۱۳۱ مطلب با موضوع «نگاه متفاوت» ثبت شده است

Dyslexia و یک سرگذشت


+ نمیدونم این نوشته چقدر قراره طولانی باشه ، چراکه هنوز نوشته نشده ، ولی احتمالا طولانی خواهد بود چون یک سرگذشت است. سرگذشتی برای یک آشنا ، پس اگر حوصله ندارید و نخوندید چیز مهمی رو از دست نمی دهید.


اول بذارید کمی در مورد Dyslexia توضیح بدم ، Dyslexia که خودم تقریبا کمتر از 6 ماه هست که میشناسمش ، یک معلولیت هست ، معلولیتی که شاید اصلا دیده نشده ، تشخیص داده نشه و حتی فرد هیچ وقت ازش آگاهی پیدا نکنه ، مخصوصا توی ایران ، که چنین چیز هایی اصلا و کلا و اساسا بی معنی و مورد است ، این معلولیت که من ترجیه میدم بهش بگم اختلال ، باعث میشه که فرد در روانخوانی و درک مطلب دچار مشکل بشه ، خوب که به طبع اختلال در روان خوانی ، باعث میشه که شما دیکته ضعیفی داشته باشید ، مفاهیم کلمات رو درست درک نکنید ، مخصوصا وقتی میخواید واژه ای رو بخونید که واقعا معنیی نداره ، میشه یک غذاب.

به قول از ویکی پدیا ، دسیلکسیا یک اصطلاح عام برای تشریح معلولیت آموزشی است.این ناتوانی، می‌تواند خود را به عنوان یک مشکل در رابطه با واج‌خوانی، و رمزگشایی، دیکته، مهارت شنوایی، حافظه‌کوتاه‌مدت، و یا نامگذاری‌سریع آشکار کند.

برای من همه چی با پیدا کردن دفتر اول ابتدایی شروع شد ، دفتری که می تواند برای شما پر از خاطره باشه ، مادرم لطف کرده و این دفتر رو برای من نگه داشته بود ، شروع اتفاق و تحقیقم شد ، نمیدونم یادتون هست اول ایتدایی وقتی که هنوز با هیچ واژه ای آشنایی ندارد ، یه سری الگوی خط اول کتاب هست که از شما می خواهد اونا رو مشق کنید ، مثلا یه سری خط عمود از بالا به پایین بکشید یا پایین به بالا ، یا خط کج از چپ به راست و راست به چپ ، این تمرینات برای اینه که شما عادت کنید و شکل نوشتاری حروف رو بتونید تقلید کنید ، توی دفتر من فارغ از این مشق ها ، دست خط معلم اول ابتدایی بود که توضیح داده بود ، از راست به چپ نه چپ به راست ، از بالا به پایین نه پایین به بالا ، بله من خط ها رو دقیقا قرینه اونچه باید باشه کشیده بودم ، اول خنده ام گرفت ، گفتم از همون اول هم بازیگوش بودم ، واژه ای که بار ها و بار ها هم از خانواده و هم از معلم ها شنیده بودم چون املاء خوبی نداشتم ، تو کل دوران دبستان بالا ترین نمره املاء ی که گرفتم 16 بود ، معمولا املاء رو نمره ای بین 12 تا 15 می گرفتم ، رو خوانی سر کلاس برام مثل عذاب بود ، تپق زدن ، اشتباه خواندن ، گم کردن سطر بعدی برای خواندن ، نگاه خیره معلم و خنده های ریز بچه های کلاس ، برام غذاب آور بود ، همیشه یک استرس پنهان داشتم مخصوصا زنگ فارسی ، سر املاء ، برای روخوانی و....

این فراینده تحصیلی تا کلاس چهارم ابتدایی ادامه داشت ، تقریبا دوستی نداشتم ، بیشتر از اونچه فکر کنید منزوی شده بودم و در خودم فرو رفته بودم ، ریاضیات برام خیلی خوب بود ، دیگه با 32 تا حرف و حدود 100 شکل نوشتاری روبرو نبودم ، با 14 شکل نوشتاری روبرو بودم و برام قابل درک تر بود ، بنا بر همین مساله ریاضی و علوم از درست های مود علاقه من بود و فارسی و عربی و املاء و انشاء و.... از درس های منفور بودند.

