۱۳۱ مطلب با موضوع «نگاه متفاوت» ثبت شده است

جهان های موازی

از صبح هوا ابری بود و باد نسبتا شدیدی می اومد ، نیم ساعتی میشه که دارم بهش نگاه میکنم ، هر ده دقیقه دستاش رو هااا میکنه و به هم می ماله ، بعضی ها بی اعنتا رد می شن ، بعضی ها ازش خرید میکنن و سر 1000 تومن کمتر و بیشتر بحث میکنن ، یکی مثل من غرق در خیالات خودم ، فقط دارم بهش نگاه می کنم ، فکر کنم حدود هشت یا نه سال داره ، وقتی که رهگذری نیست ، بین میله های پیاده رو بازی میکنه ، گاهی روی موزایک ها لی لی میکنه ، گاهی سعی میکنه جوری راه بره فقط پاش رو روی موزایک های قرمز بذاره !
- بسته ای دوهزار تومنه ! ، لواشک خوشمزه ، نمی خواید ؟!
مدام تکرار می کنه ، هرکسی که رد میشه براش تکرار میکنه ، بعضی ها بد اخلاقی می کنن باهاش
آخرین رهگذر یه آقایی بود که از سر راهش کنار نمی رفت پرتش کرد رو زمین.
بلند شدم و به سمتش رفتم :
سلام
- سلام
چی میفروشی ؟
- لواشک خوشمزه ، نمیخوای ، خیلی خوشمزه است
چرا میخوام ، چند می فروشی ؟
- بسته ای 2000 هزار تومنه
اگه همش رو بخوام چند میدی ؟
- خوب همون 2000 تومن دیگه
اسمت چیه ؟! کسی مراقبت هست اینجا؟
- نرگس ، آره ، داداشم اونجاست ، اونا ببین
- موبایل داری ؟! ، انگریبرد ؟
مگه موبایل داری ، بلدی بازیش رو
- نه من ندارم ، اما داداشم داره ، نمی ذاره بازی کنم
خوب موبایل منم از این بازیا نداره
و.....

+ چقدر دنیا های موازی وجود داره که ما ازش خبر نداریم ؟
+ ای کاش اگر کمکی نمی کنیم ؛ حداقل صدمه نزنیم
+ میدونم شاید خریدن لواشکاش درست نبود ، اما هوام سرد بود ، خواستم زود تر بره خونه
۹۵/۰۱/۱۳ ۱۱ نظر ۸
یک آشنا

عیدانه :)

انگار که زمان متوقف شده باشه ، نمیدونم ، یه جورایی دوست دارم زمان متوقف مونده باشه !
به بلاگم که نگاه میکنم ، آخرین پست 29 اسفند ، دقیقا مثل فیلم های آخر الزمانی؛ سکوت و یه جور حس و حال خاص داره ! اما واقعا دلم برای تک تکتون تنگ شده ، و همین مجبورم میکنه اولین پست 95 رو بنویسم. پس سال جدید رو به همه شما دوستان گرامی تبریک میگم و آرزوی سالی پر از اتفاقات شیرین و خوشحال کننده دارم براتون.

 اپیزود اول (معلق در فضا زمان)
دقیقا در ساعت 23:59:59-94/12/29 به این فکر میکردم ، که درست در یک ثانیه آینده همه ما در زمان معلق خواهیم بود ، تقریبا برای 8 ساعت در محدوده زمانی قابل شمارش قرار نداریم ، اگر در این هنگام کودکی متولد شود و یا شخصی فوت کند ، دقیقا برای همیشه مجهول الزمان خواهد ماند.

اپیزود دوم ( تبریک فله ای )
تبریک فله ای عبارت است از پیام های سرگردانی که دقیقا در لحاظات اولیه سال جدید ، خود را به گوشی شما رسانده و باعث سلب آسایش می شود.
اگر واقعا کسی برایتان عزیز است ، لطفا فکر کنید و متن تبریکی مناسب و درخور برایش بنویسید. نه این که یک پیام را از اینترنت و یا تلگرام پیدا کنید و آن را به تمام مخاطبان خوب به صورت فله ای ارسال کنید.

