۱۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

تکان دهنده


دو احتمال بیشتر وجود ندارد:

           در این جهان تنها هستیم یا نه !!!!!!


هر دو احتمال به یک اندازه ترسناک هستند

۹۴/۱۲/۱۶ ۵ نظر ۱
یک آشنا

Ramalama Ding Dong



موزیک شاد Ramalama Ding Dong کاری  از گروه The Edsels که در حدود سال 1960 در ژانر Doo-Wop اجرا شده.






Oh oh oh oh
I got a girl named Rama Lama, Rama Lama Ding Dong
She's everything to me
Rama Lama, Rama Lama Ding Dong
I'll never set her free
For she's mine, all mine
Oh oh oh oh
I got a girl named Rama Lama, Rama Lama Ding Dong,
She's fine to me,
Rama Lama, Rama Lama Ding Dong
You don't believe that she's mine, all mine
I love her,
Love her, love her so.
That I'll never, never let her go.
You may be certain she's mine, all mine,
She's mine all of the time.
Oh I got a girl named Rama Lama, Rama Lama Ding Dong
She's everything to me
Rama Lama, Rama Lama Ding Dong
I'll never set her free
For she's mine, all mine
۹۴/۱۲/۱۱ ۱۱ نظر ۴
یک آشنا

از چشم ها تا فمینیسم...


دقیقا نمیدونم چی میشه که وسط خواندن کتاب چشم هایش اونم توی اوج داستان ، یکهو یاد یکی از دیالوگ های کتاب 1984 می افتم و به این نتیجه میرسم که چه خنده داره جنبش فمینیسم . این که ذهن موجود عجیبی است اصلا شکی درش نیست ، ولی چرا وسط یه داستان جذاب باید اینطور بشه رو نمی فهمم.

حالا این سه تکه به ظاهر مجزا چه ربطی به هم داره ، دقیقا اون جایی از داستان بودم که راوی داستان به فکر تسخیر و تسلیم فرنگیس هست و داره با فکرش رو مرور میکنه ، بعد به یاد جمله ای از کتاب 1984 می افتم که وینستون اسمیت داره با دوستانش که تو اداره فرهنگ هست صحبت میکنه ، دوستش با کلی تفصیل داره توضیح میده که در حال نگارش زبان هستند ، زبانی که مثلا واژه نابرابری {زیاد در مورد نابرابری بودن اون واژه مطمئن نیستم}در آن وجود نداره ، و وقتی که مردم نتونن اونو بیان کنن ، پس مفهموم اونم کم کم از بین میره ، این حرکت زیرکانه حزب برای ساکت کردن مخالفان هست ، آینده ای که هیچ واژه ای برای اعتراض وجود نداشته باشه ، هر واژه که ای که هست فقط برای تملق گفتنه و....

حالا به فمینیسم فکر میکنم و به شعار برابر زن و مرد ، فقط تو تمدن چندهزار ساله پارسی امکان برآورده شدن این آرمان وجود داره ، در فرهنگی که حتی در زبان این برابری رو رعایت کرده ، در فرهنگی که برای اشاره به یک فرد ، جنسیت اون ملاک اجزاء جمله نیست.

در فرهنگی که "او" یک انسان است نه مثل دیگر زبانها که She  و he یک شخص است.


۹۴/۱۲/۰۹ ۱۴ نظر ۷
یک آشنا

خوابم میآد



خوابم میآد به اندازه یه خرس گریزلی که زمستون رو نخوابیده باشه!!!

+ زمستونم تمام شد و یه خواب زمستونی نرفتیم
۹۴/۱۲/۰۸ ۹ نظر ۴
یک آشنا

کدوم سیده

میانسال بود و نوجوانی همراهش.

در حال پر کردن برگه خبرگان بود.

مدام می پرسید : دیگه سید توشون نیست.


+ انتخابات انگشت رنگی کردن نیست.

+ تا اینگونه رای میدهیم ، هیچ چیز تغییر نخواد کرد.

۹۴/۱۲/۰۷ ۱۳ نظر ۶
یک آشنا

تربیت

حدود 6 سالشه ، بچه مدیر عامله ، مادرشم روان شناسه ، تازه از کانادا برگشتن

+

یکی از همکارا شکلاتش رو که تو یخچال شرکت گذاشته بود ، اشتباهی خورده بود. حالا میخواست سر به سرش بذاره.


- یک آشنا رو می بینی

+ بله

- شکلاتت که تو یخچال بود رو برداشت خورد.


با دقت به من نگاه می کنه و میگه :

+ فکر نمیکنم !، ایشون خیلی متشخص هستند؛

دستش رو به سمتم دراز میکنه و میگه "از آشنایی با شما خیلی خوشبختم !"

^_^


+ بچه که هیچی ، اگر خود همکارم همچین خبری رو شنیده بود ، به سمتم حمله ور شده بود.

۹۴/۱۲/۰۶ ۱۳ نظر ۵
یک آشنا

Paranormal


همیشه در نظر دیگران یک موجودی نادر بوده ام !
مگر این نیست که هر کدام از ما در نوع خود منحصر به فرد هستیم ؟!

