۱۴۹ مطلب با موضوع «روزمرگی ها» ثبت شده است

بدبختی به اسم DIY

یه کرمی تو وجودم هست که بهم میگه do it yourself یه چیزی تو مایه های این که هرچیزی رو لازم داری خودت بسازش ؛ 

از ریموت کنترلر لامپ های خونه تا روتر اینترنت تا سینمای خانگی حتی دزگیر ماشین حتی گاهی سوسیس و شربت و .... و حتی وسایل کاری که لازم دارم از منبع تغزیه تا پروگرامر و ..... 

خوب همه این چیزا بد نیست ولی احساس میکنم دارم به شکل افراطی دنبالش میکنم :| ؛ این باعث میشه تجربه های جذابی داشته باشم چیزای خوبی یاد بگیرم. ولی از طرفی این روزها احساس می‌کنم عمرم رو داره تلف میکنه !

 هیچ وقت ساختن چیز های جدید تمامی نداره ولی چیزی که تمام میشه فرصت زندگی کردنه !

از طرفی مثلا چیزی مثل سینمای خانگی باید کلی پول برای داشتن یه چیز محدودی که خیلی قابلیت ها رو نداره در صورتی که با یک دهم اون پول میشه یه چیز خیلی بهتر رو درست کرد. 

تعادل برقرار کردن بین این احساس ها واقعا دارم برام یه مساله میشه. گاهی فکر میکنم زمان رو وقتی میشه با پول خرید چرا نباید این کارو بکنم ؟! وقتی به سادگی میتونم چیزی رو که لازم دارم با پول تهیه کنم چرا باید وقت بذارم و خودم بخوام درستش کنم؟

ولی همیشه این تفکر پیروز نمیشه متاسفانه ؛ و وقتی به خودم میآم میبینم دو برابر اون چیزی که لازمه هزینه کردم هم ریالی و هم زمانی !

آخرین مورد خراب کاریم برمیگرده به 3 ماه پیش وقتی میخواستیم سفر بریم و به مغزم خورد که اگه واکی تاکی داشته باشیم چقدر میتونه خوب باشه (سفر دو ماشینه بود) ! خوب یه واکی تاکی مناسب حدود 500 تومن بود !؛ وقتی به خودم اومدم دیدم 600 تومن قطعه و وسایل لازم ساخت رو خریدم :/

حالا یه مرض دیگه ای هست به اسم کمال گرایی ؛ که باعث میشه به آدم 99 درصدی معروف باشم که شاید قضیه اش رو بگم چیه ! 

هیچی واکی تاکی ساخته شد ولی با 600 هزینه ریالی و چند روز هزینه زمانی و...  قبلا که این کارا رو میکرم شاید میخواستم خودم رو به چالش بکشم شاید میخواستم نشون بدم که چقدر این کاره ام یا شاید هم کنجکاوی میکردم که چطور میشه چنین چیزی رو ساخت ! 

ولی الان واقعا چرا هیچ کدوم از دلیل ها جز کنجکاوی نمونده :/ واقعا فکر میکنم سخت ترین کار ممکنه مدیریت ذهنه ! اونم ذهن آشفته من


ب.ن : آخرین کرمی که به جونم افتاده ساخت کنسول بازی است :| وسایلشم خریدم :/


۹۸/۰۵/۲۳ ۱۵ نظر ۹
یک آشنا

امنیت در قرن 21 ام

خیلی مسخره و مضحک است که توی قرن 21 ام یک وبسایت پرمخاطب از پروتکل ssl پشتبانی نکند :| ! نه نیاز نیست راه دوری بروید ؛ دقیقا منظورم بلاگ بیان است (blog.ir).

