۱۳۱ مطلب با موضوع «نگاه متفاوت» ثبت شده است

آزادی در قفس


برای این که آزادیمان فرار نکند ، آن را در قفس نگاه میدارم.


همه فکر میکنیم انسان های آزادی هستم و برای خودت آزادی عمل زیادی رو متصور هستم ، اما هر روز اتفاقاتی می افته که علاوه بر تاسف انگیز بودن نشون میده که چقدر در تصور آزادی اشتباه می کنیم؛ هیچدام از ما اونقدر که خودمون رو آزاد می دونیم واقعا آزاد نیستیم و آزادی رو فقط در چهار چوب قفس ساختگی که دورش کشیدم باور دارم .

گاهی این قفس رو به اختیار و گاهی به جبر زمانه و ... ، ساخته ایم.

این روز ها باز بحث آزار جنسی یکی از مجری های شبکه پرس تی وی توسط مدیر مربوطه خیلی داغه ، نمیدونم چقدر واقعیت داره این مساله ، اما چیزی که واضحه اینه که شاید این یک نمونه از موارد باشه ، چه بسا موارد زیادی که حتی مطرح هم نشدن ، حتی رسیدگی نشدن .

نمیخوام مثل همه بگم آزار جنسی فلان و بهمان و .... ، همه خوب میدونن چقدر شنیع و پستِ این عمل، دیگران به اندازه کافی از شنیع بودن این عمل گفتن ؛ میخام بگم چقدر این قفس خیالی که بر روی آزادی خود کشیده ایم کوچک و کوچک تر شده که قربانیان آزار جنسی ، خشونت و.... حتی برای گرفتن حق خود احساس آزادی نمی کنند.

حصار هایی مثل آبرو ، حرف مردم ، باور ناپذیری ، نیاز مادی ، نیاز عاطفی و.... باعث شده که از حقوق خود در خیلی از مسائل کوتاه بیاییم و حتی کار به جایی برسه که خیلی از چیزا رو حق خودمون ندونیم.

تنها به این جمله اکتفا میکنم :  تا چیزی رو حق خودمان ندانیم ، دیگران آن را حق ما نمی دانند.


+ جملات قرمز اثر خودمان می باشد باقیه اثر هم نیز :).

+ واقعا این دست خبر ها متاثر کننده هستن.

+ به امید روزی که آزادی خود را در قفس نگاه نداریم.

۹۴/۱۱/۱۹ ۸ نظر ۳
یک آشنا

خفته در بی نهایت


دوست عزیزمان آقای مربع ، یک پست چالش بر انگیز در خصوص بی نهایت ، پست نمودند که لازم دیدم قضیه رو یکم بازش کنم.

این که با شندیدن کلمه "بی نهایت" نا خود آگاه به یاد ریاضی و خطوط موازی و حد و سری و انتگرال و .... می افتیم ، همش از تلاش های سه ریاضی دان برجسته است که در تعریف و ترویج مقوله بی نهایت وقت بیشتری تلف کرده اند. این سه دانشمند کانتور ، ددکیند و هیلبرت هستند ، این وسط کار هیلبرت که در خطابه ای به یاد بود  "وایر اشتراوس" ایراد کرد و گفت : "بیش از هر مسیٔله ای ذهن بشر را دستخوش آشوب ساخته است و ... بیش از هر مسیٔله ای نیازمند توضیح است" سطحی نبود و مجبور شد با سوء استفاده از احکام ترکیبی ماقبل تجربی کانت قضیه رو ماست مالی کنه.

در فیزیک بی نهایت واقعی وجود نداره ، یعنی طبق دقت اندازه گیری یه حدودی رو که خارج نهایت دقت آزمایش باشه ، بینهایت اطلاق میشه. مثلا در آزمایشگاه فیزیک مدرسه فاصله 6 متری فاصله بی نهایت دور محسوب میشه.

یا اگه میگن انرژی بیگ بنگ بی نهایت بوده در واقع منظورشون مقدار انرژی بسیار زیادی هست که دیگه واقعا برای اونا قابل محاسبه نیست نه این که واقعا انرژی اون بی نهایت مطلق باشه.

هنگام به کار گیری ریاضی در معادلات فیزیک ، فیزیکدان ها بار ها به بی نهایت بر میخوردن و به هر شکلی به دنبال این هستن که از اون بی نهایت فرار کنن. چون وجود بینهایت نشان از عدم دقت در اندازه گیری داره!

