا که هر کی با تو دوست باشه هم مازوخیسته هم خره که نه گورخره مثل من !!
ثانیا ، یعنی چی اهلی کردن ؛ میدونم داری با ادبیات خودت حرف میزنی ، اما باور کن بقیه مثل تو حیوون نیستن !
چشماش برقی زد و با شیطنت خاصی گفت 
- یعنی تو حیوون نیستی ؟! ، هرکی تو رو نشناسه ، من خودم تو رو بزرگ کردم و میدونم چه حیوون خطرناکی هستی ، ولی از این حرفا گذشته ، تا حالا با خودت فکر کردی که عشق در نگاه اول یعنی چی ؟!
خوب وقتی یکی رو میبینی و حس میکنی خیلی وقت هست که می شناسیش و میخوای بیشتر وقتت رو باش بگذرونی ، این میشه عشق 
- خاک بر سرت کنن ، اصلا من نمیدونم چرا با آدمی نفهمی مثل تو دوست شدم ! 
عشق در نگاه اول ، همون بیدار شدن گورخر درونت هست ، وقتی از رو ظاهر آدما قضاوت کردی یا عاشق شدی یعنی جسمت عاشق شده نه روحت ، یعنی این گورخر درونت داری جفتک میندازه نه روحت ! منشا عشق اصلی روحه نه جسم. 
دو روز بعد باز یه جسم بهتر پیدا میکنی و عشق در نگاه اول می آد سراغت ، و میشی از اون مردهای ، نامردی که میگن : "مرد تنوع طلب است". نمیخوای بگی که همچین چرندیاتی رو باور داری که ؟
مبهوت مونده بودم که چی داره میگه ، حرفاش به نظر درست می اومد ، ولی از این متعجب شده بودم که این حرفا رو داشتم از آرش می شنیدم ! عشق در نگاه اول ، خودمم هم زیاد بهش معتقد نبودم ولی خوب تا حالا از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم ؛ در اومدم که حالا این حرفایی که میزنی درست ، با توجه به حرفای تو من تا حالا کار اشتباهی انجام ندادم که میگی مسیر دوست داشتن رو داری اشتباه میری ! 
من فقط میخوام کسی رو داشته باشم که عاشق باشم ، که دوستش بدارم ، کسی رو که اگه از صبح تا شب کنارش باشم از بودن باهاش خسته نشم.
این بار خنده تلخی میکنه و میگه:
- اگه به جای این همه حرف زدن با تو گل لگد کرده بودن الان می تونستم کوزه درست کنم باهاش.
چطور مگه ؟
- آخه از این الان داری خراب میکنی ، "یه کسی رو داشته باشم" یعنی چی؟، مگه همسر آدم مثل ماشین و خونه می مونه که از الان حس مالکیت نسبت بهش داری ؟!!!
در ضمن معلومه که کتاب های عاشقانه زیاد خودی ! ، تا حالا کسی رو دیدی اینطور که توصیف کردی زندگی کرده باشه ؟! یکم واقع بین باش ، حقیقت واقعا این چیزی که فکر میکنی نیست!
ببین وقتی دارم میگم مسیر دوست داشتن رو داری اشتباه میری واسه همین چیزاست!


+مختصری از داستان : آرش سعی میکنه باور های اشتباه دوستش در خصوص ازدواج و مسایل مروبطه رو که از قضا باورهای غالب جامعه کنونی ما هم هست رو اصلاح کنه ، توی مکالمات این دو ، دوست آرش باور هایی داره که ممکنه از دید اجتماع درست باشه ، ولی از نظر آرش درست نیست و سعی در اصلاح اون داره !

۹۴/۰۹/۱۰ ۷ نظر ۱
یک آشنا

داستان عاشقی - قسمت دوم

{فقط تلاشی است برای نوشتن داستان کوتاه}

ببینم آرش ، تو چطور اینقدر زود ازدواج کردی اونم وقتی دانشجو بودی و نه کار درست حسابی داشتی نه خونه و سرمایه ؟ ، الان من هم کار دارم هم خونه ، واسه خودم مدیر عامل شدم ولی همچنان دارم از این خونه به اون خونه!!!

آرش که از این ماجرا خندش گرفته و سعی می کنه جدی باشه ، گلوش رو صاف می کنه و میگه

- تو با این شرکت و رفت و آدمی که برای خودت درست کردی ، میخوای زن بگیری چکار ؟ ، تو که تو شرکت زندگی می کنی ؛ اصلا من می شناسم تو رو ، تو از سر حسادت با من میخوای دختر مردم رو بد بخت کنی  و من واقعا خوشحالم که تا حالا موفق نشدی!


