۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

مرثیه‌ای بر سمفونی ۹ بتهوون


با صدای مهیب انفجار از خواب بلند شد. کاملاً عادی و خونسرد رفت دم پنجره  و مشغول تماشای شهری کثیف شده که زیر رگبار سیل گون بمب‌ها می‌سوخت. در چشمانش هیچ‌گونه علامتی از ترس و یا اضطراب دیده نمی‌شد. بر روی لب‌هایش لبخند ماسیده‌ای نقش‌بست. این‌جور می‌نمود که مدت‌هاست که انتظار چیزی را می‌کشیده و اینک برای رسیدن به آن راه زیادی نمانده است.

در هیاهوی آتش‌ها و صداها آدم‌هایی دیده می‌شدند که ترسیده و هراسان دیوانه‌وار از سویی به‌سوی دیگر می‌گریختند. در هیاهوی دیوانه‌وار آدم‌ها برای زنده ماندن دخترکی دیده می‌شد که به دیواری تکیه داده بود و نگاه مأیوسش را به جسدی دوخته بود. در چشمان دخترک بغضی می‌درخشید که هنوز از هجوم فاجعه گیج بود. در آن‌سو مادری به چشم می‌آمد که جسدی نیمه‌جان را در آغوش گرفته بود و با صدایی مقطع  و نارسا جیغ می‌کشید. در آن‌سوی جمعیت پیرمردی بر زمین نشسته بود کنار جسدی پلاسیده و اشک می‌ریخت و با صدایی که اصلاً به گوش نمی‌رسید چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد با دقت به حرکت لب‌های مرد متوجه شد که پیرمرد غزلی می‌خواند غزلی که احتمالاً شیرین است.

آرام برگشت و بر روی تخت نشست، بوی سوختن شهر را با تمام وجود استنشاق می‌کرد. بااین‌وجود آرام بر روی تخت دراز کشید. چشمانش را بر هم گذاشت، و به یاد آورد آن هنگام را که زیردست و پا له‌شده بود فقط برای زنده‌بودن. او اکنون زنده است. بر روی تختی کثیف در اتاقی کثیف و در شهری کثیف که زیر بمب‌های کثیف له می‌شود. و آن لبخند ماسیده بر لب همچنان محو می‌شود.

صدای برخورد بمب‌ها که مثل تبر ریشه شهر را هدف گرفته بودند و لرزش‌های اتاق مثل کلافی سردرگم، گیجی مبهمی را طنین‌انداز فضای یخ‌زده اتاق کرده بود.

دوباره صدایی مهیب وادارش کرد که از جا برخیزد و به پنجره چشم بدوزد. ساختمان کناری با تمام عظمتش غرق در آتش بود و همچنان دخترک با التهابی وصف‌ناپذیر زیر نور زردرنگ آن به جسدی خاکستری چشم دوخته بود. با خود اندیشید که او هم بعد از اتمام آتش خاکستری خواهد شد.

و پیرمرد که تقریباً نقش بر زمین شده بود کنار جسدی پلاسیده و عصایی شکسته.

همچنان آدم‌ها در رفت‌وآمد بودند و بچه‌ها در حال جیغ زدن که دوباره رفت روی صندلی کنار میز چوبی قهوه‌ای‌رنگ نیم‌سوخته نشست. نگاهی به اطراف انداخت و در ذهن خود به تمام حجم اتاق خندید. و زیر لب تکرار کرد بامب.

قلم را برداشت، صدای انفجارها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. بر روی کاغذی نوشت «شهر در زیر نفرت خدایان می‌سوزد و صدای تکه‌تکه شدن آدم‌ها مثل برخورد ساتور به مغز می‌ماند»


بعد از ورود نیرو های امدادگر به شهر تنها چهار  جسد یافت شد.

مردی که قلمی در دست داشت و بر روی صندلی سوخته بود.

جسد پیرزنی که کنار پیرمردی خوابیده بود.

و شهری که سوخته بود.

یک آشنا


+ نوشته شده در سال 86 از اولین تلاش های داستان نویسی :)

+ ولکانو (Volcano) از آتش فشان های فعال در منطقه آلاسکا است.

۹۴/۱۱/۰۲ ۱۳ نظر ۴
یک آشنا

داستان عاشقی - قسمت دوم

{فقط تلاشی است برای نوشتن داستان کوتاه}

ببینم آرش ، تو چطور اینقدر زود ازدواج کردی اونم وقتی دانشجو بودی و نه کار درست حسابی داشتی نه خونه و سرمایه ؟ ، الان من هم کار دارم هم خونه ، واسه خودم مدیر عامل شدم ولی همچنان دارم از این خونه به اون خونه!!!