ممکنه بپرسید اصلا این SSL چی هست و به چه دردی میخوره ؛ بذارید برای روشن شدن ماجرا اینور قضیه رو توضیح بدم وقتی مرورگر شما و سرور بیان بخوان با هم حرف بزنند ؛ داده های رد و بدل شده این وسط به شکل خام و دست کاری نشده تبادل می شوند ؛ خوب این یعنی این که اگر کسی این وسط فال گوش واستاده باشه (به هر طریق ممکن چه هکر چه نهاد های ....) به شکل کاملا صریح و واضح متوجه میشن که سرور و مرورگر شما دارن به هم چی میگن ؛ یه چیزی تو مایه های این که شما جلوی ناظر جلسه امتحان برگ تقلبتون رو در آورده باشید و مشغول تقلب باشید :|

اما وقتی SSL میآد وسط اتفاقی که می افته اینه که داده های رد و بدل شده بین مرورگر و سرور رمزگذاری میشن و حتی اگر خودتون داده ها رو در اختیار هکر بذارید اون چیزی ازش متوجه نمیشه چون داری به شکل رمز شده حرف می زنید.

الان احتمال خیلی قوی میگید خوب مگه من چکار میکنم که حالا داده هام رو هم یکی بخواد برداره شنود کنه :/ ؛ لازمه اشاره کنم که معمولا بیشتر افراد از رمز یکسان بین سرویس های مختلف استفاده می کنند ! یعنی ممکنه رمز ورود به بلاگ شما با رمز اینستاگرامتون یا ایمیلتون یکی باشه چون حالشو ندارد چند تا رمز رو به خاطر بسپرید :/

به نشانه اعتراض از این پس بلاگ یک آشنا با رمزگذاری https یا SSL سرو خواهد شد. باشد که این اعتراض دامنه دار شود تا بیان کمی هم تغییر کند.

البته میدونید که این امنیت امنیت کامل نیست چون سرور بیان امنیت کامل رو نداره (از نگاه منطقی)!

+ احتمالا به زودی خبرایی میشه تکان دهنده :)

+ دوستان اطلاع دادن که ظاهرا https برای دامنه blog.ir فعال هست ؛ توصیه میکنم برای ورود به بیان حتما از آدرس https://blog.ir استفاده کنید. (پس چرا واقعا ریدایرکتش رو فعال نکردند ؟!)

+ از اتاق فرمان اشاره میکنند روز جهانی چپ دسته :) ؛ به عنوان یک چپ دست این روز تبریک میگم :)

۹۸/۰۵/۲۲ ۹ نظر ۷
یک آشنا

هکری که به دزد بزند !

خوب بگذارید مقداری قضیه رو باز کنیم ؛ در مورد پست قبلی نه ؛ قبل تریش ! فرض کنید عده ای به شکلی که قابل پیگیری نباشد مشغول دزدی از جیت عده ای هستند !

حالا این وسط ما بزنیم و اون عده ای که دارند دزدی میکنند و هک کنیم و بخشی از دزدیشون رو برداریم ؛ از اونجایی که نمی دونیم اینا از کی دزدی کردند نمی تونیم اموال رو به صاحبش برگردونیم ؛ حالا فکر میکنید این پول رو صرف کار خیر کنیم آیا اشکال دارد ؟


+ هکری که به دزد بزند خدا داند چگونه دزدی است :|

۹۸/۰۳/۲۵ ۱۰ نظر ۸
یک آشنا

Not Safe

رفتم سفر ... برگشتم از سفر 

تمام کارها آن طور بر سرم هوار شد که خدا میداند ؛ اینقدر حجم کارها زیاد است که نمی دانم از کجا شروع کنم ...