هنوزم توی درک املاء درست برخی از کلمات مشکل دارم ، تا شش ماه پیش بابتش خجالت می کشیدم ، اما الان که میدونم قضیه از چه قراره دارم ازش می نویسم ، دیدن دفتر اول ابتدایی و این خاطرات از دوران ابتدایی و مشکل حال حاضرم برای املاء باعث شد فکر کنم قطعا یک جای کار می لنگه ، چرا باقیه این مشکلات رو نداشتن ، چرا هیچکس برای املاء ضعیفش مثل من سرزنش نشده ، اول فکر کردم مربوط میشه به چپ دست بودن و فعالیت نیمکره راست مغزم ، که خوب البته بی ربط هم نبود ، از چپ دستی به واژه ی اختلال یادگیری و خوانش پریشی رسیدم ، و به صفحه ویکی پدیا که علائم و نشانه های یک خوانش پریش رو اینطور توصیف می کرد:

نوشتنِ آیینه‌ای کودک که در آن نوشتن واژه‌ها بر عکس و مانند آیینه است. از نشانه‌های سنین بالاتر، می‌توان به ناتوانی و یا مشکل در هجا کردن واژه، یافتن هم‌قافیه برای واژه و یا مشکل در تلفظِ صدا یا ترکیب واژه‌ها و صداها اشاره کرد. عمومی‌ترین نشانه آن دیکته‌ی بسیارضعیف کودک و تمایل به نوشتن حروف بیشتر و یا کمتر در هنگام نوشتن واژه‌ها است. از دیگر نشانه‌های عمومی خوانش‌پریشی این است که یک فرد خوانش‌پریش واژه را زودتر یا دیرتر از جایی که باید قرار گیرد در جمله می‌گذارد و همچنین در هنگام خواندن، واژه‌ها را جابه‌جا می‌خواند. معمولاً فرد خوانش‌پریش سطح نوشتاری‌اش بسیار پایین‌تر از سطح معلومات و هوش عمومی‌اش است و از همین طریق می‌توان به خوانش‌پریشی وی، پی برد.

بیشتر علائمش منطبق تجربیاتم بود.، لبخند رضایت روی لبم بود ، یه شادی خاص ، یه حس آزادی ، مثل کسی که دکترا بیماریش رو سرطان تشخیص دادن و خودش متوجه شده که یه سرماخوردگی ساده است. شاید براتون قابل درک نباشه وقتی موقع نوشتن هی به خودتون سرکوفت بزنید که چه احمقی هستم ، هنوز تو املاء برخی از کلمات مشکل دارم ، توی کاری که شاید بیشتر افراد به صورت غریزی انجامش میدن باید فکر کنم. و چقدر آدم تحت فشار قرار می گیره ، هم از سمت اطرافیان هم از سمت خود ادم ، واقعا ادم با خودش احساس میکنه که مشکل کند ذهنی داره.

مساله ای که اگر معلم های محترم کمی در خصوصش مطالعه داشتن یا ازش آگاهی داشتن یا بهشون آموزش داده می شد ، من دوران دبستانم اینقدر برام تلخ نبود ! 

الان دیگه برام سخت نیست وقتی اسم کسی خاطرم نمی مونه ، چهره اش رو فراموش میکنم ، همش زیر سر این Dyslexia است .

لازم می بینم که گوشزد کنم ، اونایی که Dyslexia دارن ، کودن نیستن ، اتفاقا خیلی برعکس باهوش هستن ، نمونش ، آقای آلبرت اینشتین که همه میدونید از مدرسه اخراجش کردن ، چون مشکل خوانش پریشی داشت ، چون مثل بقیه معمولی نبود ، اما بعد مرز های علم رو تکان داد. یا آقای توماس ادیسون ، که بخاطر کودن بودن از مدرسه اخراجش کردن ، ولی ادیسون یک کودن نبود ، یک نابغه بود که دسیلکسا داشت ، افراد زیادی دیسلکسیا داشتن ف مثل آگاتا کریستی(نویسنده پوارو ) یا پابلو دیه‌گو خوسه فرَنسیسکو د پائولا خوان رمدیوس ترینیداد روییس پیکاسو (همون پیکاسو) یا لئوناردو دی سر پیرو دا وینچی (دا وینچی) و......