اپیزود سوم ( عید دیدنی )
 1. در مهمانی ها از صحبت کردن در خصوص قیمت خودرو ، وضع بازار و... جدا خود داری کنید ، مهمانی برای دور هم بودن و خندیدن و شاد بودن است نه یه برنامه تحلیلی سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی.
 2. اگه نمی تونید یه پرتقال یا سیب رو به طور کامل بخورید ، اون رو با یه مهمان دیگر شریک شوید، کاری به قیمتش و... ندارم ، فقط به این فکر کنید که چند نفر آرزوی خوردن این میوه ها رو دارند.
 3. ما توی خانه اینترنت پرسرعت داریم تقریبا همه دارند ، لطفا سوال نفرمایید ، اگر سیم کارت شما دیتا داره ، ما ناراحت نمیشیم که مهمان سرش تو گوشی خودش باشه
 4. ورود مهمان ها به داخل اتاق های خانه ممنوع است، اگر برای تعویض لباس و یا دیگر امور بانوان داخل اتاق ها می روید ، بعد از اتمام کار سریعا محل را ترک کرده و به جمع مهمانی بپیوندید، اتاق های خانه ما PV نیستند.
 5. دستگاه های صوتی و تصویری وسط عید دیدنی روشن نمیشه ، اگر قصد دیدن برنامه ای خاص و یا سریال و... را دارید ، لطفا در خانه بمانید و بعد از اتمام برنامه به مراسم عید دیدنی بروید.

اپیزود چهارم ( مسافرت )
در ابعادی تعطیلات نوروز یعنی این که چند هزار نفر تا 14 روز دیگر می میرند. 
پس لطفا با صبر و هوشیاری کامل رانندگی کنید و مثل زامبیی نباشید که قصد کشتن دیگران را دارد.

اپیزود پنجم ( عیدی )
شاید شیرین ترین قسمت عید ، دریافت عیدی باشد.
حالا عیدی شما دوستان عزیز کتاب است.
امسال اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی در حرکتی فرهنگی ، 20 درصد تخفیف خرید کتاب گذاشته که تا تاریخ 15 فروردین پا برجا هست.
برای دیدن آدرس کتابفروشی  ها عضو به تفکیک استان ، اینجا کلیک کنید.
+ کتاب های کمک درسی شامل این تخفیف نمی باشند.
۹۵/۰۱/۰۶ ۱۴ نظر ۶
یک آشنا

سال 1394

هر سال مثل نمایش نامه ای می مونه که ما آن رو نوشته و اجرا و کارگردانی کرده ایم ، نمیشه بگی سال خوب یا بدی بود ، چون به هر حال هر اثری نقاط ضعف و قوت متفاوتی داره، اما برای من یک آشنا سالی بود پر از اتفاقات مهم ، سالی پر از تصمیمات تعیین کننده ، سالی سرشار از حوادث پند آموز و سالی پر از دوستان مهربان.

یک آشنا توی نمایش نامه خودش نقش های متفاوتی رو بازی کرد ، حوادث تکان دهنده ای تجربه می کنه ، با این حال سعی میکنه که تصمیمات درستی بگیره ، هر چند که گاهی اوضاع بر وقف مراد نیست !

اگر بخوام به نقش یک آشنا اشاره کنم و نقاط قوت اونو ببینم می تونم بگم بزرگترین موفقیت یک آشنا در این سال ، داشتن دوستانی صمیمی و عزیزی است که هرچند آنها را ندیده اما از صمیم قلب دوستشون داره. کسانی که مدادم در ذهنم مرورشان میکنم اسم های آشنایی که تداعی کننده احساس خوبی در من هستند. از این پس این واژه ها برایم بسیار شیرین هستند:

  1. شیراز {دو دوست خیلی خوب}
  2. مزرعه { اگه گندم باشه که دیگه چه بهتر}
  3. کلاغ   { مترسکی عاشق که قلبی تبنده تر از انسان ها دارد}
  4. یلدا    { دوستی صمیمی و شبی زیبا }
  5. درخت { دو دوست عزیز}
  6. سرو   { اگه روان باشه که دیگه هیچی :) }
  7. پاتریک { دوسته بابه دیگه :) }
  8. ماهی { هر وقت به ماه نگاه میکنم خاطره دوستی است مهربان }
  9. ماه     { و همان ماهی که چون ماه است }
  10. نقاشی{ هنرمندی چیره دست }
  11. قیر      { همون هنرمند چیره دست }
  12. پلاک    { شماره 7 ام دیگه }
  13. کبوتر    { صداش :) }
  14. داندان  { گل گاو زبان }
  15. خودم   { علم الکترونیک ، خودش می دونه! 2 فروردینم ... }
  16. مثلثات  { دقیقا مثل چهار دیواری ؛ عینک و سیبیل }
  17. سیب   { سقراط ، بعدشم بقراط }
  18. دل      { دو دوست عزیز }
  19. انار      { خوشمزه است }
  20. چنگیز  { حمله به .... }
  21. مهشید O_O

احتمالا این آخرین پست امسال هست ، از همینجا سال خوبی رو براتون آرزو مندم.