ولی همیشه این وسط مسط ها چیزی برای دلخوشی پیدا می شود چیزی که مثل کنه بجسبد به افکارت ! قبلا گفتم که دنیای دیجتال اصلا جای امنی نیست ؛ اصلا امنیت در دیجیتالیسم امروزی معنی نمی دهد ؛ مخصوصا وقتی در جهان دوم به بعد زندگی کنی ؛ این مسخره بازی های که اسمش را امنیت می گذاریم ؛ خنده دار است ! هرچه بیشتر بدانی بیشتر نگران می شوی ؛ 

همش از یه ایده شروع شد و بعد از 3 روز کار تفریحی نتیجه حاصل شد و دسترسی به شبکه هدف اتفاق افتاد ؛ خوب این دسترسی گرفتن خیلی پیچیده نبود در مقابل کارهایی که قبلا انجام داده بودم ولی این بار یه فرق اساسی وجود داره ؛ با کنترل کردن 8 درصد از این شبکه میشه درآمد معادل روزانه نزدیک به 10 دلار داشت ! البته این شبکه یه شبکه خیلی خیلی کوچیکه که شبکه های خیلی بزرگتری هم موجوده تنها برای تست سراغ یه شبکه کوچک رفتم :/

و بعد از 4 روز میشه گفت 35 دلار درامد داشتم ! خوب این درآمد صرف کارهای خیریه خواهد شد ؛ چون هنوز رنگ کلاه رو انتخاب نکردم خخخ! 

+ بله جهان آنطور که فکر میکنید دارای امنیت نیست !

+ وارد فاز دوم شدم ؛ نوشتن ویروسی که توی این شبکه خودش رو تکثیر کنه به وقت ....

۹۸/۰۳/۱۸ ۹ نظر ۶
یک آشنا

یه نخ هم به من بده


- تا قبل از این که از ایران بری ؛ سیگار نمی کشیدی 

   نمیشد آن آدم ده سال پیش را در نگاهش پیدا کرد ؛ رد نگاه خسته اش در دود سیگار گم می‌شد ؛

+ الان هم نمی کشم ! فقط گاهی دلم برای هوای تهران تنگ می شود ؛ هوای لعنتی اینجا زیادی تمیزه ؛ ما ...

- اوهوم می فهمم ؛ ما اونقدر ها هم آدم های فراموش کاری نیستیم.

   حرفش رو کامل میکنم و فکر میکنم ده سال تنهایی چه کارهایی که با آدم ها نمی کند

+ تو چی فکر میکنی چقدر دووم بیاری ! 

- من ! هیچی ؛ یه نخ هم به من بده .


#یک_ماجرای_واقعی



۹۸/۰۲/۱۴ ۱۱ نظر ۷
یک آشنا

روز اول از بوشهر تا خارگو

سفرم هشت روز به طول انجامید ، یعنی 16 بهمن شروع شد و 24 بهمن تمام شد ! شاید برای اولین سفر هیچ هایک مدت زیادی باشه ؛ شاید 5 روز زمان عالیی باشه برای شروع یک سفر یک نفره و هیچ هایکی ! از روز ششم واقعا احساس خستگی می‌کردم توی این هشت روز 3045 کیلومتر رو طی کردم ! منهای روز اول و روز اخر که رفت و برگشت بود میشه گفت 1045 کیلومتر رو به صورت هیچ هایک و با هزینه بالغ بر 200 هزار تومان طی کردم ! فکر میکردم هیچ هایک کم هزینه تر باشه ولی خوب میدونی وقتی تک و تنهایی وقتی به غروب آفتاب بخوری - شب شده باشه و ... دیگه نمیشه اعتماد کرد

و واقعا دلهره آوره هیچ هایک و ترجیه میدادم که ماشین بگیرم این شد که اینطور شد و هزینه هام اینطور زیاد شد شاید اگر شما طوری برنامه ریزی کنید که روز ها هیچ بزنید ، قطعا هزینه هاتون کمتر میشه ! توی این هشت روز حدود 330 هزار تومان هزینه غذا شد ! همیشه غذای کنسروی نمی خوردم و وقتی به شهری جایی آبادییی میرسیدم میرفتم خونه های محلی که غذا میفروختن و غذا می خریدم !