آرش که از این ماجرا خندش گرفته و سعی می کنه جدی باشه ، گلوش رو صاف می کنه و میگه

- تو با این شرکت و رفت و آدمی که برای خودت درست کردی ، میخوای زن بگیری چکار ؟ ، تو که تو شرکت زندگی می کنی ؛ اصلا من می شناسم تو رو ، تو از سر حسادت با من میخوای دختر مردم رو بد بخت کنی  و من واقعا خوشحالم که تا حالا موفق نشدی!


خودکارم رو پرت می کنم طرفش و میگم ببند اون نیشت رو ، چرا اینقدر لودگی در میآری ؟

آخه من رو باش اومدم از کی راهنمایی میخوام ، پاشو ، پاشو ؛ اصلا من جلسه دارم الان


پاشو می ندازه رو پاش  و نسکافه رو ناتمام میزاره رو میز و خیلی جدی تو چشمام خیره میشه !

یه لحظه شک میکنم این همون آرش چند لحظه قبل باشه ، تا حالا اینقدر جدی ندیده بودمش ، خیلی خشک و خارج از هرگونه طنزی ازم سوال میکنه : زن می خوای بگیری واسه چی ؟

به سخته خودم رو جمع و جور میکنم و سعی میکنم نشون ندم که یکه خوردم ، آخه آرش خیلی آدم شوخی هست و همیشه حرفاش رو در لفافه طنز بیان می کنه ولی این بار نمی دونم چش شده ، چرا اینطوری حرف می زنه !

نمی دونم براتون پیش اومده که تو یه لحظه آدمی رو که فکر می کنید می شناسیدش ، براتون غریبه می شه.

حس میکنم گیج شدم ، تاحالا بهش فکر نکرده بودم - همیشه تسلیم مامان و اصرارش شده بودم ، اینقدر تسلیم که فکر میکرم این دقیقا همون خواست من هست ، حالا با این سوال به خودم اومدم و می بینم که واقعا جوابی براش ندارم.

کمی خودم رو جمع و جور می کنم تا میام بگم مامان میگه ، حرفم رو قطع میکنه و با جدیت تمام میگه


- یعنی واسه خاطر مامانه که می خوای زن بگیری یا واسه حرف این و اون ؟


تو چشماش نگاه میکنم، یه جور عصبانیت خاصی رو تو نگاهش حس میکنم ، عرق سردی رو پیشونیم حس میکنم که ادامه میده 


- میدونی چزا تا حالا موفق نشدی اون شخص مناسبت رو پیدا کنی ؟ چرا هرجا رفتی یا بیرونت کردن یا خودت دیگه برنگشتی ؟


خیلی سعی میکنم که متوجه درماندگی درونیم نشه ، ولی این آرش خیلی حواس جمع هست و شک دارم تا حالا متوجه نشده باشه ، با این حال تلاش خودم رو می کنم و میگم خوب حتما خوشمون نیومده یا خوششون نیومده دیگه ؛ خیلی بلند میزنه زیر خنده و میگه :


- وقتی میگم خنگی ، واسه همین کاراته ، همین حرفاته ، خوب آخه خنگ خدا - چطور ممکنه که دو یه جلسه دو سه ساعته کسی از تو خوشش بیاد یا تو از کسی خوشت بیاد ، توی خنگ اگه بخوای یه موبایل واسه خودت بخری تا من رو از سوال کردن کچل نکنی و اینترنت رو زیر و رو نکنی ، موبایل رو انتخاب نمیکنی ، حالا چطور میخوای تو دو ساعت از کسی خوشت بیاد رو متوجه نمی شم ؛ 

ببین تو داری مسیر دوست داشتن رو برعکس میری .

یک آشنا

ادامه دارد .... 

۹۴/۰۹/۰۶ ۵ نظر ۰
یک آشنا

داستان عاشقی

{فقط تلاشی است برای نوشتن داستان کوتاه}


آره آرش نمیدونم دیگه چکار کنم ، واقعا کلافه شدیم؛ من و مامان که دیگه راهی به ذهنمون نمی رسه!

از بس رفتیم خونه مردم و سوالای جور و واجور جواب دادم ، دیگه به خودم هم شک کردم ، نکنه واقعا مشکلی دارم که هرجا میرم و هر دری رو میزنم به روم بسته میشه والا دیگه نمی دونم چکار کنم ، درمورنده شدم !

مگه تو نمی گفتی کار ساده ای است ، فقط باید بخوای ، خوب من که الان میخوام ، نه من کل خانوادم می خوان ولی چرا نمی شه ، آرش به خدا اگر این بار هم سر کارم گذاشته باشی ، خودت میدونی که سر و کلت با خودمه و نقشه شماره دو صفر هشته!