۹۴/۱۲/۲۹ ۱۷ نظر ۷
یک آشنا

بیهوده


کار در مشاغل دولتی فقط هدر دادن وقت است ، در سیستمی که هیچوقت نباید از بالادستی ، بیشتر و یا بهتر بدانی !


+ دیگر فقط برای خودم کار خواهم کرد.

۹۴/۱۲/۲۷ ۱۲ نظر ۶
یک آشنا

ولنتاین که نیست !


این پست رو دیروز میخواستم بنویسم ، اما صبر کردم ببینم اتفاقات چطور پیش میره ؛

دیروز عده ای بودند که با دسته گل و حتی بدون دسته گل ، روز زن رو تبریک می گفتن ، از اون طرف هم استقبال می شد ، اولین چیزی که به ذهنم رسید اینه که روز زن ، روزی برای مبارزه است ، روزی برای برابری خواهی زنان ، روزی برای جنگ علیه نابرابری ، نه یک ولنتاین دیگر که تبریک گفته شود.

+

یکی از برنامه های شبکه معارف سیما دقیقا در روز زن :

معمم : این که در احادیث گفته شده زن نافص العقل است ، منظور عقل در وادی فلسفه است ، هماهنگونه که می دانید بیشتر فلاسفه چه فلاسفه اسلامی یا غیر اسلامی مرد بوده اند ، درک منطق نیاز به ظرافت هایی دارد که عقل مرد بهتر از پس آن بر می اید و.............

مجری : از آنجایی که رسانه ها فقط تکه هایی از گفته ها رو نقل می کنند ، برای برطرف شده سوء تفاهم منظور این است که فراوانی مردان فیلسوف بیشتر از زنان فیلسوف است و این به دلیل ساختار ذهنی و.....


اگر آموزش ها و امکانات آموزشی برابر برای زن و مرد موجود بود ، آیا باز اینطور استدلال می کردید ؟!

+

و حرف آخر :

در سرزمین من ، زن و نفت تاریخ مشترکی دارند ، نفت به استعمار بریتانیا در آمد ، و زن به استعمار افکار عقب مانده و زن ستیز.

در سرزمین من ، زن و نفت می سوزند تا سرزمینم روشن و امن بماند.


+به امید روزی که هشتم مارس هر سال تنها یادآور روزگاری در تاریخ باشد.

۹۴/۱۲/۱۹ ۱۲ نظر ۸
یک آشنا

تکان دهنده


دو احتمال بیشتر وجود ندارد:

           در این جهان تنها هستیم یا نه !!!!!!


هر دو احتمال به یک اندازه ترسناک هستند

۹۴/۱۲/۱۶ ۵ نظر ۱
یک آشنا

از چشم ها تا فمینیسم...


دقیقا نمیدونم چی میشه که وسط خواندن کتاب چشم هایش اونم توی اوج داستان ، یکهو یاد یکی از دیالوگ های کتاب 1984 می افتم و به این نتیجه میرسم که چه خنده داره جنبش فمینیسم . این که ذهن موجود عجیبی است اصلا شکی درش نیست ، ولی چرا وسط یه داستان جذاب باید اینطور بشه رو نمی فهمم.

حالا این سه تکه به ظاهر مجزا چه ربطی به هم داره ، دقیقا اون جایی از داستان بودم که راوی داستان به فکر تسخیر و تسلیم فرنگیس هست و داره با فکرش رو مرور میکنه ، بعد به یاد جمله ای از کتاب 1984 می افتم که وینستون اسمیت داره با دوستانش که تو اداره فرهنگ هست صحبت میکنه ، دوستش با کلی تفصیل داره توضیح میده که در حال نگارش زبان هستند ، زبانی که مثلا واژه نابرابری {زیاد در مورد نابرابری بودن اون واژه مطمئن نیستم}در آن وجود نداره ، و وقتی که مردم نتونن اونو بیان کنن ، پس مفهموم اونم کم کم از بین میره ، این حرکت زیرکانه حزب برای ساکت کردن مخالفان هست ، آینده ای که هیچ واژه ای برای اعتراض وجود نداشته باشه ، هر واژه که ای که هست فقط برای تملق گفتنه و....

حالا به فمینیسم فکر میکنم و به شعار برابر زن و مرد ، فقط تو تمدن چندهزار ساله پارسی امکان برآورده شدن این آرمان وجود داره ، در فرهنگی که حتی در زبان این برابری رو رعایت کرده ، در فرهنگی که برای اشاره به یک فرد ، جنسیت اون ملاک اجزاء جمله نیست.

در فرهنگی که "او" یک انسان است نه مثل دیگر زبانها که She  و he یک شخص است.