تا تونستم هم غذا ماهی خوردم که انصافا هم خوشمزه بودن همه و هیچ مشکلی هم برام پیش نیاوردن ! دم همه مردم جنوب گرم که اینقدر مهربان و مهمان نواز هستن ! ببینید هرچی بگم از مهمان نوازیشون قابل درک نیست تا خودتون تجربه اش نکنید! خوب از این توصیفات که بگذریم ؛ با نگاه کردن به تصویر زیر دستتون میآد که چه مسیری رو طی کردم.


توی این سفر انواع بلایای طبیعی رو از جمله باد - باران - طوفان - زلزله - ریزش کوه - پرت شدن توی دریا و... رو تجربه کردم اگر بخوام بین اینا وحشتناک ترینشون رو انتخاب کنم اول پرت شدن توی دریا بود چون شنا بلد نیستم و جلیقه هم نداشتم و دومی هم طوفان بود که توی جزیره هرمز تجربه کردم.

آها یادم رفت ؛ دزدی و زورگیری هم بود که اصلا به اندازه تمام عمرم که بلا سرم نیومده بود ؛ توی این سفر سرم اومد ؛ از این که این سفر رو رفتم ناراحت نیستم ؛ اتفاقا خیلی هم خوشحالم چون این تجربیاتی رو که الان دارم و البته جاهایی رو که دیدم صد برابر ارزشش رو داشت و اگر پا بده حتما دوباره چنین دیوانگی رو تکرار خواهم کرد.

بگذارید بزنم رو دور تند از اول سفر با چند عکس و دونه دونه روز ها رو بریم جلو

روز اول بوشهر  :

خوب شب حدود ساعت ده یا یازده بود رسیدم بوشهر ؛ هوا مربوط بود ولی گرم نبود ؛ اینقدر مرطوب بود هوا که بعد از نیم ساعت احساس میکردم تمام لباس هام خیس شدن (نم دارن) ! ولی اونطور گرم نبود که آدم عرق کنه ، یه جوز خنک مربوط دلچسب بود ؛ همین که رسیدم بوشهر یه تاکسی گرفتم و رفتم لب ساحل پارک تلویزیون (حالا چرا میگن تلویزیون ؟ چون یه تلویزیون شهری توشه :) و این بود اولین دیدار من و خلیج فارس ؛ در ساعت یازده شب.


یه دستشویی هم داشت که تا رسیدم  درب رو بست و رفت تا صبح :| ؛ هیچی دیگه یه دکه محلی بود که سمبوسه میفروخت و لوبیا و نخود ؛ منم برای شام دو عدد سمبوسه گرفتم و با سس دست ساز خودش خوردم که خیلی هم چسبید ! دیگه موقع خواب بود و باید اماده میشدم که بخوابم .

از روی بی تجربگی چادر رو به دریا و روی کف سنگی پارک برپا کردم و کیسه خواب رو در اوردم و رفتم تو چادر و به امید این که بخوابم ! خوابم برد ولی هی بیدار میشدم ؛ اول این که کل شب رو باد می اومد و هی که شب میگذشت هوا سرد و سرد تر میشد کف هم سنگ بود ؛ خلاصه صبح نمی تونستم تکون بخورم ؛ بدنم خشک شده بود :/ داغون خخخ چادر هم پر از شبندم شده بود چون پوش دوم رو نزده بودم ! این شد اولین درس ؛ جای سفت نخواب - پوش دوم رو بزن ؛ از باد فرار کن :|

از چادر که اومد بیرون ؛یه "اوه اوه - چقدر سرده - کی گفته بوشهر گرمه :|" تو مغزم میچرخید :/ 

هنوز آفتاب نزده بود و مرغ های دریایی داشتن توی آب برای خودشون بازی میکردن ! چادر رو باز کردم و پهن کردم تا بخشکه و وسایل رو جمع کردم و اماده شدم برم دنبال یه صبحانه خوب توی یه کافه محلی ؛ که حالم رو جا بیاره ؛ کوله رو برداشتم و زدم به دل کوچه های بوشهر 


