زوربای یونانی


گاهی با یه کتاب اینقدر زندگی میکنی که دوست نداری هیچوقت تمام شود. هی سعی میکنی تمام کردن کتاب رو به تعوبق بیندازی ، ولی چه می شود کرد انگار چاره ای نیست ، باید کتاب رو تمام کرد. کتاب رو بعد از نزدیک به دو سال تمام کردم. حس خوبی دارم ، دوست دارم کتاب رو از اول این بار برای مدت 3 سال به آرامی مطالعه کنم. کتابی که رازهایی رو در خصوص زندگی به من می آموزد.  آخرین خطوط کتاب که با اشتیاق تمام سرکشیدم:


من آموزگار مدرسه این ده هستم. غرض از نوشتن نامه اینکه با کمال تاسف به اطلاعتان برسانم که آلکسیس زوربا ، مالک معدن مس اینجا، یکشنبه گذشته ساعت شش بعداز ظهر چشم از جهان فرو بست.در بستر مرگ مرا احضار کرد و گفت:

آقای آموزگار، من دوستی در یونان دارم.پس از مرگ من برایش نامه ای بنویس و مذکر شو که تا آخرین لحظه هوش و حواسم بر جا و به یاد او بوده ام. همچنین بنویس که از هرچه در زندگی کرده ام تاسفی ندارم. به او بگو که امیدوارم حالش خوب و سالم باشد، و وقت آن رسیده باشد که در زندگی راه و رسمی عاقلانه در پیش گیرد.

آقای آموزگار ! به نکته دیگری نیز توجه کن. اگر کشیشی آمد تا از من اعتراف بگیرد، یا مرا تقدیس کند و شعائر مذهبی را برجای آورد ، به او بگویید که فورا از اینجا خارج شود و فقط مرا نفرین کند. من در زندگیم به اندازه کوه ها معصیت و گناه کرده ام، ولی هنوز هم این را کافی نمی دانم. مردانی نظیر من باید لااقل هزارسال عمر کنند.


کتاب به توصیف ویکی پدیا:

راوی، یک روشنفکر جوان یونانی است که می‌خواهد برای مدتی کتابهایش را کنار بگذارد. او برای راه‌اندازی مجدد یک معدن زغال سنگ به جزیره کرت سفر می کند. درست قبل از مسافرت با مرد ٦٥ ساله راز آمیزی آشنا می شود به نام آلکسیس زوربا. این مرد او را قانع میکند که او را به عنوان سرکارگر معدن استخدام کند. آنها وقتی که به جزیره کرت می رسند در مسافرخانه یک فاحشه فرانسوی به نام مادام هورتنس سکونت میکنند. بعد از آن شروع به کار روی معدن می کنند. با این حال راوی نمی‌تواند بر وسوسه‌اش برای کار بر روی دستنوشته های ناتمامش در باره زندگی و اندیشه بودا خودداری کند. در طول ماههای بعد زوربا تاثیر بسیار عمیقی بر مرد می گذارد و راوی در پایان به درک تازه ای از زندگی و لذت های آن می رسد.

۹۴/۰۹/۲۸ ۹ نظر ۰
یک آشنا

همه چیز عالیه


هفته ای که گذشت ، پر بود از دلهره

تستی که جوابش باید می آد ، تستی که بقا رو ممکن می دانست یا رد می کرد.