از کلاس چهارم به بعد زندگی من جور دیگری رقم خورد ، و همه چی با یه کاردستی شروع شد ، کاردستی اون موقه خونه های مقوایی با نقاشی بودن ، اما کاردستی من رطوبت سنجی بود که با اندازه گیری مقاومت الکتریکی هوا و روشن کردن یه بار گراف LED میزان رطوبت رو مشخص می کرد ، اول معلم فکر کرد که کار دستی خودم نیست و کسی توی ساختش بهم کمک کرده ، ولی واقعا اینطور نبود ، کاردستی رو خودم ساخته بودم ، بعد از صحبت با خانواده و حصول اطمینان از عدم دخالت کسی توی ساخت این کاردستی ، منو برای تست هوش معرفی کردن به مدرسه مغز طلایی ها :(

اونجا پذیرش شدم برای سال پنجم باید توی اون مدرسه درس میخوندم ، وچقدر احساس نگون بختی میکردم ، منی که خودم رو یه احمق میدونستم ، توی روخونی و املاء مشکل داشت ، حالا توسط معلم و تنبیه میشد و توسط همکلاسی ها مسخره ، دو سه ماه اینطور گذشت ، تا این که برای رفع مشکل که خودمم هم باور کرده بودم از بازی گوشی و حواس پرتی است رو آوردم به کتاب خوندن ، خوب این مساله کتاب خوندن خیلی کمک کرد ، هم برای روخونی و هم برای املا درست کلمات  و از اون پس خوندم و خوندم و خوندم ، و از اون به بعد همه چی برای من تغییر کرد ، دیگه دانش آموز خلاق و خلاف کاری بودم که به همه تقلب می رسوند، دانش آموزی که تمام همکلاسی های مغز طلاییش اونو نابغه ، پروفسور و از این دست کلمات صدا میزدن ، ولی تا قبل از اون واقعا اوضاع برام سخت و تحقیر کننده بود :|

دیشب فیلم Taare Zameen Par رو به توصیه یکی از دوستان خوب بلاگی دیدم ، یه فیلم هندی است با رنک 8.5 با کارگردانی و تهیه کنندگی امیر خان ، داستان یک دانش آموز هندی است که دچار Dyslexia است و همیشه مورد تحقیر همکلاسی ها و معلم ها است ، البته به نظرم می آد به مقداری بزرگ نمایی شده شایدم واقعا نشده باشه ، ولی اگر علاقه دارید در مورد این اختلال بیشتر بدونید ، این فیلم رو ببینید.


هیچکس کامل نیست ، هیچ شخصی بی عیب نیست ؛ مشکل درست از جای شروع میشه که خلاف این فکر کنیم ! تنها ناراحتی من این است که چقدر به خودم سخت گرفتم ، برای مساله ای که توش هیچ تقصیری نداشتم ، چقدر سرزنش شدم ، چقدر دست انداخته شدم :(


۹۵/۰۹/۱۹ ۲۳ نظر ۱۶
یک آشنا

خندش ماسید!

نشسته بود داشت از عقب افتادگی اعراب میگفت.

- تو عربستان زنان حق رای ندارند ، حق رانندگی ندارند و...

پوزخندی زدم و گفتم، حماقت همیشه هست، فقط درصدش فرق میکنه، اگه اونجا حق رانندگی ندارند، اینجا تو ایران هم حق دوچرخه سواری و موتور سواری ندارند.

لبخندش محو شد و به فکر فرو رفت....


+ امیدوارم به نتیجه خوبی برسه

۹۵/۰۹/۱۰ ۲۶ نظر ۱۰
یک آشنا

25 نوامبر سیاه

قبل از شروع هر بحثی ، باید بگم واقعا برای وجود همچین روزی یعنی 25 نوامبر واقعا متاسفم ، متاسفم که خشونت آنقدر زیاد هست که باید یک روز جهانی داشته باشد ، متاسفم که زن در جهانِ جهل و جهانِ مدرن مورد خشونت واقع می شود ، به امید روزی که چنین روزی و روزهایی فقط یک اتفاق تاریخی باشند و از تقویم ها محو گردند.

برای مبارزه در خصوص چنین موضوعی باید قبل از هر عملی ، به خوبی موضوع را شناخت ، خشونت علیه زن ، فقط چشم های کبود و جای سیلی بر روی گونه و شنیدن متلک از پسری گستاخ در خیابان نیست ، همه به خوبی این خشونت ها رو درک میکنیم ، چه مرد ها چه زن ها ، اینها اعمالی هستند با خشونتی لجام گسیخته ، دوستان زیادی در مورد این روز مطلب نوشته اند ، ولی فکر میکنم لازم هست باید در مورد خشونت در مورد زنان کمی ریز بین تر بود ، خشونتی که آن را پذیرفته ایم و آن را یک امر عادی در زندگی قلمداد میکنیم ، بلواقع وجود هیچ گونه خشونتی قابل تایید نیست ، اما چه می شود که این خشونت ها را می پذیریم :/

 خشونتی نه جسم ، بلکه روح ما را میخراشد.