۹۴/۱۲/۰۹ ۱۴ نظر ۷
یک آشنا

کدوم سیده

میانسال بود و نوجوانی همراهش.

در حال پر کردن برگه خبرگان بود.

مدام می پرسید : دیگه سید توشون نیست.


+ انتخابات انگشت رنگی کردن نیست.

+ تا اینگونه رای میدهیم ، هیچ چیز تغییر نخواد کرد.

۹۴/۱۲/۰۷ ۱۳ نظر ۶
یک آشنا

Paranormal


همیشه در نظر دیگران یک موجودی نادر بوده ام !
مگر این نیست که هر کدام از ما در نوع خود منحصر به فرد هستیم ؟!

+هر رنگ جماعت نبودن دردسرای خاص خودش رو داره :(
۹۴/۱۲/۰۶ ۱۴ نظر ۵
یک آشنا

پشیمانی

تقریبا ساعت از هشت گذشته بود و هوا خیلی وقت بود که تاریک شده بود ، برای همین زنگ زدم آژانس ، فکرم خیلی درگیر بود درگیر همون قضیه 6 نانوثانیه ، یه سری تست ها انجام داده بودم ، عملکرد سیستم بهتر شده بود ولی به نظر مشکل کاملا حل نشده بود. داشتم محاسبه می کردم اگر از یه المان دیگه استفاده کنم ، که به ذهنم رسید مساله رو یه جور دیگه نگاه کنم ، که صدای بوق یه پراید سفید رنگ از فکر و خیالات کشیدم بیرون ، پرسید : "شما ماشین می خواستید" ؛ برچسب مخصوص آژانس رو نداشت ، خوب به راننده نگاه کردم ، یه آقای محترم به نظر 45 ساله ؛ با عینک و مو های تقریبا سفید میشه بگی خاکستری !

نمیدونم چرا و چطور رنگ چشمامش به خاطرم مونده ، قهوه ای روشن که مردمکشم خیلی باز شده بود ، اگر جوان تر بود حتما با خودم فکر میکرم آمفتامین مصرف کرده! ؛ حرکت کردیم ، مسیر را پرسید و کمی و از فرهنگ پایین رانندگی گفت ، در جوابش گفتم وقتی سرانه مطالعه در کشور چند دقیقه است ، دیگر نمی شود انتظار فرهنگ داشت وقتی که به سادگی ساعت ها از روز را با گوشی هوشمند بازی می کنیم و حاضر به خواندن مطالب یک پاراگرافی نیستیم خوب نتیجه بهتر از این نخواهد بود.

گفت که از کتاب خیلی خوشش می آید ، اضافه کرد که گوشی هوشمند ندارد ، گوشیش را نشان داد ، سونی اریکسون W800 بود ، چند بیت شعر از فروغ خواند ، منم چند بیت از هوشنگ ابتهاج خواندم در جواب از پروین گفت ، میگفت پروین حیف شد ، معلوم نشد که کشتندش با خودش به مرگ طبیعی مرد، چند بیت دیگر از پروین خواند ، گفت مدیر مدرسه است ، پایه ابتدایی ، به ناچار مجبور به کار در تاکسی تلفنی شده است ، حقوقش کفاف زندگی را نمی دهد . میگفت عاشق معلمی است اما از انتخاب معلمی پشیمان بود ، انگار سال 60 که آزمون داده بود ، هم بانک مسکن قبول شده بود هم آموزش و پرورش ، اما به دنبال علاقه خود آمده بود و الان از آن پشیمان بود. گفت در حال نوشتن کتابش است ، قرار شد کتاب را که تمام کرد ، یه نسخه هم به من بدهد.

سخت فکرم درگیر است ، در جامعه ای زندگی میکنم که آدم ها از رفتن به دنبال علایق خود پشیمان می شوند ، در جامعه ای زندگی میکنم که معلم ها در آن مسافر کشی می کنند (اگر شاگردشون رو تو ماشین ببینن چقدر خورد خواهند شد ؟)، نمیدونم آیا بعد از سالها منم از این که دنبال علاقه ام رفته ام پشیمان خواهم شد ؟

چرا مردم کشورم کتاب نمی خوانند چرا ترجیح می دهند ساعت ها جک بگویند و هم دیگر را دست بیندازند اما حاضر به مطالعه چند خط شعر نیستند ؟ ، می گفت تقریبا شعرها رو از کتاب های درسی جمع کردند ! دیگر شعر آه یتیم ، باز باران ، ایران ، در کتب درسی نیست دیگر ریزعلی نیست.

۹۴/۱۲/۰۴ ۱۵ نظر ۷
یک آشنا