اما همه چیز روبه راه بود و هست و خواهد بود - برای همیشه

از امروز هر روز تازه یک معجزه است ، یک معجزه بزرگ


+متشکر از دوستانی که همراهم بودند و هستند - عاشقتونم 

۹۴/۰۹/۲۷ ۱۶ نظر ۰
یک آشنا

باهوش اما احمق

یادم میاد کلاس چهارم ابتدایی بود ، و از اون به بعد کابوس ها شروع شد.
اولش خیلی خوب بود و مورد توجه معلم ها و ناظم و مدیر قرار گرفتم ، بعدش پدر و مادر ، خوشم می اومد چون بیش از پیش بهم توجه می شد ، هنوز نمی دونستم ماجرا از چه قراره ، سال بعدش مدرسه عوض شد ، کلاس پنجم رو رفتم مدرسه تیزهوشان ! و این اول بدبختی بود.
کتابا و مطالبی که باید یاد می گرفتی دوبرابر شده بود ؛ دیگه مجالی برای بازی های بچه گانه نبود ، انگار پرت شده بودم تو دنیای بزرگتر ها ،مساله و مشکلات بزرگتر ها ، دغدغه های هدر نرفتن استعداد تازه کشف شده ، کل زمان بچگی ، به یاد گیری گذشت ، نه دوستی نه هم بازی ، فقط کتاب می خوندم و کلاس های جور واجور از تابستان و زمستان ! همین شد که متنفرم از تیز هوش بود ن، بقیه فکر میکنن که تیز هوش بودن واقعا دنیای جذابی داره اما جز رنج و عذاب چیزی نیست. برخلاف باور عموم باهوش بودن خیلی کسل کننده است ، شاید حل کردن مسائل ریاضی و فیزیک ، قبل از بقیه ، جالب باشه و بقیه رو شگفت زده کنه ، اما بعد از مدتی دیگه کسی از حل شدن سریع یک مساله دشوار شگفت زده نمیشه ؛ بدتر از اون اینکه اجازه اشتباه کردن نداری. کوچکترین اشتباه توسط شما میشه دست مایه ای برای مسخره شدن. همیشه حسادت رو حس کردم ، هم سن و سالایی که سعی می کردن با دست انداختن و مسخره کردن ، خودشون رو بهتر و باهوش تر جلو بدن. همیشه پیدا کردن دوست برام سخت بوده و هست، وقتی کلت پره از ایده و فکرای جور واجور ، انتظار داری که حداقل دوستت بدیهیات رو بدونه و لازم نباشه که از بدیهیات توضیح بدی، و این باعث رنجش اون میشه ؛ باید بفهمی اون مثل تو نیست ! 
اما میدونید حماقت کجای این قضیه است ؟
یه آدم باهوش اونقدر احمقه که نمی دونه بقیه نمی تونن مثل خودش فکر کنن ، مثل خودش عجله کنن ، اونقدر احمقه که دوستش رو اذیت میکنه ، اونقدر احمقه که تنها میمونه!

+لطفا آدم های تیزهوش رو درک کنید ، تنهاشون نگذارید ، مسخرشون نکنید ، اگر اشتباه تون رو تذکر دادن ناراحت نشید ، آدم های تیز هوش بیش انداره بی پرده و رک حرف میزنن.
۹۴/۰۹/۲۶ ۱۱ نظر ۱
یک آشنا

همیشه دیر می آیی

همیشه دیر می آیی همیشه مرا دیر می بوسی

همیشه مرا در انتظار میگذاری

همیشه بوی دود می دهی

همیشه قول می دهی که بار دیگر دیر نکنی

اما

ترافیک... 

لورنزو سالوادوره

۹۴/۰۹/۲۵ ۱۴ نظر ۰
یک آشنا

باز ، بازطراحی

امروز کنجکاو شدم و به قسمت آمار بلاگ یه سری زدم و یه چیزی نظرم رو به خودش جلب کرد !



بله - همین نمودار بود که توجه ام رو جلب کرد ، 30 درصد از بازدید های بلاگ ، از طریق اندروید و احتمالا گوشی های اندرویدی انجام میشه ! ، ولی متاسفانه قالب های بلاگ با این قضیه هم خوانی ندارند. یعنی احتمالا برای مشاهده مطالب احتمالا باید نوشته ها رو یا با فونت کوچک بخونید یا این که مدام از سمت چپ به سمت راست ، حرکت کنید تا بتونید مطلبی رو به صورت کامل بخونید .


خوب من که قبلا یکم با CSS آشنا شده بودم { این پست } در صدد رفع این مشکل بر اومدم ؛ که به لطف گوگل و البته مرورگر فایرفاکس نسخه توصعه دهنده این بار هم موفق شدم از پسش بر بیام !! نتیجه تو عکس های زیر قابل مشاهده هست.