بعد از دومین کوچه به اولین سراهی ناجور :/ توی بوشهر رسیدم ؛ خوب رفتم دنبال دل ؛ دیگه اومدیم عشق و صفا دیگه :)


کوچه که نیست ؛ انگار کن اومدی داری فیلم ناخدا خورشید رو بازی میکنی ؛ خیلی جالبه ؛ یکی دوتا کوچه دیگه رو گذروندم و بعد


کی باورش میشه همچین جایی تو بوشهر باشه اونم تو کوچه هایی به این تنگی ؛ بوشهر شما رو هی شگفت زده می کنه 


بعد این گرافیت رو دیدم ؛ چقدرم به نظرم جالب اومد :)


اینم یه درخت که از توی خونه زده بیرون :/ امیدوارم بائوباب نباشه فقط ؛ هیچی بعد از حدود یک ساعت پیاده روی یه کافه پیدا کردم و یه املت حسابی سفارش دادم و گوشی و دوربین رو زدم به شارژ که آماده رفتن به خارگ بشم ؛ بعد از صبحانه ؛ رفتم به سمت اسکله که برم خارگ


برای گرفتن بلیط کلی سوال پیچم کردن و مجوز ورود رو خواستن و میخوای کجا بری و کی برمیگردی و ... بلاخره بلیط رو گرفتم که 26 هزار تومن بود و منتظر شدم که سوار اتوبوس دریایی بشم و برم خارگ ؛ انتظار زیاد طول نکشید و بعد از حدود 40 دقیقه سوار اتوبوس دریایی شدم 

وقتی کشتی های نفتکش رو که میبنی یعنی داری به خارگ نزدیک میشی ، خارگ پره از کشتی های نفتکش ؛ خارگ یکی از پایانه های صادرات نفتی هست ، برای همین برای رفتن به اونجا خیلی سخت گیری میشه و به هر کسی اجازه ورود به جزیره رو نمیدن و برای رفتن به خارگ باید مجوز ورود داشته باشید که من با کلی رایزنی تونستم مجوز رو جور کنم. جور کردن مجوز خارگ از گرفتن ویزای شنگن سخت تره لامصب.

بعد از حدود 2 ساعت انتظار توی اتوبوس دریایی بلاخره جزیره رخ نمود و دلبری کرد. اما من قصد نداشتم خارگ بمونم ، اومدم خارگ که برم خارگو ؛ تنها ؛ خالی از سکنه ؛ حس رابینسون کرزوو داشتم خلاصه ولی هیچ کسی حاظر نمیشد ببره جزیره خارگو ؛ چون نظامیشه و مجوز لازم داره ، ولی من کوتاه بیا نبودم ؛ تو دو ساعتی که تو خارگ بودم بیش از صد بار با این و اون تماس گرفتم و ... 


بعد از دو ساعتی معطلی برای عملیات فوق امنیتی هماهنگی ورود به جزیره، یکی از قایق ران ها قبول کرد من رو بدون مجوز ببره خارگو !

خارگو حدود 15 دقیقه با خارگ فاصله داره ؛ زمان جنگ ایران - عراق یه جورایی پادگان بوده، بعد جنگ هم منطقه نظامیه و دست سپاه، ورود بهش مجوز دیگه ای غیر از مجوز خارک لازم داره ؛ اولین قدم هامو که توی جزیره گذاشتم ؛ احساس کردم اینجا جنگ هنوز تمام نشده :|

وقتی چند قدمی اومدم داخل جزیره دیگه کم کم خورشید داشت می رفت چادر زدم تا فردا سحر چه زاید باز!