وقتی به دختر بچه ای می گویند،  "برو عروسک بازیت رو بکن" ، " این کار ها مردانه اند" ، "دختر که با پسرا بازی نمیکنه " ، "دختر که بلند نمی خندد" ، و.... هزاران جمله این چنینی که نه فقط از زبان مرد ها بلکه با کمال تاسف از زبان زن ها هم شنیده میشه ، هم دارای بار تبعیض جنسیتی است هم خشونت ، خشونتی که شاید ناخودآگاه انجامش میدهیم ، ولی قطعا آن را پذیرفته ایم که  ناخودآگاه انجامش میدهیم.

در سطح دیگری خود شما ، دقیقا خود شما ، وقتی دختری را بی هیچ آرایش و آلایشی میبیند ، چه خواهید گفت ، بهترین تفکرتون احتمالا امل بودن هست ، و باز دقیقا خود شما ، آیا بدون آرایش و آلایش پا از خونه بیرون میذارید ؟ ، این هم نمونه ای دیگر از خشونت هست که جامعه در حق زن ها زن ها انجام میدهد ، یعنی خورد کردن اعتماد به نفس شما ، حتما برای عادی جلوه کردن باید خودتون نباشید ، چون خود شما حتی در باور شما ، دارای ارزش نیست :( ، ممکنه الان جبهه گرفته باشید و این گفته ها به نظرتون مسخره بیاد ولی لطفا ده دقیقه در موردش فکر کنید ، فقط ده دقیقه ، بعد خواهید دید که چقدر راحت به این خشونت های لجام کسیخته تن داده ایم.

برای اصلاح باید خشونت را دید ؛ وقتی که وجود خشونت در ذهن ما طبیعی جلوه کند ، دیگر کار از کار گذشته و تن به هر خشونتی خواهیم داد. 

پس بیایید فکرمان را اصلاح کنیم .


+البته تاثیر دین و مذهب و دولت و اجتماع در دامن زدن به چنین خشونت هایی ، بسیار قابل توجه و بحث هست ولی اینجا مجالش نیست.

+ خیلی مساله تو ذهنم بود از بعد فلسفی و انسانی و حقوقی و..... ، اما به نظرم از بنیاد باید چیزی درست بشه ، یعنی خودمون.

+ وقتی تایم خوابتون به هم میریزه ، کلا آدم داغون میشه ، و باید ریست شه :/



یک آشنا

۹۵/۰۹/۰۵ ۱۵ نظر ۶
یک آشنا

مغز های کوچک!

اینستا ندارم ، زیاد هم اینستا نمی رم ! 

امروز اتفاقی طی یک مقاله به صفحه از اینستا روانه شدم ، چند لحظه بعد صفحه بعد و بعد و بعد .... تا این که به یه صفحه ای رسیدم که مربوط بود به یکی از بازیگر های از ایران رفته بود ؛ کامنتا واقعا +18 بود و شرم آور !

به فکر فرو رفتم چرا چنین چیزی ممکن میشه ؟، چرا یکی باید به خودش این اجازه رو بده در مورد پوشش و عقاید دیگری اینگونه بی شرم و حیا نظر بده ، حرفی که شاید لایق خودش باشه رو به دیگری نسبت بده ، اگر نوع فکر کسی برای ما قابل درک نیست ، حداقل کاری که میشه انجام داد احترام گذاشتن هست ، احترام متقابل ، افرادی که توهین میکنن ، قطعا دارای مغز کوچکی هستن که درک کردن موضوع های خارج از باورشون براشون غیر ممکنه و چون توان دیدن نظر های مخالف خودشون رو ندارن با هر ابزاری ، سعی در سرکوب فکر یا طرف مقابل را دارند.

در یکی از قبایل آفریقایی ، انسان های بور را شکار میکنند و بر این باورند که اعضای بدن افراد مو بور خوشبختی می آورد. الان حتما با خودتون فکر می کنید که چقدر وحشی و عقب افتاده هستن این افراد که دست به چنین حرکت ضد انسانیی میزنند ! حالا فکر میکنید که خود افراد این قبایل چنین دیدی نسبت به رفتار خودشون دارند ؟

توحش درجه بندی داره ، هر مکتب فکریی ، در درجه ای از این مفهوم قرار داره ، قبایل تانزانیایی ممکنه خیلی پایین باشن ، افرادی که در مقابل اعتقادات دیگران آنها را سرکوب میکنند در درجه ای دیگر و همینطور این سلسله ادامه داره ، چه خوبه سعی کنیم که هرچه بیشتر خودمون را از این بربریت دور کنیم.