خودکارم رو پرت می کنم طرفش و میگم ببند اون نیشت رو ، چرا اینقدر لودگی در میآری ؟

آخه من رو باش اومدم از کی راهنمایی میخوام ، پاشو ، پاشو ؛ اصلا من جلسه دارم الان


پاشو می ندازه رو پاش  و نسکافه رو ناتمام میزاره رو میز و خیلی جدی تو چشمام خیره میشه !

یه لحظه شک میکنم این همون آرش چند لحظه قبل باشه ، تا حالا اینقدر جدی ندیده بودمش ، خیلی خشک و خارج از هرگونه طنزی ازم سوال میکنه : زن می خوای بگیری واسه چی ؟

به سخته خودم رو جمع و جور میکنم و سعی میکنم نشون ندم که یکه خوردم ، آخه آرش خیلی آدم شوخی هست و همیشه حرفاش رو در لفافه طنز بیان می کنه ولی این بار نمی دونم چش شده ، چرا اینطوری حرف می زنه !

نمی دونم براتون پیش اومده که تو یه لحظه آدمی رو که فکر می کنید می شناسیدش ، براتون غریبه می شه.

حس میکنم گیج شدم ، تاحالا بهش فکر نکرده بودم - همیشه تسلیم مامان و اصرارش شده بودم ، اینقدر تسلیم که فکر میکرم این دقیقا همون خواست من هست ، حالا با این سوال به خودم اومدم و می بینم که واقعا جوابی براش ندارم.

کمی خودم رو جمع و جور می کنم تا میام بگم مامان میگه ، حرفم رو قطع میکنه و با جدیت تمام میگه


- یعنی واسه خاطر مامانه که می خوای زن بگیری یا واسه حرف این و اون ؟


تو چشماش نگاه میکنم، یه جور عصبانیت خاصی رو تو نگاهش حس میکنم ، عرق سردی رو پیشونیم حس میکنم که ادامه میده 


- میدونی چزا تا حالا موفق نشدی اون شخص مناسبت رو پیدا کنی ؟ چرا هرجا رفتی یا بیرونت کردن یا خودت دیگه برنگشتی ؟


خیلی سعی میکنم که متوجه درماندگی درونیم نشه ، ولی این آرش خیلی حواس جمع هست و شک دارم تا حالا متوجه نشده باشه ، با این حال تلاش خودم رو می کنم و میگم خوب حتما خوشمون نیومده یا خوششون نیومده دیگه ؛ خیلی بلند میزنه زیر خنده و میگه :


- وقتی میگم خنگی ، واسه همین کاراته ، همین حرفاته ، خوب آخه خنگ خدا - چطور ممکنه که دو یه جلسه دو سه ساعته کسی از تو خوشش بیاد یا تو از کسی خوشت بیاد ، توی خنگ اگه بخوای یه موبایل واسه خودت بخری تا من رو از سوال کردن کچل نکنی و اینترنت رو زیر و رو نکنی ، موبایل رو انتخاب نمیکنی ، حالا چطور میخوای تو دو ساعت از کسی خوشت بیاد رو متوجه نمی شم ؛ 

ببین تو داری مسیر دوست داشتن رو برعکس میری .

یک آشنا

ادامه دارد .... 

۹۴/۰۹/۰۶ ۵ نظر ۰
یک آشنا

داستان عاشقی

{فقط تلاشی است برای نوشتن داستان کوتاه}


آره آرش نمیدونم دیگه چکار کنم ، واقعا کلافه شدیم؛ من و مامان که دیگه راهی به ذهنمون نمی رسه!

از بس رفتیم خونه مردم و سوالای جور و واجور جواب دادم ، دیگه به خودم هم شک کردم ، نکنه واقعا مشکلی دارم که هرجا میرم و هر دری رو میزنم به روم بسته میشه والا دیگه نمی دونم چکار کنم ، درمورنده شدم !

مگه تو نمی گفتی کار ساده ای است ، فقط باید بخوای ، خوب من که الان میخوام ، نه من کل خانوادم می خوان ولی چرا نمی شه ، آرش به خدا اگر این بار هم سر کارم گذاشته باشی ، خودت میدونی که سر و کلت با خودمه و نقشه شماره دو صفر هشته!