نه اشتباه نکنید از عکس قبلی تا این عکس حدود 12 ساعتی فاصله هست ؛ این طلوعه از پشت دریا :) ، شروع کردم به گشتن توی خارگو ؛ 


مشاهده در اندازه کامل

+ اصلا رنگ آب رو ببین - کیه که جیگرش حال نیاد با این رنگ آب و سردی ملایمی که داشت :)

۹۷/۱۲/۰۴ ۱۱ نظر ۱۵
یک آشنا

روز دوم : از خارگو تا خارگ

پ.د: ببخشید باتری خیلی مهمه ، برای همین باید تو مصرف اینترنت صرف جویی کنم ، برای همینه که کامنت ها رو احتمالا دو روز یک بار جواب بدم.

شب موندن تو جزیره خیلی خوب بود ، نه هوا سرد بود و نه گرم بود ! خیلی عالی بود ، رطوبت هم به اندازه ای نبود که چادر شبنم بزنه و سرمام بشه ، توی چادر مشغول نوشتم پست بودم که نور خیره کننده ای از دریا به ساحل تابید و اول فکر کردم قایق ماهی گیریه ، ولی چند بار با ریتم مشخصی این نور خاموش و روشن شد و بعد به کلی خاموش شد ، همه جا تاریک شد و تنها صدایی که به گوش می رسید صدای برخورد امواج دریا به ساحل بود ، و چقدر هم که این صدا آرامش بخشه ، حدود ساعت ۱۲ بود که خوابیدم به امید این که صبح زود بیرون اومدن خورشید رو از پشت آب های نیلگون خلیج فارس تماشا کنم.

صبح حدود ساعت ۶ بیدار شدم و با اشتیاق از کیسه خواب بیرون اومدم و از چادر پریدم بیرون ، وای که منظره قشنگی ، خورشید داشت از پشت آب های خلیج خودش رو بالا می کشید ، رنگ آسمان سرخ شده بود دقیقا مثل وقتی که خورشید داره غروب میکنه .

بغد از تماشای طلوع خورشید، وقتی که به خودم اومدم ، داشتم لز سرما به خودم می لرزیدم ، باد ملایم از سمت دریا به جزیره می وزید و من از فرط هیجان بی هیچ پوششی برای تماشای طلوع از چادر بیرون اومده بودم ، برگشتم و بادگیرم رو پوشیدم و با اشتیاق رهسپار کشف جزیره شدم.

اول خط ساحلی رو در پی گرفتم به امید این که بتونم دور جزیره بچرخم ، بعد از حدود یک کیلومتر که رفتم به لاشه کشتی بزرگی رسیدم که تقریبا چیزی از بدنه اون نمونده بود و تنها اجزایی که به خوبی ازش مشخص بود ، موتور و گیربکس و پرگانه اش بود ، با توجه به این که تقریبا تمام قسمت های فلزیش خورده شده بود حدس میزنم کشتی مربوط به زمان جنگ و حتی شاید پیش تر از اون باشه ، چند قدمی که جلو تر رفتم ساختمان سنگر مانندی حواسم رو پرت خودش کرد ، نزدیک که شدم ، متوجه شدم احتمالا این ها باید سنگر های دیدبانی باشند ، چراکه در امتداد ساحل ، با فاصله های مشخصی این سازه ها تکرار شده بودند ، از ساحل دور شدم و به سمت ساختمان های مرکز جزیره حرکت کردم ، واقعا شگفت انگیز بود ، در دل جزیره ای متروک ساختمان هایی بود که مربوط به زمان جنگ تحمیلی بودند ، این را درست از روی یادگارهایی که سربازان با ذکر تاریخ اعزام روی دیوار های ساختمان ها نوشته بودند فهمیدم ، انگار که زمان در این جزیره متوقف شده باشد ، تمام دیوار نوشته ها ، ساختمان های متروک و خمپاره خورده ، همه و همه گواه این مهم بودند (عکس های مربوطه رو احتمالا بعدا بگذارم ) حدود ساعت ۱۰ بود که برای خوردن صبحانه برگشتم به چادر و در حال آماده شدن برای رفتن از جزیره بودم که ، به ناگاه سروکله دو مرد با اسلحه و لباس نظامی پیدا شد ، بعد از کلی باز خواست در مورد چگونگی سفر و این که تنها هستم یا نه ، گفتند که این جزیره نظامی است و نباید به آن می آمدم ، توضیح دادم که مجوز گرفته ام ، و مجوز را نشان دادم ، اما مجوز رو گرفتند و گفتند این مجوز برای حظور در خارگ است و نه خارگو ، خلاصه سرتون رو درد نیارم ، من و وسایلم رو جمع کردند و به اطلاعات سپاه واگذار کردند ، آنجا با مرد خوش برخوردی حرف زدم و توضیح دادم که مسافرم و برای گردش آمده ام و .... که مسئول محترم گفت دیروز در جزیره خارگو رزمایش بوده و شانسم گفته که مورد برخورد گلوله قرار نگرفته ام 😨