قائدتا هیچ عقل سالمی نمیگه که اگر سگ گازت گرفت شما هم گازش بگیر ، بلکه میگه کنترلش کن. انسان هایی که سعی میکنند از فکر خودشون استفاده کنن به راه هایی میرن که ممکنه اشتباهه باشه ، چرا که لازمه تکامل فکری اشتباه کردن هست ، اما افرادی که مغز های کوچکی دارند و فقط از آن دیگران تقلید می کنند ؛ فقط اشتباهات دیگران را تکرار می کنند.


+ دارم فکر می کنم داروین در خصوص نظریه تکامل اشتباه می کرده ، این انسانه که کم کم داره به میمون تبدیل می شه.

+ سعی کنید از مغز در تصمیماتی که میگیریم بیشتر استفاده کنیم ، قطعا نتیجه بهتری خواهد داشت.

۹۵/۰۸/۲۴ ۹ نظر ۷
یک آشنا

تله استخدامی!

این اتفاق دیروز برای من افتاد و در راستای پست دوستان که میگفتن و میگن کار نیست منتشرش میکنم، البته اتفاقات جالبی هم بین مکالمات افتاد که شاید آموزنده باشه.

دیروز مدیر طراحی یکی از شرکت های بزرگ تولیدی لوازم خانگی زنگ زده بود:

- الو ، یک آشنا

+ بله یک آشنا هستم ، شما ؟

- شماره شما رو از خانم .... گرفتم، خیلی از شما تعریف میکردند

+ بله ، بله - خانم .... خیلی به من لطف دارند ، بفرمایید

- ما برای تکمیل کادر طراحی خط تولید نیاز به یک طراح الکترونیک با تجربه داریم ، وقتی که از خانم .... پیگیری کردیم ، شما رو معرفی کردند


{من دنبال کار کردن برای دیگران نیستم ولی دوست داشتم وانمود کنم ببینم شرایط کاری حال حاظر چطور هست}

+ بله ، خواهش میکنم ، شما از کدام گروه تولیدی هستید ؟

- شرکت .... (یه شرکت بزرگ داخلی رو فرض کنید مثل پاناسونیک یا اسنوا یا .... )


+ بسیار عالی ، بفرمایید من در خدمت هستم


- خوب شما مدرک AVR یا ARM دارید ، یا مدرک فنی حرفه ای ؟

+ خیر من این مدارک رو ندارم ،متاسفانه {هر چه را آموخته ام خودآموزی بوده و کلاسی شرکت نکرده ام و هیج مدرکی ندارم}

- خوب قبلا سابقه کار با AVR دارید ؟

+ بله قبلا قبل از آمدن ARM با آن کار می کرده ام

- پس که اینطور ، در کار کردن با AVR حرفه ای هستید ؟


{همیشه این سوال که حرفه ای هستید در نظرم مسخره جلوه میکنید ، چه کسی میتواند حرفه ای باشد ؟،همیشه یکی هست که بهتر از ما بلد باشه ، پس هیچوقت هیچکس نباید ادعای حرفه ای بودن داشته باید. حرفه ای در مقابل چه و یا که ، پس اینطور جواب میدهم}

+ اوم - تا حدود زیادی با آن کار کرده ام ، منظور شما از حرفه ای چیست ، شما چه نیازی دارید ؟

- خوب منظور ما این است که با پرفال های مختلف آن آشنایی داشته باشید و بتواند برنامه هایی مثل کنترل ماشین لباس شویی و یخچال و.... رو انجام بدهید.

+ بله تا این اندازه کار کرده ام و فکر نمیکنم مشکلی وجود داشته باشد ، ببخشید ساعت کاری مجموعه شما به چه صورت هست ؟

- 7 کارت ورود میزنید و 4 خروج ، شما با پروتل کار کرده اید و میتواند با آن PCB طراحی کنید ؟

+ بله قبلا کار کرده ام ، میزان حقوقی که برای موقعیت شغلی مد نظرتان هست چقدر است ؟

- خیلی خوب ، میزان دریافتی به مدرک تحصیلی شما و تسلط شما به کار بستگی دارد ولی برای لیسانس ما مبلغ 1.5 میلیون در نظر داریم.


