پنج دقیقه


پنچ دقیقه است دارم به این صفحه خالی نگاه میکنم ! {الان احتمالا پر شده}

خیلی چیزا برای گفتن داشتم ، از کم خوابی ها ، از کنسل شدن پرواز به دلیل نقص فنی ، از پرواز جایگزین که اتوبوس هوایی نام گرفت ، از دردسر های طراح بودن ، از مشغله همیشگی فکری ، از تمام شدن کتاب هملت و.....

ولی انگار یه چیز مهم تر هست ؛ گوشه کنارای ذهنم که نمیذاره در مورد هیچ کدام از این دغدغه های ذهنی چیزی بنویسم !

انگار در این سفر آخر ذهنم به چیزی خیره شده و پلک هم نمی زند !


۹۴/۱۱/۱۶ ۸ نظر ۶
یک آشنا

افسانه فراموشی


تقریباً دو روز تمام بود که از اتاق بیرون نرفته بود ، نشسته بود و آرام به گوشه‌ای چشم دوخته بود به صندلی چوبی گسسته‌ای که سال‌ها روی آن نشسته بود و با آن زندگی کرده بود و میز تحریری که از آن داستان‌های بسیاری داشت، حالا هیچ‌کدام از این‌ها آرامش نمی‌کرد نه صندلی نه میزتحریر و نه داستان‌های خودش به نظرش تمام گذشته‌اش مضحک و مسخره می‌رسید، تمام ساعت‌هایی که می‌نشست پشت میز و قلم را در دستش می‌گرفت تمام کاغذهای خط خورده‌ای که در کشو میز نگه می‌داشت و تمام لحظه‌هایی که فکرهای جدیدی در مغزش رشد می‌کردند، او امروز توسط خودش فراموش‌شده بود، روز بارانی را به خاطر آورد که زیر باران ساعت‌ها قدم زده بود و با خود شعری را زمزمه کرده بود و تمام حس خواستنش حتی لحظه‌ای هم  فراتر از آن شعر نرفته بود. و یا آن غروب سرد پاییزی را که ساعت‌ها رو به دشت رو به غروب دلگیر پاییز نشسته بود و برای تنهایی خودش اشک ریخته بود، و یا آن بعد از ظهر روز آخر زمستان را که ساعت‌ها زیر برف روی پشت‌بام نشسته بود تا به خاطر داشته باشد که زمستان را چقدر دوست داد زمستانی که با برفی فراموش کار تمام زمین را می‌پوشاند و حال که زمستان با تمام  خوبی‌هایش داشت به پایان می‌رسید او در خودش افسرده و دل مرده کزکرده بود.
شب آرامی را پشت سر گذاشته بود آن شب که ساعت‌ها برای تماشای باران زیر بالکن خانه نشسته بود و به تنها چراغ سالم کوچه چشم دوخته بود. چه آرامشی را در آن شب حس کرده بود، آن شب را هرگز فراموش نخواهد کرد، صدای زوزه سگی که از پشت دیوار نم خورده به گوش می‌رسید صدای شلپ شلپ خوردن قطره‌های درشت باران بر بام سفالین ساختمان‌های خاموش، آن شب شهر در سکوت سنگین فراموشی به خواب رفته بود و مردمان آن آرام در بستر پر خواهش و تمنای زیستن به خواب فراموشی فرو رفته بودند، اما آن شب از پنجره باز اتاقی زیر نور طلایی رنگ خورشیدی کوچک و پروانه‌ای عاشق صدای موسیقی ملایمی به گوش می‌رسید که با صدای قطره‌های باران او را به خلسه‌ای وصف تا پذیری برده بودند، و یا آن غروب طلایی رنگ خورشید که در واپسین ثانیه‌های حس خود خواهی‌اش را آرام کرده بود؛ همه و همه اکنون به نظرش مضحک و مسخره می‌رسید، از پنجره نیمه گشوده اتاق به بیرون نظری انداخت، این جهان جهانی نبود که او درش متولد شده بود که درش زیسته بود و از آن خاطره‌هایی به یاد ماندنی داشت، اینک جهان غرق در فراموشی دودها و خانه‌های آهنی و آدم‌های بی عاطفه، اینک جهان خود دردمند و رنجور به آینده‌ای روشن دل بسته، اینک این شهر خود فراموش شده، توی این شهر کثیف زیر باران دود و غوغای ماشین‌ها، توی محله‌ای فراموش شده و متروک در آخرین اتاق آخرین یادگار زمان انسانیت انسانی تنها کنج اتاق کزکرده و به پنجره چشم دوخته، پنجره‌ای که زمانی  رو به باغی گشوده می‌شد و امروز هم  رو به باغی گشوده می‌شود ولی نه باغ درختان سر به فلک کشیده نه باغ گل‌های خوش بوی یاسمن و نرگس و اقاقیا بلکه باغ ساختمان‌های سر به فلک کشیده و اودکلن‌های خوش بو و ماشین‌های افسانه‌ای. و او همچنان با خود فکر می‌کرد تقریباً روز دوم هم گذشته بود و او هنوز از جایش تکان نخورده بود با فرا رسیدن شب حس سرمایی سوزنده را در استخوان‌هایش حس کرد و با  تمام  وجودش تمام شب آن را تحمل کرده بود.