حالم به شدت بد شده بود و دل درد عجیبی داشتم که با سردرد همراه بود، فکر میکردم که از استرس باشد ولی بعد از تمام شدن سوال جوتب ها حالم بدتر شد به نحوی که حالت تهوع شدید داشتم ، حدس زدم مساله برای خوردن قارچی باشد که در جزیره پیدا کرده بودم ، از بومی ها شنیده بودم که در جزیره قارچ هایی می روید که خوردنی هستند ، به صورت اتفاقی یکی از آنها را پیدا کرده بوده م و خوردم ، حالم هر لحظه بدتر و بدتر میشد به نحوی که هر آنچه تا آن لحظه خورده بودم را بالا آوردم و سوزش شدیدی در معده ام احساس میکردم !

اما چاره ای نبود باید هرچه زودتر خودم را آخرین کشتی که از خارگ به بوشهر حرکت میکرد میرساندم اگر نه از برنامه عقب میماندم، هرطور بود خودم را به کشتی رساندم و سوار شد ، از شدت خستگی و بی حالی به محض نشسن در کشتی ، از هوش رفتم.

وقتی که هوش آمدم تقریبا نزدیک بوشهر بودیم و کابوس خارگو و نیروهای سپاه تمام شده بود و از آن جز ضعف شدید چیزی نمانده بود.

۹۷/۱۱/۱۹ ۴ نظر ۸
یک آشنا

یک آشنا شریک تنهایی خارگو

حس و حال عجیبیه تاریکی مطلق و طدای جیر جی ک و باد و آب که توی هم میپیچه آدم رو وهم بر میداره و مو به تن آدم سیخ میشه ! الان که دارم این پست مینویسم تنهای تنها تنها توی جزیره خارگو از سکوت زیبایی بی وصف ستاره های بیشمار آسمون لذت می برم.

آب دریا به شدت تمیزه و البته توی این فصل خنک ، جوری خنک که برای مدت سی ثانیه هم نمیتومید پاتون رو توی آب نگه دارید، قایقرانی که منو به جزیره آورد هشدار داد که وارد آب نشم چون جریان آب به شدت زیاده و مثل رودخونه میمونه ، اما در مورد جزیره خارگو باید بگم که خارگو جزیره ای است غیر مسکونی توی خلیج فارس چسبیده به جزیره خارگ ، خارگو البته بکر نیست چون سالهای جنگ میزبان نیروهای دفاعی بوده است و همین الان آثار جنگ به خوبی در آن مشهود است،  به جزیره که میرسید با تابلوی "منطقه نظامی وارد نشوید" مواجه میشید و اسکله ای که به کلی خراب شده و انگار که زمان متوقف شده باشه ! درست مثل فیلم های جنگی که از تلویزیون پخش میشد، جوری که انگار آن فیلم ها در این جزیره فیلم برداری شده باشد.