این وبلاگم رو گوشی خودم بعد از اعمال تغییرات


اینم برای کیفیت 320 در 480 عمودی


اینم برای 320 در 480 افقی


البته تمام کیفیت های مختلف رو آزمایش کردم ، چیدمان قابل قبول بود و البته خوانا.

+اگر در مشاهد وبلاگ مشکلی داشتید حتما اطلاع دهید تا برطرفش کنم {به هر حال من که حرفه ای نیستم و احتمال خطا میره}

۹۴/۰۹/۲۴ ۱۷ نظر ۰
یک آشنا

کتاب جدید

کتاب جاناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ حدود یک هفته ای میشه تمام شده ، کتاب خوبی هست ، پر است از مطالبی در خصوص خود باوری و کمی هم معنویت ، اگر به توانایی های خود باور ندارید ، پیشنهاد میکنم کتابرو مطالعه کنید ، ذهنیتی که کتاب از شناخت خود بیان میکنه رو دوست داشتم ، نویسنده معتقده که ما موجوداتی ساخته افکار خود هستیم ، و چقدر این گفته به نظر من آشناست و قبولش دارم ، این توانایی های جسمی ما نیست که از ما یک قهرمان یا شخصیت خارق العاده می سازد ، این تفکرات ماست که همچین کاری با ما می کند. تکه هایی از کتاب رو که دوست داشتم علامت گذاری کردم که بخشیش رو اینجا می نویسم :

  1. جاناتان گفت :«تنها قانون واقعی ، قانونی است که منجر به آزادی شود. قانون دیگزی وجود ندارد.»
  2. .... جاناتان ! چنین مکانی {بهشت} وجود ندارد. بهشت یک مکان نیست و یک زمان هم نیست - بهشت یعنی کامل شدن.
  3. .... آنچه دیدگانت به تو می گویند باور نکن. همه آنچه که می بینی محدود است. با اداک خود بنگر
  4. جاناتان : « چرا باید سخت ترین کار این باشد که به پرنده ای بفهمانی آزاد است »
بعد از تمام شدن این کتاب ، دنبال کتاب مناسب برای خوندن میگشتم بین دو کتاب شک داشتم ، کتاب اول هست 'تصادف شبانه' اثر پاتریک مودیانو که از اتفاق برنده جایزه نوبل ادبی سال 2014 هم هست و 'کتاب دوم هم هست ویکنت دو نیم شده' اثر ایتالو کالینو که در سال 1952 منتشر شده !!!!
همیشه انتخاب کتاب اینقدر سخت هست ! ، آخر تسلیم شدم و فعلا نمایشنامه هملت رو برای خوندن انتخاب کردم  اثر ویلیام شکسپیر!!


نمایشنامه هملت رو مدت مدیدی بودت قصد داشتم بخونم و فرصت نمی شد ، و آخر این دوگانگی در انتخاب کتاب ، فرصت مناسبی شد برای خوندن نمایشنامه ای محصول سال 1602 که محبوب ترین  نمایشنامه هم هست.
باشد که رستگار شویم !!!
۹۴/۰۹/۲۳ ۱۱ نظر ۱
یک آشنا

مجال خواب...


مجال خواب نمی باشدم ز دست خیال

درِ سرای نشاید بر آشنایان بست

سعدی

۹۴/۰۹/۲۲ ۱۰ نظر ۱
یک آشنا

ماتریکس!!

دیروز و پریروز ، سه گانه ماتریکس رو دیدم ، قبلا دیده بودم اما دوباره دیدم ، خیلی برام آشنا تر و منطبق بر جهان کنونی ما بود. هنوز خاطره طوفان دیجیتالی ای که در واپسین ماه های قرن بیستم براه افتاد را از یاد نبرده ام. ماتریکس با قدمت یک دهه ای آن ، هنوز اثری در خورد ستایش است.

بدون اغراق میتوان گفت ماتریکس از بیاد ماندنی ترین فیلم های پست مدرن سینما است. عوامل حرفه ای ، گرافیک بسیار خوب ، فلسفه ای دهان پر کن ، فیلم نامه ای بسیار سنجیده همه و همه باعث ماندگاری این فیلم می شوند.