صبح روز بعد از طلوع خورشید در آن خانه‌های متروک جسد آخرین انسان روی زمین زیر خروارها خروار فراموشی ؛ فراموش شد.

یک آشنا

+از تلاش هایی برای نوسندگی یک آشنا
+به گفته گوگل داک ، باید برای سال 87 بوده باشه!
+ یه قسمت هایی رو حذف کردم
۹۴/۱۱/۱۵ ۱۳ نظر ۶
یک آشنا

دا...

سلیقه یه مشت مرد مریض،باعث شده عروسکای پلاستیکی به خودشون بگن داف
میدونید که duff یعنی Dumb ugly fat friend
خوبم بهشون می آد....
والا
۹۴/۱۱/۱۳ ۱۵ نظر ۷
یک آشنا

من محالم به ممکن شدنم فکر نکن


پایِ در کفشِ جهان رفته زمین خواهد خورد

قدِ پاهای خودت کفش به پا کن گلِ من

فکرِ همزیستیِ با منِ بیگانه نباش

جا برای خودِ من باز نکرد آغُلِ من


+ تکه ای از شعر علیرضا آذر

+ به زودی بر میگردم ، خیلی زود


۹۴/۱۱/۰۷ ۱۵ نظر ۳
یک آشنا

مرثیه‌ای بر سمفونی ۹ بتهوون


با صدای مهیب انفجار از خواب بلند شد. کاملاً عادی و خونسرد رفت دم پنجره  و مشغول تماشای شهری کثیف شده که زیر رگبار سیل گون بمب‌ها می‌سوخت. در چشمانش هیچ‌گونه علامتی از ترس و یا اضطراب دیده نمی‌شد. بر روی لب‌هایش لبخند ماسیده‌ای نقش‌بست. این‌جور می‌نمود که مدت‌هاست که انتظار چیزی را می‌کشیده و اینک برای رسیدن به آن راه زیادی نمانده است.

در هیاهوی آتش‌ها و صداها آدم‌هایی دیده می‌شدند که ترسیده و هراسان دیوانه‌وار از سویی به‌سوی دیگر می‌گریختند. در هیاهوی دیوانه‌وار آدم‌ها برای زنده ماندن دخترکی دیده می‌شد که به دیواری تکیه داده بود و نگاه مأیوسش را به جسدی دوخته بود. در چشمان دخترک بغضی می‌درخشید که هنوز از هجوم فاجعه گیج بود. در آن‌سو مادری به چشم می‌آمد که جسدی نیمه‌جان را در آغوش گرفته بود و با صدایی مقطع  و نارسا جیغ می‌کشید. در آن‌سوی جمعیت پیرمردی بر زمین نشسته بود کنار جسدی پلاسیده و اشک می‌ریخت و با صدایی که اصلاً به گوش نمی‌رسید چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد با دقت به حرکت لب‌های مرد متوجه شد که پیرمرد غزلی می‌خواند غزلی که احتمالاً شیرین است.