{تا اینجا ابتکار عمل با اون بود و سوال می پرسید ، از این پس باید رویه برعکس میشد و ابتکار عمل رو به دست بگیرم}

+ 1.5 که مبلغ خیلی کمی است ، مخصوصا برای کار طراحی ، اگر مدرک ارشد با بالاترین تسلط بر روی کار پیدا کنید ، باز همون قدر حقوق میدهید ؟

- خوب نه ، 2 میلیون هم میپردازیم ، میشه شما سابقه کارهای قبلیتون رو بگید


{این سوالی بود که اول باید می پرسید خخخخ}

- خوب من کارشناسی ارشد فلان دانشگاه هستم ، با n سال سابقه طراحی با پردازنده های ARM ، طراحی سیستم با استاندارد صنعتی بین المللی، دارای سابقه طراحی برای شرکت های نفتی بین المللی و سیستم های پروازی ، طراحی Safe RTOS و طراحی سیستم های پزشکی و نظامی و دارای تاییده سازمان پژوهش های فضایی و.......

در حال حاضر من n برابر حقوق شما دریافتی دارم تقریبا ، و چرا باید برای شما کار کنم ؟


{حالا اونه که باید نظر من رو جلب کنه ها ها ها}

+ خوب توی شرکت ما ، فردی با قابلیت های شما بعد از یک سال ، و پیدا کردن سابقه حقوقی معادل 5 میلیون خواهد داشت ، با کار کردن در مجموعه ما شما داری رزومه خوبی خواهید شد ، هر جا که برید و بگید مثلا فلان لباس شویی رو من طراحی کردم حتما خواهند شناخت و ما کارشناس های طراحی رو هر ساله به دوره های خارجی اعزام می کنیم و......


- خوب من به اندازه کافی رزومه کاری دارم و نیازی به رزومه جدید ندارم ، و از کاری که هم اکنون انجام میدم راضی هستم ، اگر شخصی برای کار سراغ گرفت شماره شما رو خواهم داد به ایشاان ، البته اگر تمایل داشته باشید!


+ نه ما دنبال هر کسی نیستیم ، برای شما امکان پیوستن به مجموعه نیست ، حتی پاره وقت ؟

- نه متاسفانه ، من در حالت معمول با کمبود وقت مواجه هستم :(



* وقتی از برای استخدام یک نفر باهاش تماس میگیرد از پرسیدن سوالات مسخره ای مثل حرفه ای هستید یا سابقه کار دارید شدیدا پرهیز کنید ، چون ممکنه با اینچنین جوابی مواجه بشید.

* اگر دنبال کار هستید در هر شرایطی خونسردی خودتون رو حفظ کنید و برای خودتون شخصیت قائل باشید و نگذارید نیاز به کار باعث بشه اجازه بدید دیگران شخصیتتون رو زیر سوال ببرن.

۹۵/۰۸/۱۷ ۲۴ نظر ۱۱
یک آشنا

اطلاعیه + معرفی

یه عده هستن که دنبالت میکنن ، بعد یهو میبینی بعد یکی دو روز ، تبخیر میشن و میرن و دیگه اثری ازشون نیست. خوب میشه حدس زد مساله چی بوده و چرا دنبال شدی :/
سبک نوشته های هر فردی از تاریخچه پست هاش مشخصه و نرخ پست نگاری هم همچنین ، پس خیلی راحت میشه در خصوص این که نوشته های یک فرد باب میل مون هست تصمیم بگیریم.
همیشه و لذوما دنبال کردن منجر به دنبال شدن نمیشه ، به نظرم غیر از این حالت مقداری بچه گانه باشه.

یک آشنا به دلیل داشتن طیف وسیعی از دوستان خوب و مهربان ، که همه آنها در سرویس بلاگ بیان مستقر نیستند نمیتواند از دنبالگر بیان استفاده کند و به جای آن از فید خوان بهره می برد.
در حالت عادی برای خواندن چندین موضوع و بلاگ مختلف باید تک تک به تمامی این وب سایتها و وبلاگ ها سر بزنید و آخرین مطالب آنها را پیدا کنید و بخوانید . زمان انتظار برای باز شدن صفحات اینترنتی را تحمل کنید و اینکه شما مطمئن نیستید که این وب سایت یا وبلاگ آیا به روز شده است یا نه ؟
دسته بندی مطالبی که می خواهید مطالعه کنید با وجود وب سایتهای گوناگون مشکل است و چندین مورد و مشکل دیگر که مطالعه را برای شما بسیار وقت گیر و مشکل خواهد کرد .
فید ابزاریست برای ساده نمودن وب گردی و مطالعه در محیط اینترنت . به کمک فید، مرور مطالب تازه سایت‌ها و وبلاگ‌ها بسیار ساده می‌شود. فید سایت یا بلاگ در واقع نسخه متنی از مطالب و محتوای ان سایت است.
من از نرم افزار OperaMail برای خواندن فیدها استفاده میکنم ولی شما میتوانید از طیف وسیع نرم افزار های موجود هر کدام را که دوست دارید انتخاب کنید. با استفاده از فید یا RSS دیگر مهم نیست که سایت و بلاگ مورد نظر شما در بیان است یا بلاگفا یا بلاگ اسکای یا ..... ، به راحتی از بروز شدن آنها مطلع می شود.