ماتریکس فیلمی است درباره نبرد دیرینه انسان و ماشین که از فرط بازگوشدن نخ نماشده است ، اما تماشاگر امروز هنگام روبروشدن با این فیلم ، فکر میکند ماتریکس چیزی جدید و کشفی تازه است. چون حرف از هوش دیجیتالی است نه یک ربات خود ترمیم گر مثل ترمیناتور نه یک سری لوازم آشپزخانه هوشمند شده یا کنترل شده !

در ماتریکس با جهانی روبرو می شویم که توسط هوش مصنوعی خلق شده و کنترل می شود و انسان در آن فقط بازیچه ای است که برای تامین انرژی کشت می شود !!!

بله دنیایی که انسان حکمرانی بر آن را از دست داده و اکنون در اختیار ماشین است ! و انسان هایی برای بازپس گیری آن تلاش می کنند!


+تو جهان امروزی ما تقریبا همین شرایط رو داریم ، همه ما اسیر شدگان دنیای مجازی هستیم و گاهی به واقعیت سرکی میکشم !!!

۹۴/۰۹/۲۲ ۱۰ نظر ۰
یک آشنا

کمی فلسفه

برای جهان فقط از آن دم ارزشمند خواهم بود که دیگر عضو جان‌نثار جامعه نباشم و تبدیل شوم به «خودم».

دولت، ملّت، اتحادیۀ جمیع ملّتهای جهان چیزی نبود جز تجمع عظیم افرادی که اشتباهات نیاکانشان را تکرار می‌کردند. از وقت تولّد اسیر چرخی شدند و تا دم مرگ به آن چسبیدند؛

همان چرخ عصاری که اسمش را گذاشتند «زندگی» تا به خیال خود شأن و مقامش داده باشند. از هر که می‌پرسیدی که معنای زندگی چیست، مفهوم زندگی چیست، مهمترین خصلت زندگی چیست فقط عین خر به تو زل می‌زد.

زندگی چیزی بود که فلاسفه در کتبی که کسی نمی‌خواندشان درباب آن سخن رانده بودند. آنان که در حاق زندگی بودند و «پوزشان در افسار بود»، وقتی نداشتند که معطل چنین سؤالات عاطل و باطلی شوند.


+حاق : حقیقت امور - مغز آن {دهخدا}

۹۴/۰۹/۲۱ ۱۲ نظر ۰
یک آشنا

بخیه فقر !!!!

حتما خبر برخورد غیر انسانی پزشک و پرستار بیمارستان اشرفی خمینی شهر با کودک 5 ساله رو شنیدید. این خبر واقعا تکان دهنده و متاثر کننده است. به نظر من هیچ انسانی حاضر به انجام چنین کاری با یک کودک نیست ! شاید برخورد سادیسمی این دو پزشک و پرستار نما ، اصلا درست نباشد ، و امیدوارم که در دادگاه به سنگین ترین شکل ممکن مجازات بشن.

اما آنچه بیشتر من رو ناراحت میکنه و اصلا کسی حرفی ازش به میان هم نمی آورد ، شاید درد آورتر از کشیدن بخیه های یک کودک 5 ساله ؛ وضع و حال زندگی آنها باشد که چرا نباید یک خانواده ایرانی ، مبلغ 100 هزار تومن پول داشته باشد!

هیچ پدر و مادری حاضر نیست که حتی یک زخم کوچک به دستان فرزندشان برسد، چه برسد به تحمل رنج کشیدن بخیه ها! قطعا آهی در بساط نداشته اند که مجبور به تحمل چنین رفتار غیر انسانیی شده اند.

آنچه بیشتر مرا می آزرد ، همین قضیه است که هیچ کس حرفی در خصوص آن نمی زد ، همه منتظرند که این پزشک و پرستار را به سزای عمل خود برسانند!

آیا پس از این صدرا گرسنه نخواهد خوابید ؟!

۹۴/۰۹/۲۰ ۱۶ نظر ۰
یک آشنا