آرش - دو صفر هشت چه سبکی هست دیگه تا من یادم می آد دو صفر هفت جیمزباند بود


- میخوام قشنگ حساب کار دستت بیاد ، یعنی این که من یه پله از اونم جولو ترم


آرش - آره  خنگ خدا ، اگر از اون جولو تر بودی که الان اینجا نبودی و کاسه چه کنم و چه کنم دستت نگرفته بودی


ببین دوباره داری مسخره بازی در می آری ، من الان 25 سالمه و مامان هی داره سرکوفت توء نکبت رو به من میزنه ، میگه این دوستت آرش با این قیافه اش رفته 20 سالگی زن گرفته ، الانم بچش هم سنه و سال تو هست ....

آرش - آخ نره غول چرا می زنی !!! معلومه که عقلت که ناقصه هیچی ، تنتم می خاره ها....

نه نه غلط کردم ، شما اون صندلی رو بزار سر جاش ؛ من توضیح میدم ، ببین خوب من هرچی میکشم از دست تویه دیگه ، اگه تو زود ازدواج نمی کردی که من اینقدر بدبختی رو نکت نداشتم ، هر روز صبح اینقدر جر و بحث نداشتم که ! تاحالا حساب کردم یه 20 جایی رفتم خواستگاری ، دیگه این گل فروشه حسن آقا هست ، متلک میگه بهم ، میگه اینقدر گلی که تو بردی ، میشد کل تهرون رو گل باررون کرد.


آرش - خوب راست میگه بنده خدا ، خدایا روزیش رو قطع نکن...


آخه - من نمیدونم تو رفیق منی یا دشمن من، ببین این اخرین باری که رفتیم خواستگاری ، دختره دو ساعت داشت در مورد شعید مورد علاقش و باید و نباید های مذهبی حرف می زد ، آخرم برگشته میگه فکر نکنی ما از اون خانواده های خشک مذهبی هستیم ها ، منم گفته نه بابا اختیار دارید این چه حرفیه ، شما از اون خشکه مذهبی ها نیستید که شما ، مسلمانی تون مرطوبه ، منعطفه !

آقا این حرف و که زدیم یه بلوایی به پا شد که بیا و ببین ، کم مونده بود که ار خونه بیرونمون کنن ، اگه مامان درایت به خرج نداده بود الان معلوم نمی شد سرنوشتمون چی می شد. اینجا رو می بینی ، جا پاشنه کفشه مامانه !!! میگه تو این حرفا رو از آرش یاد گرفتی اگر نه خودت که اینطوری نبودی


آرش - ببینم مامانت این دخترا رو از کجا پیدا میکنه ؟ ؛ فکر کنم می خواد به زور هم که شده به راه راست هدایتت کنه ، نمی دونه که باید راه راست رو به سمت تو کج کنه ، تو اگه اصلاح بشو بودی الان وضعیت من این نبود. خاک بر سرت ؛ چقدر گفتم هرجا رفتی خواستگاری اصلا حرف نزن ، فقط بگو بله - همینطوره که می فرمایید.


حالا مامان هم قهر کرده میگه: چش بود دختر به این خوبی ، نماز خون ، چادر ، اهل ایمان تقوا ، اصلا من دیگه برای تو خواستگاری نمی رم .

بهش میگم مادر من چرا قهر میکنی ، هرکی که چادری بود که خوب نیست ، یعنی میخوای بگی این همه خانومای مانتویی .... ،

می پره تو حرفم که دوباره نمیخواد فلسفه ببافی که چه و چه و چه ..... ، اصلا اون دختره که معلم ادبیات بود ، چرا اونطوری سنگ رو یخمون کردی ؟!

آخه مادر من برگشته میگه ، این کتابایی که تو کتابخونه است ، نشان دهنده علایق من هست ، تو باید بهشون توجه کنی ، آخه مگه من رفتم خواستگاری کتاباش ؟!

تازه هرچی میگم هی یه خطای نحوی و صرفی و ... می گیره از من ، تازه من که حرف بدی بهش نزدم ، گفتم من هنوز نه شما و نه خدای شمای رو میشناسم ، چه برسه به کتابای کتابخونه شما !!! اصلا خوب شد که نشد.

برگشته میگه اصلا من دیگه واسه تو خواستگاری نمی آم ، تا وقتی که با این آرش می گردی ، تو آدم بشو نیستی ، مگر این که دستم به آرش نرسه - مگه ما عاشق نشدیم و ازدواج نکردیم ، اصلا هروقت خودت کسی رو پیدا کردی ، بگو من بیام خواستگاری ، من که دیگه خسته شدم.


یک آشنا

ادامه دارد....

۹۴/۰۹/۰۵ ۸ نظر ۰
یک آشنا