+ یک راهنمای تصویری از نحوه استفاده فید در گوگل ریدر.
۹۵/۰۸/۱۵ ۱۲ نظر ۴
یک آشنا

اخمو نباشید

- یک آشنا جان، من با یک پسری دوست شدم .

حالا اینجا یک آشنا میتونه عمه ، عمو ، خاله ، دایی یا هر نسبت دیگه ای باشه ، ولی خیلی وقت ها نمی تونه مادر یا پدر باشه ! ، چرا واقعا ؟
چرا وقتی میخوایم با بچه ها مون طرف بشیم ، باهاشون مثل یک دوست رفتار نمی کنیم ، حتما باید مثل یه بزرگتر اخمالو رفتار کنیم که حرف آخر حتما حرف ماست ، چرا با خودمون فکر نمی کنیم که بچه هامون بزرگ می شن ، همیشه که نمی تونیم از موضع قدرت باهاشون حرف بزنیم ، چرا راجبه یه سری مسائل بهشون آگاهی نمی دیم و به خیال خودمون شرم از بین میره ؛ خوب گور بابای شرم ، شرم از بین بره بهتره یا بچه عزیزمون ؟
متاسفانه رو خیلی مسائل مهم که باید به بچه ها آموزش داده بشه که خدایی ناکرده مورد اذیت و آزار قرار نگیرن ، سرپوش میذاریم هم خانواده ها و هم مراکز آموزشی از این آموزش ها شانه خالی می کنند و نتیجه همیشه بدتر از اون چیزی هست که بشه بهش اشاره کرد حتی.

در خصوص جمله اول ، باید بگم که واقعا یک دوراهی سخت هست ، اگر مساله رو به پدر یا مادرش بگم ، خوب اونا رفتار انفعالی خواهند داشت ، و اعتمادی که الان وجود داره از بین خواهد رفت و اصلا از بین رفتن اعتماد جایز نیست شاید اینطور با دادن یک سری آموزش ها و آگاهی در خصوص مساله بشه جلوی خیلی چیز ها رو گرفت. از طرفی هم اگر پدر و مادرش از طریقی بفهمند ، شما رو زیر سوال می برند که ، تو که میدونستی چرا نگفتی!

پس لطفا در آینده از پدر و مادر های اخمالو نباشید که آدم رو توی همچین شرایطی قرار بدهید.

+ اگر شما جای یک آشنا بودید چه می کردید؟
۹۵/۰۸/۰۵ ۲۱ نظر ۹
یک آشنا

چرا جهان سومیم

این که چرا کشوری مثل ایران جزء کشور های جهان سوم دسته بندی میشه خودش بحث طولانیی هست که از ادامه اون از عهده من خارج هستش و این که نظر زیاد متفاوتی از کارشناسانی که نظرشون رو مطالعه کردم نمی تونم بدم ، از طرفی هم به جنبه های اقتصادی اون هم کاری ندارم ، هرچند که در اوضاع اخیر چنان فشار اقتصادی به خانوار ها وارد کرده که خودش میتونه موضوع یک پست به تنهایی باشه.

اما مساله ای که میخوام ازش حرف بزنم ، دقیقا تجربه خودم هست که به سادگی حداقل برای خودم ثابت کرد چرا ایران جهان سوم هست ، تجربه اول برمیگرده به حدود 6 ماهه پیش ، یعنی اوایل سال ، وقتی که برای یک شرکت نفتی خارجی پروژه ای رو در خصوص موقعیت یابی انجام می دادم. این شرکت خارجی بر حسب اتفاق یه شرکت خیلی معروف تشریف دارن که کلی شعبه در سرتا سر جهان هم دارن ولی خوب فقط یک شرکت هستن. گذشته بر استاندار های سختگیرانه غیرقابل چشم پوشی که مثلا اگر راننده ماشین حفاری در حال موبایل حرف زدن بازی کردن یا هرچیز دیگه ای دیده میشد ، بدون هیچ گذشتی اخراج میشد ، نمونش اتفاق افتاد ، راننده ای با 29 سال سابقه کار ، بخاطر تجاوز از سرعت مجاز تعریف شده شرکت که 70 تا بود در جاده که سقف سرعت 120 تا بود اخراج شد. بدون ای که بگن طرف یک سال دیگه تا بازنشستگی داره و هزار جور دل سوزیی که ما برای توجیه کار اشتباه افراد بکنیم. از مسئولش پرسیدم حیف نبود ، بنده خدا با این همه سابقه فقط برای تجاوز سرعت اونم 5 کیلومتر در ساعت اخراج کردی ؟