می دونید که اعداد ریاضی هم در دنیای واقعی وجود ندارد ، اما اگر در داخل خود ریاضی اعداد رو واقعا عدد  بدونیم ، اون موقه بی نهایت حتی عدد محسوب نمیشه.

مجموع اعداد طبیعی رو در نظر بگیرید 1و2و3و.... تعداد اعداد بی شمار هست ، میتونید از عبارت بی نهایت در اعداد استفاده کنید ، مفهموم بی نهایت اصلا برای همین اختراع شده ، اما در واقع بی نهایت اصلا عدد نیست که بتونه به عنوان تعداد یک مجموعه به حساب بیاد، هر عدد یه سری مشخصاتی داره ، مثلا این که هر عددی میتونه با 1 جمع بشه و نتیجه عدد بزرگتری خواهد بود این خصوصیت در همه اعداد هست حتی اگر اون عدد خیلی خیلی بزرگ باشه، اما اگر به بی نهایت عدد یک رو ضافه کنیم چی ؟! نمی تونید بگید بزرگتر شده ، حتی نمی تونید بگید که تغییر نکرده!

یا به یه عدد خیلی خیلی بزرگ عدد 1000 نزدیکتر هست تا عدد 100 ، اما در مورد بی نهایت چی ؟ به بی نهایت صد میلیارد نزدیک تره یا صد ؟

برای بی نهایت دوری و نزدیکی معنا نداره ، بی نهایت خصوصیت یک عدد رو نداره.

هر عددی ضرب در صفر میشه صفر ، این خصوصیت اعداده ، اما بی نهایت ضرب در صفر ، صفر نمیشه!!!

 به عبارتی اگر شما تعداد زیادی صفر رو ، صفر مطلق ریاضی رو با هم دیگه جمع کنیم نتیجه صفر خواهد شد ، اما اگر بی نهایت صفر مطلق رو جمع کنیم چی ؟

دیگه نمی تونیم بگیم صفر میشه !!!!


پس می بینید که بی نهایت حتی در ریاضی هم وجود نداره ! ، حالا متوجه می شوید چرا میگم وقت خودشون رو تلف کردند. 


+ به نظر شما بی نهایت چگونه است !

۹۴/۱۱/۱۸ ۱۳ نظر ۲
یک آشنا

افسانه فراموشی


تقریباً دو روز تمام بود که از اتاق بیرون نرفته بود ، نشسته بود و آرام به گوشه‌ای چشم دوخته بود به صندلی چوبی گسسته‌ای که سال‌ها روی آن نشسته بود و با آن زندگی کرده بود و میز تحریری که از آن داستان‌های بسیاری داشت، حالا هیچ‌کدام از این‌ها آرامش نمی‌کرد نه صندلی نه میزتحریر و نه داستان‌های خودش به نظرش تمام گذشته‌اش مضحک و مسخره می‌رسید، تمام ساعت‌هایی که می‌نشست پشت میز و قلم را در دستش می‌گرفت تمام کاغذهای خط خورده‌ای که در کشو میز نگه می‌داشت و تمام لحظه‌هایی که فکرهای جدیدی در مغزش رشد می‌کردند، او امروز توسط خودش فراموش‌شده بود، روز بارانی را به خاطر آورد که زیر باران ساعت‌ها قدم زده بود و با خود شعری را زمزمه کرده بود و تمام حس خواستنش حتی لحظه‌ای هم  فراتر از آن شعر نرفته بود. و یا آن غروب سرد پاییزی را که ساعت‌ها رو به دشت رو به غروب دلگیر پاییز نشسته بود و برای تنهایی خودش اشک ریخته بود، و یا آن بعد از ظهر روز آخر زمستان را که ساعت‌ها زیر برف روی پشت‌بام نشسته بود تا به خاطر داشته باشد که زمستان را چقدر دوست داد زمستانی که با برفی فراموش کار تمام زمین را می‌پوشاند و حال که زمستان با تمام  خوبی‌هایش داشت به پایان می‌رسید او در خودش افسرده و دل مرده کزکرده بود.
شب آرامی را پشت سر گذاشته بود آن شب که ساعت‌ها برای تماشای باران زیر بالکن خانه نشسته بود و به تنها چراغ سالم کوچه چشم دوخته بود. چه آرامشی را در آن شب حس کرده بود، آن شب را هرگز فراموش نخواهد کرد، صدای زوزه سگی که از پشت دیوار نم خورده به گوش می‌رسید صدای شلپ شلپ خوردن قطره‌های درشت باران بر بام سفالین ساختمان‌های خاموش، آن شب شهر در سکوت سنگین فراموشی به خواب رفته بود و مردمان آن آرام در بستر پر خواهش و تمنای زیستن به خواب فراموشی فرو رفته بودند، اما آن شب از پنجره باز اتاقی زیر نور طلایی رنگ خورشیدی کوچک و پروانه‌ای عاشق صدای موسیقی ملایمی به گوش می‌رسید که با صدای قطره‌های باران او را به خلسه‌ای وصف تا پذیری برده بودند، و یا آن غروب طلایی رنگ خورشید که در واپسین ثانیه‌های حس خود خواهی‌اش را آرام کرده بود؛ همه و همه اکنون به نظرش مضحک و مسخره می‌رسید، از پنجره نیمه گشوده اتاق به بیرون نظری انداخت، این جهان جهانی نبود که او درش متولد شده بود که درش زیسته بود و از آن خاطره‌هایی به یاد ماندنی داشت، اینک جهان غرق در فراموشی دودها و خانه‌های آهنی و آدم‌های بی عاطفه، اینک جهان خود دردمند و رنجور به آینده‌ای روشن دل بسته، اینک این شهر خود فراموش شده، توی این شهر کثیف زیر باران دود و غوغای ماشین‌ها، توی محله‌ای فراموش شده و متروک در آخرین اتاق آخرین یادگار زمان انسانیت انسانی تنها کنج اتاق کزکرده و به پنجره چشم دوخته، پنجره‌ای که زمانی  رو به باغی گشوده می‌شد و امروز هم  رو به باغی گشوده می‌شود ولی نه باغ درختان سر به فلک کشیده نه باغ گل‌های خوش بوی یاسمن و نرگس و اقاقیا بلکه باغ ساختمان‌های سر به فلک کشیده و اودکلن‌های خوش بو و ماشین‌های افسانه‌ای. و او همچنان با خود فکر می‌کرد تقریباً روز دوم هم گذشته بود و او هنوز از جایش تکان نخورده بود با فرا رسیدن شب حس سرمایی سوزنده را در استخوان‌هایش حس کرد و با  تمام  وجودش تمام شب آن را تحمل کرده بود.