آرام برگشت و بر روی تخت نشست، بوی سوختن شهر را با تمام وجود استنشاق می‌کرد. بااین‌وجود آرام بر روی تخت دراز کشید. چشمانش را بر هم گذاشت، و به یاد آورد آن هنگام را که زیردست و پا له‌شده بود فقط برای زنده‌بودن. او اکنون زنده است. بر روی تختی کثیف در اتاقی کثیف و در شهری کثیف که زیر بمب‌های کثیف له می‌شود. و آن لبخند ماسیده بر لب همچنان محو می‌شود.

صدای برخورد بمب‌ها که مثل تبر ریشه شهر را هدف گرفته بودند و لرزش‌های اتاق مثل کلافی سردرگم، گیجی مبهمی را طنین‌انداز فضای یخ‌زده اتاق کرده بود.

دوباره صدایی مهیب وادارش کرد که از جا برخیزد و به پنجره چشم بدوزد. ساختمان کناری با تمام عظمتش غرق در آتش بود و همچنان دخترک با التهابی وصف‌ناپذیر زیر نور زردرنگ آن به جسدی خاکستری چشم دوخته بود. با خود اندیشید که او هم بعد از اتمام آتش خاکستری خواهد شد.

و پیرمرد که تقریباً نقش بر زمین شده بود کنار جسدی پلاسیده و عصایی شکسته.

همچنان آدم‌ها در رفت‌وآمد بودند و بچه‌ها در حال جیغ زدن که دوباره رفت روی صندلی کنار میز چوبی قهوه‌ای‌رنگ نیم‌سوخته نشست. نگاهی به اطراف انداخت و در ذهن خود به تمام حجم اتاق خندید. و زیر لب تکرار کرد بامب.

قلم را برداشت، صدای انفجارها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. بر روی کاغذی نوشت «شهر در زیر نفرت خدایان می‌سوزد و صدای تکه‌تکه شدن آدم‌ها مثل برخورد ساتور به مغز می‌ماند»


بعد از ورود نیرو های امدادگر به شهر تنها چهار  جسد یافت شد.

مردی که قلمی در دست داشت و بر روی صندلی سوخته بود.

جسد پیرزنی که کنار پیرمردی خوابیده بود.

و شهری که سوخته بود.

یک آشنا


+ نوشته شده در سال 86 از اولین تلاش های داستان نویسی :)

+ ولکانو (Volcano) از آتش فشان های فعال در منطقه آلاسکا است.

۹۴/۱۱/۰۲ ۱۳ نظر ۴
یک آشنا

زباله های مهربان


سطل های زباله شهر

        بخشنده تر از مردم شهرند

یک آشنا

۹۴/۱۱/۰۲ ۱۷ نظر ۳
یک آشنا

عوام


ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﺪ، ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ؟ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺍﺯ ﭼﻪ؟ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﻢ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ . ﺍﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ، ﻧﻪ ﺭﻫﺒﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﻪ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭ،ﻧﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ، ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ؛ ﺍﻭ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﺎﻭﯾﻦ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ! 

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻟﻨﯿﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ﻭﺯﯾﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻬﻮﻉﺁﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ! ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﭘﺮﻭﻟﺘﺮﯼ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﺑﻮﺭﮊﻭﺍﺯﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ! ﻣﺎﺋﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ . ﭼﺮﯾﮏ ﭘﯿﺮ، ﮐﺎﺳﺘﺮﻭ ﻫﻢ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮﺩ !...