جواب جالبی داد ، گفت قانون قانونه ! ، جمله ای که اینجا هیچ معنی خاصی نمیتونه داشته باشه.

از طرفی یه اختلاف تظری توی نحوه اجرای پروژه بین من و کارفرما وجود داشت ، یک مساله تکنیکالی و فنی ، باز رفتار مدیر فرانسوی برام خیلی جالب توجه بود. در انتهای یک جلسه پر بحث گفت " من یک سری خواست مدیریتی دارم که سیستم شما باید بتونه انجام بده ، هر طور که خودتون میدونید انجامش بدید. ". یعنی دقیقا مثل تو فیلما.

حالا این تجربه کاری رو میذارم کنار دوتا تجربه دیگه ، ولی تجربه کار برای کارفرمای داخلی.

تجربه اول : 

یکی از شرکت های تولید و پخش شیر پاستوریزه پاکتی ، که قرار بود ما راننده های متخلف رو شناسایی کنیم ، متخلف به معنی این که راننده هایی که برای کمتر شده هزینه سوخت یخچال رو روشن نمی کنن . بعد از اجرایی شدن پروژه و برطرف کردن خطاهای انسانی که خودش خیلی جالب بود (مثلا راننده ها سنسور ها رو درون آب یخ میذاشتن و قالب یخ و .....) یه درخواست از شرکت مذکور داشتیم که اگر امکان داره دمای ثبت شده توسط سیستم شده با مثلا n درجه کاهش دما به سرور فلان جا ارسال بشه. چون بازرسی دارن ، چون ممکنه به خاطر روشن نکردن یخچال ماشین ها جریمه بشن ، چون جون ملت مهم نیست، چون راننده خانواده داره و نمیشه اخراجش کرد.

از اون پس دلم نمیخواد شیر پاکتی استفاده کنم ، چون اصلا معلوم نیست تو چه دمایی بوده. اینجاست که قانون قانون نیست.


تجربه دوم:

این بار پای یک پروژه ملی در میان است ، پای یک سیستم بزرگ ، و کارفرماهایی در ابعاد کشوری ، سیستم تعریف شده توسط کارفرما دارای باگ های فاحش است که توسط یک فرد عادی که سیستم را از بیرون مشاهده میکند قابل شناسایی است. بعد از مطالعه کامل سیستم و پروتکل های موجود و مربوط آن ، سعی در ایفای نقش مثبتی داشتیم که داکیومنتی حاوی ایرادات و خطاهای احتمالی به کارفرما تسلیم شد. جواب کارفرما جالب است " سیستم همانی است که ما تفسیر کرده ایم و اگر می خواهید با آن پیش بروید اگر نه از پروژه خارج شوید".

خوب کارفرمای عزیز شما که دید فنی ندارید ، چطور متوجه می شوید که سیستم شما چقدر ابتدایی است ، چقدر معرفی آن به عنوان پروژه ملی باعث خنده می شود.


و این چنین است که جهان سوم هستیم شاید هم چهارم.


+ داشتم فکر میکردم که ما برای اون شرکت حمل شیر اون درخواست رو انجام ندادیم ، زدنمون کنار ، آیا باقیه هم اونقدر وجدان دارن که انجام ندن ؟

۹۵/۰۸/۰۱ ۱۰ نظر ۴
یک آشنا

Like a Girl






۹۵/۰۷/۲۸ ۱۱ نظر ۶
یک آشنا

علی ، اصغر نبود


پس که بود ؟

 علی بود

اصغر ، نه عنوان کوچکی اش

      و نه نشان کودکی اش بود

به او اصغر گفتند 

  چون زمان توقفش در عالم

کوتاه تر از همه کربلاییان بود.




دریافت

۹۵/۰۷/۱۷ ۵ نظر ۵
یک آشنا