صبح روز بعد از طلوع خورشید در آن خانه‌های متروک جسد آخرین انسان روی زمین زیر خروارها خروار فراموشی ؛ فراموش شد.

یک آشنا

+از تلاش هایی برای نوسندگی یک آشنا
+به گفته گوگل داک ، باید برای سال 87 بوده باشه!
+ یه قسمت هایی رو حذف کردم
۹۴/۱۱/۱۵ ۱۳ نظر ۶
یک آشنا

زباله های مهربان


سطل های زباله شهر

        بخشنده تر از مردم شهرند

یک آشنا

۹۴/۱۱/۰۲ ۱۷ نظر ۳
یک آشنا

عوام


ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﺪ، ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ؟ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺍﺯ ﭼﻪ؟ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺍﺳﺘﻌﻔﺎ ﺩﻫﻢ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ . ﺍﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ، ﻧﻪ ﺭﻫﺒﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﻪ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭ،ﻧﻪ ﺳﻠﻄﺎﻥ، ﻧﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ؛ ﺍﻭ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﺎﻭﯾﻦ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ! 

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻟﻨﯿﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ: ﻭﺯﯾﺮ ﭼﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻬﻮﻉﺁﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ! ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻡ ﭘﺮﻭﻟﺘﺮﯼ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪ ﺑﻮﺭﮊﻭﺍﺯﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ! ﻣﺎﺋﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺑﻮﺩ . ﭼﺮﯾﮏ ﭘﯿﺮ، ﮐﺎﺳﺘﺮﻭ ﻫﻢ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﮐﺮﺩ !...

ﮐﯿﻢ ﺍﯾﻞ ﺳﻮﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﯾﯿﺲﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺩﺍﯾﻤﯽﻧﺎﻣﯿﺪ ... ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ، ﺭﻭﺯﯼ ﻗﺒﻠﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺩﺳﺖ ﻋﻮﺍﻡ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ، ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻋﻮﺍﻡ، ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﯿﺪﻧﺪ. ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻒ ﻣﯽﺯﺩﻧﺪ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﺩﮔﺮﺍﻧﺪﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﻖ ﻫﯿﭻ ﻧﻄﻖ ﮐﺸﯿﺪﻧﯽ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ.

ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺬﺍﻓﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﺎﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺟﻨﺎﺯﻩﺍﺵ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽﺷﮑﺴﺘﻨﺪ. ﻋﻮﺍﻡ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻧﺮﻡ ﭼﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﭼﯿﺴﺖ، ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﻣﻌﻠﻢ، ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ . ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺭﻭﺩ، ﺿﺮﺏ ﻭ ﺷﺘﻢ اﻓﺮﺍﺩ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ، ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﭘﻠﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺎﻓﻆ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺴﻨﺪﻧﺪ،

ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﺩﺭ ﺻﻒﺷﯿﺮ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ، ﻋﻮﺍﻡ، ﮔﺪﺍ؛ ﺑﯿﻤﺎﺭ؛ ﺗﻦﻓﺮﻭﺵ، ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺵ؛ ﻣﻌﺘﺎﺩ؛ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﭼﯿﺴﺘﻨﺪ!!!

ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺟﻬﺎﻥ، ﻋﻮﺍﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﯿﺮ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ!

ﻓﻬﻢ ﻭ ﺗﺤﻠﯿﻞ ﻭ ﻧﮕﺮﺵ ﺑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ! ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﺩ، ﻃﺎﻗﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺣﺘﯽ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ نمیﺧﻮﺍﻧﺪ؛ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻂ ﺍﻭﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ؛ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ! ﻋﻮﺍﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻭ ﺍﺭﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ، ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺍﺑﺘﯿﺎﻉ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﭼﺸﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﻨﺪ. ﻣﻐﺰ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ. ﮐﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﺎﻥﮐﻪ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﻣﺦ، ﮐﻪ ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺍﺯﭼﻨﺪﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﺩﻩ ﺷﻮﺩ. ﺍﺻﻼ اﻫﻤﯿﺖ ﺳﺮ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﺳﺘﻨﮕﺎﻩ ﻣﻮﯼﺳﺮ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ ﻋﻮﺍﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺟﻮﮎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥﺷﺎﻥ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ، ﻣﯿﺰﺍﻥ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻋﻮﺍﻡ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻡ اﺯ ﻫﺮ ﻫﺰﯾﻨﻪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻭ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ.


نویسنده » ناشناس


+ ببخشید چند روزه خیلی درگیرم در 54 ساعت اخیر فقط 8 ساعت خوابیدم :/ 

+ بابت کامنت های تایید نشده  و بلاگ دوستان که نشده سر بزنم معذرت میخوام ، به زودی هر دو کار رو انجام میدم :)

۹۴/۱۰/۳۰ ۱۵ نظر ۴
یک آشنا

جایی برای آزادی

Free


+کمی فوتوشاپ

۹۴/۱۰/۲۰ ۱۸ نظر ۹
یک آشنا

سفارت نوردان جهان متفرق شوید!

ما ایرانیان مبدع یه سبکی از کمدی هستیم به اسم استندبای کمدی یعنی منتظر می مونیم یکی یه حرکتی بکنه تا قسمت جوک سازی و حرکات خودجوشمون فعال بشه بعد از همه این اتفاقات ، ملی گراها هم به صف حمایت از خودجوش ها پیوستن و سیل پیام های ضد عربی فضای مجازی رو پر کرده 

عده ای هم این وسط منتظر ماجرایی هستند تا دو خطی بنویسند و محکوم کنند فارغ از تمام این عکس العمل ها آنچه مایه سوال است این است که مدنیت گمشده ما کجاست؟ چرا نیاموخته ایم مطالباتمان را از طریق قانونی پیگیری کنیم؟ آیا تعطیلی سفارت و اخراج سفرا به لحاظ قانونی امکان پذیر نیست؟ حتما باید سرنا رو از سر گشادش بنوازیم؟ و ریشه این مشکل کجاست؟ تفکر قبیله ای یعنی ما یک اجتماع نیستیم بلکه تعدادی قبیله هستیم که به یکدیگر می تازیم قبیله خودجوش ها ، قبیله روشنفکران ، قبیله پزشکان ، قبیله ترک ها ، فارس ها ، عرب ها ، بلوچ ها ، کردها ، گیلک ها و ..... و هر کدام به فکر منافع قبیله خود هستیم بعضی وقتها این منافع در قالب یک اشتراک است مثل مذهب در مورد اخیر آن جا متحد می شویم اما زندگی اجتماعی نداریم به تبع آن قوانین اجتماعی هم نداریم و الباقی قضایا لذا برای جلوگیری از اتلاف وقت توصیه می شود به جای بالا رفتن از سفارت های مختلف ، یک بار از دیوار وزارت امور خارجه بالا بروید و شر این ساختمان به درد نخور را کم کنید باشد که خارجه ای نباشد بلکم این خودجوش های عزیز آرام گیرند و ما هم به جای محکوم کردن سرگرمی دیگری پیدا کنیم 