جزیره خارگو سر سبزه و سطح جزیره پره از پوشش گیاهی که باعث تعجبتون میشه ! اما حیف که جزیره پره از سنگرها و ساختمان های متروکه نظامی که به حال خودشون رها شدن ، اگر از توی گوگل ارث جزیره خارگو رو پیدا کنید ساختمان ها و سنگر ها به خوبی قابل مشاهده است! هنوز فرصت نشده که جزیره رو به خوبی بگردم چون وقتی که رسیدم تقریبا هوا تاریک شده بود 

ممکنه براتون سوال بشه مگه. چقدر از خارگو از خارگ دوره ، باید بگم از جزیره خارگ ، خارگو با چشم غیر مسلح به خوبی پیداشت، و با قایق موتوری حدود ۱۰ دقیقه راه بیشتر نیست ، اما برای این که بتونید بیاید به خارگو اولین چیزی که لازم دارید ، مجوز ورود به خارگ هست که گرفتن مجوزش کار ساده ای هم نیست و برای هر کسی مقدور نیست (احتمالا خوشبختانه چون ما یاد نگرفتیم اکوسیستم رو همونطور که هست حفظ کنیم) بعد از اون ، لازمه که برای سفر به خارگو از سپاه مجوز بگیرد چون کنترل جزیره و تردد به اون زیر نظر سپاه است !

سکوت و تنهایی حسی وصف ناشدنی بهتون میده مخصگصا که صدای آب هی خیالاتتون رو پاره کنه ! خلسه ای که ارزش تمام این سختی ها رو داشت ، شاید باورتون نشه آسمان چنان پر از ستاره است که فکرش رو هم نمیتونید بکنید ! ستاره هایی کم نور و پر نور درست همانطوری که میلیون ها سال پیش نیز بوده است.

۹۷/۱۱/۱۷ ۹ نظر ۱۳
یک آشنا

چطور دوربین گوشیم رو درست کردم

نزدیک به سه ساعت تو تمام قطعه فروشی های موبایل دنبال این لنز دوربین برای گوشیم میگردم .به این امید که دوربین رو درستش کنم ، اما تا میگم قطعات HTC دارید ؟، به سوال دووم نمیرسه دیگه  :|

هیچی انگار اصلا قطعات HTC گیر نمیآد ، این هیچی اصلا مگه کسی قبول میکرد گوشی رو باز کنه ؟ به قول یکی تعمیرکارا ، باز کردن HTC پایه یک میخواد خخ ، این شد که خودم دست کار شدم و دل و روده گوشی رو ریختم بیرون و اینو از توش کشیدم بیرون ! 

هیچی از خرید دوربین از قطعاتی های موبایل ناامید داشتم برمیگشتم که یکی رو دیدم اونم HTC داشت که LCD شکسته بود تعمیر کاره میگفت ۶۰۰ میگریم درستش کنم خرابشم ۱۰۰ بر میدارم :/، پریدم تو معامله گوشی رو ۱۵۰ خریدم 😁

دوربینش رو انداختم رو گوشیم ، باقیشم گذاشتم برای روز مبادا !

این شد که الان دوربین گوشیم درست شد

+ تو باز کردن گوشی یکی از خار های قابش شکست حالا درست چفت نمیشه ، ولی مهم نیست ، االان دوربینش درست شد

۹۷/۱۱/۱۶ ۱۱ نظر ۶
یک آشنا

دم رفتی به فنا رفت :|


خوب فردا حرکت میکنم ! این که هیچی ؛ قصد کرده بودم از سفرم عکس و فیلم برای اینستاگرامم تهیه کنم ! 

که دوربین گوشی نامحترم بعد از گرفتن عکس از چادری که قصد داشتم ببرم با خودم دیگه کار نکرد و به کل از کار افتاد ! :|

الان فقط دوربین سلفی گوشی کار میکنه ! که عمرا ازش استفاده کنم :/ ؛ هیچی دیگه ؛ لعنتی لوازم یدکی HTC انگار تحریمه و اصلا گیر نمیآد خخخخ


+ انگار قراره این سفر در سکوت خبری کامل طی بشه :/ 

۹۷/۱۱/۱۵ ۷ نظر ۵
یک آشنا