+هر رنگ جماعت نبودن دردسرای خاص خودش رو داره :(
۹۴/۱۲/۰۶ ۱۴ نظر ۵
یک آشنا

پشیمانی

تقریبا ساعت از هشت گذشته بود و هوا خیلی وقت بود که تاریک شده بود ، برای همین زنگ زدم آژانس ، فکرم خیلی درگیر بود درگیر همون قضیه 6 نانوثانیه ، یه سری تست ها انجام داده بودم ، عملکرد سیستم بهتر شده بود ولی به نظر مشکل کاملا حل نشده بود. داشتم محاسبه می کردم اگر از یه المان دیگه استفاده کنم ، که به ذهنم رسید مساله رو یه جور دیگه نگاه کنم ، که صدای بوق یه پراید سفید رنگ از فکر و خیالات کشیدم بیرون ، پرسید : "شما ماشین می خواستید" ؛ برچسب مخصوص آژانس رو نداشت ، خوب به راننده نگاه کردم ، یه آقای محترم به نظر 45 ساله ؛ با عینک و مو های تقریبا سفید میشه بگی خاکستری !

نمیدونم چرا و چطور رنگ چشمامش به خاطرم مونده ، قهوه ای روشن که مردمکشم خیلی باز شده بود ، اگر جوان تر بود حتما با خودم فکر میکرم آمفتامین مصرف کرده! ؛ حرکت کردیم ، مسیر را پرسید و کمی و از فرهنگ پایین رانندگی گفت ، در جوابش گفتم وقتی سرانه مطالعه در کشور چند دقیقه است ، دیگر نمی شود انتظار فرهنگ داشت وقتی که به سادگی ساعت ها از روز را با گوشی هوشمند بازی می کنیم و حاضر به خواندن مطالب یک پاراگرافی نیستیم خوب نتیجه بهتر از این نخواهد بود.

گفت که از کتاب خیلی خوشش می آید ، اضافه کرد که گوشی هوشمند ندارد ، گوشیش را نشان داد ، سونی اریکسون W800 بود ، چند بیت شعر از فروغ خواند ، منم چند بیت از هوشنگ ابتهاج خواندم در جواب از پروین گفت ، میگفت پروین حیف شد ، معلوم نشد که کشتندش با خودش به مرگ طبیعی مرد، چند بیت دیگر از پروین خواند ، گفت مدیر مدرسه است ، پایه ابتدایی ، به ناچار مجبور به کار در تاکسی تلفنی شده است ، حقوقش کفاف زندگی را نمی دهد . میگفت عاشق معلمی است اما از انتخاب معلمی پشیمان بود ، انگار سال 60 که آزمون داده بود ، هم بانک مسکن قبول شده بود هم آموزش و پرورش ، اما به دنبال علاقه خود آمده بود و الان از آن پشیمان بود. گفت در حال نوشتن کتابش است ، قرار شد کتاب را که تمام کرد ، یه نسخه هم به من بدهد.

سخت فکرم درگیر است ، در جامعه ای زندگی میکنم که آدم ها از رفتن به دنبال علایق خود پشیمان می شوند ، در جامعه ای زندگی میکنم که معلم ها در آن مسافر کشی می کنند (اگر شاگردشون رو تو ماشین ببینن چقدر خورد خواهند شد ؟)، نمیدونم آیا بعد از سالها منم از این که دنبال علاقه ام رفته ام پشیمان خواهم شد ؟

چرا مردم کشورم کتاب نمی خوانند چرا ترجیح می دهند ساعت ها جک بگویند و هم دیگر را دست بیندازند اما حاضر به مطالعه چند خط شعر نیستند ؟ ، می گفت تقریبا شعرها رو از کتاب های درسی جمع کردند ! دیگر شعر آه یتیم ، باز باران ، ایران ، در کتب درسی نیست دیگر ریزعلی نیست.

۹۴/۱۲/۰۴ ۱۵ نظر ۷
یک آشنا

عاشقانه های غربت


زندگی شاید

       یک خیابان دراز است که هر روز زنی از آن می‌گذرد

زندگی شاید

       ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه‌ای می‌آویزد

زندگی شاید

       طفلی است که از مدرسه بر می‌گردد.

یا عبور گیج رهگذری که کلاه از سر بر می‌دارد

زندگی شاید آن لحظه است

که نگاه من، در چشمان تو خود را ویران می‌سازد

و این حسی است که من آن را با ادراک ماه در هم خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است

دل من

         که به اندازه یک عشق است

به بهانه ساده خوشبختی خود می‌نگرد.

به زوال زیبایی گل‌ها در گلدان

و به آواز قناری‌ها، که در حسرت یک پنجره می‌خوانند

سهم من این است


سهم من

آسمانی است که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از پله‌ای متروک است

سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم

سبز خواهد شد

میدانم ...

و پرستوها در گودی دستانم

تخم خواهند گذاشت


کوچه‌ای هست که

 قلب من آن را

از محله‌های کودکیم دزدیده است

من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم

که در اقیانوس نگاهت خانه دارد

و دلش را در نی‌لبکی چوبین

می‌نوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که هر شب در حسرت یک بوسه می می‌میرد


+شعر از فروغ فرخ زاد

+ هفته های تنهایی ، فرانسه - پاریس 1390/3/24

۹۴/۱۲/۰۱ ۱۲ نظر ۵
یک آشنا