آرش - دو صفر هشت چه سبکی هست دیگه تا من یادم می آد دو صفر هفت جیمزباند بود


- میخوام قشنگ حساب کار دستت بیاد ، یعنی این که من یه پله از اونم جولو ترم


آرش - آره  خنگ خدا ، اگر از اون جولو تر بودی که الان اینجا نبودی و کاسه چه کنم و چه کنم دستت نگرفته بودی


ببین دوباره داری مسخره بازی در می آری ، من الان 25 سالمه و مامان هی داره سرکوفت توء نکبت رو به من میزنه ، میگه این دوستت آرش با این قیافه اش رفته 20 سالگی زن گرفته ، الانم بچش هم سنه و سال تو هست ....

آرش - آخ نره غول چرا می زنی !!! معلومه که عقلت که ناقصه هیچی ، تنتم می خاره ها....

نه نه غلط کردم ، شما اون صندلی رو بزار سر جاش ؛ من توضیح میدم ، ببین خوب من هرچی میکشم از دست تویه دیگه ، اگه تو زود ازدواج نمی کردی که من اینقدر بدبختی رو نکت نداشتم ، هر روز صبح اینقدر جر و بحث نداشتم که ! تاحالا حساب کردم یه 20 جایی رفتم خواستگاری ، دیگه این گل فروشه حسن آقا هست ، متلک میگه بهم ، میگه اینقدر گلی که تو بردی ، میشد کل تهرون رو گل باررون کرد.


آرش - خوب راست میگه بنده خدا ، خدایا روزیش رو قطع نکن...


آخه - من نمیدونم تو رفیق منی یا دشمن من، ببین این اخرین باری که رفتیم خواستگاری ، دختره دو ساعت داشت در مورد شعید مورد علاقش و باید و نباید های مذهبی حرف می زد ، آخرم برگشته میگه فکر نکنی ما از اون خانواده های خشک مذهبی هستیم ها ، منم گفته نه بابا اختیار دارید این چه حرفیه ، شما از اون خشکه مذهبی ها نیستید که شما ، مسلمانی تون مرطوبه ، منعطفه !

آقا این حرف و که زدیم یه بلوایی به پا شد که بیا و ببین ، کم مونده بود که ار خونه بیرونمون کنن ، اگه مامان درایت به خرج نداده بود الان معلوم نمی شد سرنوشتمون چی می شد. اینجا رو می بینی ، جا پاشنه کفشه مامانه !!! میگه تو این حرفا رو از آرش یاد گرفتی اگر نه خودت که اینطوری نبودی


آرش - ببینم مامانت این دخترا رو از کجا پیدا میکنه ؟ ؛ فکر کنم می خواد به زور هم که شده به راه راست هدایتت کنه ، نمی دونه که باید راه راست رو به سمت تو کج کنه ، تو اگه اصلاح بشو بودی الان وضعیت من این نبود. خاک بر سرت ؛ چقدر گفتم هرجا رفتی خواستگاری اصلا حرف نزن ، فقط بگو بله - همینطوره که می فرمایید.


حالا مامان هم قهر کرده میگه: چش بود دختر به این خوبی ، نماز خون ، چادر ، اهل ایمان تقوا ، اصلا من دیگه برای تو خواستگاری نمی رم .

بهش میگم مادر من چرا قهر میکنی ، هرکی که چادری بود که خوب نیست ، یعنی میخوای بگی این همه خانومای مانتویی .... ،

می پره تو حرفم که دوباره نمیخواد فلسفه ببافی که چه و چه و چه ..... ، اصلا اون دختره که معلم ادبیات بود ، چرا اونطوری سنگ رو یخمون کردی ؟!

آخه مادر من برگشته میگه ، این کتابایی که تو کتابخونه است ، نشان دهنده علایق من هست ، تو باید بهشون توجه کنی ، آخه مگه من رفتم خواستگاری کتاباش ؟!

تازه هرچی میگم هی یه خطای نحوی و صرفی و ... می گیره از من ، تازه من که حرف بدی بهش نزدم ، گفتم من هنوز نه شما و نه خدای شمای رو میشناسم ، چه برسه به کتابای کتابخونه شما !!! اصلا خوب شد که نشد.

برگشته میگه اصلا من دیگه واسه تو خواستگاری نمی آم ، تا وقتی که با این آرش می گردی ، تو آدم بشو نیستی ، مگر این که دستم به آرش نرسه - مگه ما عاشق نشدیم و ازدواج نکردیم ، اصلا هروقت خودت کسی رو پیدا کردی ، بگو من بیام خواستگاری ، من که دیگه خسته شدم.


یک آشنا

ادامه دارد....

۹۴/۰۹/۰۵ ۸ نظر ۰
یک آشنا