محسن الوان ساز

+عکس از خبرگزاری مهر ؛ سفارت بریتانیا

۹۴/۱۰/۱۹ ۱۲ نظر ۳
یک آشنا

اسکیمو


اسکیمو : اگر من چیزی در مورد خدا و گناه ندانم ، آیا باز هم به جهنم میروم ؟

روحانی : نه اگر ندانی نمیروی

اسکیمو : پس چرا میخواهی اینها را به من بگویی؟

۹۴/۱۰/۱۴ ۲۱ نظر ۹
یک آشنا

جوگیر مردمانیم ، ای باد شرطه برخیز

یاد اون دیالوگ معروف شازده کوچولو افتادم که می گفت : 

آدم بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با اونا از یه دوست تازه حرف بزنی هیچ‌وقت از تون راجع به چیزهای اساسی سوال نمی‌کنند هیچ‌وقت نمی‌پرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی دوست داره؟ پروانه جمع میکنه یا نه؟ می‌پرسن چند سالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق میگیره؟ و تازه بعد از این سوالات است که خیال میکنن طرف رو شناختن.

حالا حکایت ماست با این سال نو (میلادی) و بساط آمار و این حرفا تعداد اتفاقات برترین اتفاقات مهم فرهنگی اقتصادی سیاسی و یا نمونه زیر:

رتبه‌های بیشترین جستجوهای انجام شده در ویکی‌پدیای فارسی:


۱. ویکی‌پدیا

۲. ایران

۳. الکسیس تگزاس

۴. قاسم سلیمانی

۵. آمیزش جنسی


و فریاد وا اسفا برای فرهنگ و مملکت و کارشناسی قضیه و ...

به عنوان یک آشنا بنده آمار بالا رو فاقد معنا می دونم ( دوست عزیز اون ته مجلس یه دیقه تو سر خودت نزن ) آمار فوق به ما 5 اسم میده اما نکات زیادی پشت این اسامی وجود داره مثلا این که شما برای این که یه مطلبی رو تو سرچ گوگل بالا بیاری و صفحه جز ده تای اول باشه باید کلید واژه تعریف کنی و هر چه این کلید واژه دقیقتر باشه شانس برای بازدید بالاتر و قرارگیری در صدر لیست بیشتر میشه مثلا شما متنی رو جستجو می کنی در مورد میزان فروش نفت وست تگزاس اینترمدییت، خوب شما با سرچ این عبارت امکان داره به اسم الکسیس تگزاس یا ایران بر بخوری چون برای کامپیوتر فرقی بین ایالت تگزاس و خاله وجود نداره 

از طرف دیگه به فرض صحیح بودن این آمار و این که این جست و جو واقعی بوده نتیجه چیه؟ این که الکسیس تگزاس از فروغ فرخزاد محبوب تره خوب اینو که هرکسی می دونه !

شما تو ناف نیویورک هم که بری مک دونالد و سکس شاپ شلوغتر از برادوی تئاتره!

آیا این باعث تاسفه؟ نه! چون ارتباطی به هم نداره آمار در صورتی واجد معناست که مثلا شما تیراژ کتاب یا میزان سینما رفتن مردم رو طی دو دوره بررسی کنی اما این که چرا مردم به امور سطحی علاقه بیشتری نشون می دن قابل بررسیه تو کشور عزیز خودمون برمی گرده به میزان توجه و بودجه ای که به امور فرهنگی اختصاص داده میشه این که کتاب و سینما برای من و تو در دسترس نیست ولی اینترنت در دسترسه یه کتاب صد صفحه ای 15 هزار تومنه و یه سیم کارت با یه ماه شارژ اینترنت هم همون قیمته این یعنی خاله الکسیس اولویت مهمتری نسبت به سایر مقولات داره! این یعنی من نویسنده صبح تا شب حلقمو پاره کنم بیا کتاب منو دو هزار تومن بخر تو دستتو می کنی تو جیبت به جای دوتومنی چی در میاد ؟ خاله الکسیس !


۹۴/۱۰/۱۳ ۱۸ نظر ۵
یک آشنا

انسان یک شوخی است

انسان در برابر طبیعت شوخیست 

وقتی چند ساعت باران آلودگی یک فصل را می شوید تمام علم و مدیریت را به سخره می گیرد 


یک آشنا

۹۴/۱۰/۱۰ ۲۰ نظر ۸
یک آشنا