ﮐﯿﻢ ﺍﯾﻞ ﺳﻮﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﺍﯾﻤﯽﻧﺎﻣﯿﺪ ... ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ، ﺭﻭﺯﯼ ﻗﺒﻠﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺳﺖ ﻋﻮﺍﻡ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻋﻮﺍﻡ، ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﯿﺪﻧﺪ. ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻒ ﻣﯽﺯﺩﻧﺪ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﺩﮔﺮﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﻖ ﻫﯿﭻ ﻧﻄﻖ ﮐﺸﯿﺪﻧﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ.

ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺟﻨﺎﺯﻩﺍﺵ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽﺷﮑﺴﺘﻨﺪ. ﻋﻮﺍﻡ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻧﺮﻡ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﻣﻌﻠﻢ، ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ . ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﺿﺮﺏ ﻭ ﺷﺘﻢ اﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ، ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﭘﻠﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺎﻓﻆ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪﻧﺪ،

ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﺩﺭ ﺻﻒﺷﯿﺮ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﻋﻮﺍﻡ، ﮔﺪﺍ؛ ﺑﯿﻤﺎﺭ؛ ﺗﻦﻓﺮﻭﺵ، ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ؛ ﻣﻌﺘﺎﺩ؛ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ!!!

ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺟﻬﺎﻥ، ﻋﻮﺍﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ!

ﻓﻬﻢ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﻧﮕﺮﺵ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ! ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﺩ، ﻃﺎﻗﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺣﺘﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ نمیﺧﻮﺍﻧﺪ؛ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻂ ﺍﻭﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ؛ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ! ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻭ ﺍﺭﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺍﺑﺘﯿﺎﻉ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﭼﺸﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﻨﺪ. ﻣﻐﺰ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ. ﮐﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﺎﻥﮐﻪ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﻣﺦ، ﮐﻪ ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺍﺯﭼﻨﺪﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﺩﻩ ﺷﻮﺩ. ﺍﺻﻼ اﻫﻤﯿﺖ ﺳﺮ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﺳﺘﻨﮕﺎﻩ ﻣﻮﯼﺳﺮ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ ﻋﻮﺍﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺟﻮﮎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥﺷﺎﻥ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻋﻮﺍﻡ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ اﺯ ﻫﺮ ﻫﺰﯾﻨﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻭ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ.


نویسنده » ناشناس


+ ببخشید چند روزه خیلی درگیرم در 54 ساعت اخیر فقط 8 ساعت خوابیدم :/ 

+ بابت کامنت های تایید نشده  و بلاگ دوستان که نشده سر بزنم معذرت میخوام ، به زودی هر دو کار رو انجام میدم :)

۹۴/۱۰/۳۰ ۱۵ نظر ۴
یک آشنا

تعصب

کسانی که نمی خواهند به باورهایشان شک کنند،متعصب هستند.
کسانی که نمی توانند به باورهایشان شک کنند، احمق هستند.
و کسانی که می ترسند به باورهایشان شک کنند،برده هستند.
و آنان که به خواست خود در تاریکی نشسته اند چراغ را بر خود حرام می کنند.
شما نمی توانید احمقی را که بدون هیچ منطقی، چیزی را باور کرده، به طور منطقی او را از اشتباهش بیرون بیاورید.
۹۴/۱۰/۲۸ ۱۲ نظر ۷
یک آشنا

شعر انقلابی

مردشور هرچی شعر دوپهلو راجبه عشق و شکست عشقی هست رو ببرن؛دلم یه شعر ناب انقلابی میخواد راجب درست کردن دنیای داغونم
۹۴/۱۰/۲۷ ۱۱ نظر ۷
یک آشنا

pain

راه خلاصی از افکار دیوانه کننده

درد کشیدن است

درد میکشم!!!!

یک آشنا

۹۴/۱۰/۲۶ ۹ نظر ۲
یک آشنا